تلگرام ورزش 11
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: کلبه عمو تام
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صدم

بالاخره مادرم که ناامید شده بود،دیگر این موضوع را دنبال نکرد.برای او چیز دیگری غیر از اینکه فرزندانش را مطابق افکار و احساساتش تربیت کند،باقی مانده بود؟اما تمام تشویق ها و نصیحت های مادرم به حال برادرم،آلفرد که طبعی اشرافی داشت،فایده ای نداشت ولی حرف های او کاملا در ذهن من حک می شد.
با وجود این،مادرم ظاهرا با پدرم مخالفتی نمی کرد و انگار با او اختلافی نداشت.به علاوه،او تمام توان،افکار و احساساتش را در روح من باقی گذاشت.یادم می آید که مادرم چند تابلوی نقاشی قدیمی و زیبا داشت؛یکی از آنها درباره مسیح بود که نابینایی را شفا می داد.مادرم می گفت:"آگوستین،ببین؛مرد نابینا یک گدای بیچاره،کثیف و بدبو بود.مسیح می توانست او را از دور شفا دهد اما او را صدا زد و دستش را بر صورت او گذاشت.پسرم،این همیشه یادت باشد."افسوس؛افسوس که وقتی سیزده ساله بودم،از مادرم جدا شدم و دیگر هرگز او را ندیدم.
سینت کلر در اینجا دستانش را روی سرش گذاشت و چند دقیقه ای ساکت شد.بعد دوباره سرش را بلند کرد و گفت:پدرم مرد و همه ملک و ثروتش را برای پسران دوقلویش گذاشت تا طبق توافق،بین خودمان تقسیم کنیم.هیچ کس روی زمین خدا،بلندنظر تر و دست و دلباز تر از آلفرد نیست برای همین،ما این کار را به خوبی انجام دادیم و توافق کردیم که مزارع را با هم بگردانیم.آلفرد که در زندگی عملی،توانایی هایش دو برابر من بود،در کار کشاورزی پر شور و شوق و موفق بود اما دو سال تجربه به من ثابت کرد که نمی توانم در کشاورزی،شریک خوبی برای او باشم.داشتن یک لشکر هفتصد تایی از بردگانی که من نمی شناختم و علاقه ای هم به کار آنها نداشتم و از گرده (پشت) آنها مثل گاو کار کشیدن و جا و غذا به آنها دادن و لزوم استفاده از مباشرها و شلاق و غیره،برای من زجرآور و نفرت انگیز بود.حتی وقتی به قضاوت مادرم درباره انسان های بیچاره فکر می کردم،وحشت برم می داشت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
2 نظر
5

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و نهم

...در آن ایام،کسی در مورد برده داری چون و چرا نمی کرد و ایرادی در آن نمی دید.
پدرم اشراف زاده بود و برادرم نیز مثل او بار آمده بود.همان طور که می دانید،اشراف زاده ها خارج از جامعه خودشان با کسی اظهار همدردی نمی کنند.
پدرم پانصد برده سیاهپوست داشت.او در کارش انعطاف ناپذیر،پرتوان و دقیق بود؛همه چیز باید همراه با نظامی که داشت،هماهنگ و دقیق پیش می رفت.او در املاک و مزارعش مباشری نیز داشت که مردی تنومند،قدبلند و در ضمن،سختگیر و بی رحم بود.من و مادرم هرگز نمی توانستیم او را تحمل کنیم اما او مورد اعتماد کامل پدرم و فرمانروای مستبد املاک او بود.
من آن موقع پسر کوچکی بودم اما مثل الان،عشق و علاقه زیادی نسبت به انسان ها و بررسی وضع آنها داشتم؛من همیشه در کلبه برده ها بودم و البته بین آنها محبوبیت داشتم؛آنها همه گله و شکایت هایشان را در گوش من می گفتند و من هم به مادرم می گفتم.ما از خیلی ظلم ها جلوگیری می کردیم.مباشر هم به پدرم شکایت می کرد که او نمی تواند با آن وضع،برده ها را اداره کند و باید از کارش کناره گیری کند.
پدرم،شوهری مهربان و سهل گیر بود اما هرگز از چیزی که فکر می کرد لازم است،نمی گذشت برای همین،در اینجا مثل کوه بین ما و بردگان مزارع ایستاد؛به مادرم خیلی محترمانه و صریح گفت که او (مادرم) اختیار کامل خدمتکاران خانه را دارد اما حق دخالت در امور برده های مزارع را ندارد.گاهی می شنیدم که مادرم،در بعضی موارد برای او دلیل می آورد و سعی می کرد دل او را نسبت به برده ها نرم کند اما پدرم می گفت:"همه چیز به این برمی گردد که آیا مباشرمان،استابز،را نگه داریم یا بیرون بیندازیم.استابز مظهر وقت شناسی،درستکاری و کاردانی است.اگر بخواهم او را نگه دارم،باید از کل کار او حمایت می کنم حتی اگر گاهی بعضی چیزها را نپسندم.همه دولت ها هم لازم است گاهی دست به خشونت بزنند.اجرای قوانین عمومی هم در بعضی موارد،سخت است.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و هشتم

آگوستین بلند شد و مثل همیشه که در اینجور مواقع هیجان زده می شد،در اتاق قدم زد و گفت:این مالکیت از طریق نسل قبلی به من رسیده است؛برده های من متعلق به پدرم و بیشتر،مادرم بوده اند که بعدا تعدادشان از طریق زاد و ولد زیاد شده است.همان طور که می دانید،پدر من از نیوانگلند به این سرزمین آمد و با پدر شما که مردی بود شریف،پر انرژی،بلند نظر با اراده آهنین و با طبیعت سر و کار داشت،فرق می کرد.پدر من در لوییزیانا ساکن شد تا بر زنان و مردان فرمانروایی کند و از آنها کار بکشد.مادرم،زنی خدا گونه بود.به من اینطور نگاه نکنید؛شما منظورم را خوب می فهمید.شاید او از جنس بشر بود اما تا آنجا که دیدم،هیچکدام از ضعف ها و خطاهای انسانی در او نبود.همه کسانی هم که او را به یاد می آورند،چه آزاد و چه برده،همین را می گویند.همان طور که می دانید،من و برادرم دوقلو بودیم اما از هر نظر با هم فرق داشتیم؛او چشمان و موهایی مشکی و پوستی سبزه داشت و من چشمانی آبی،موهایی بور و پوستی سفید دارم؛او فعال و تیزبین و من،آدمی رویایی و تنبل هستم؛او نسبت به دوستان و هم شان های خود دست و دلباز اما نسبت به زیردستانش،مغرور،مقتدر و سلطه جو بود و نسبت به هر چیزی که با منافعش تضاد داشت،بی رحم بود.ما مثل همه پسر های خانواده ها،عاشق همدیگر بودیم اما او،عزیزدردانه پدر و من،عزیزدردانه مادرم بودم.در من نوعی حساسیت و احساسات لطیف بود که او و پدرم درک نمی کردند اما مادرم حس می کرد.هر وقت من و برادرم،آلفرد،با هم دعوا می کردیم،پدرم نگاه تندی به من می کرد و من به اتاق مادرم پناه می بردم و کنار او می نشستم.مادرم در موسیقی نبوغ داشت و معمولا پشت ارگش می نشست و آهنگ های کلیسای کاتولیک را به شکلی باشکوه،می نواخت و مثل یک فرشته آواز می خواند.بعد،من،سرم را روی دامنش می گذاشتم و گریه می کردم و به رویا می رفتم و چیزهایی را حس می کردم که به زبان نمی شود آورد...

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
14 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و هفتم

چند روز بعد،وقتی اوفلیا باز در آشپزخانه بود،زن دیگری به جای ننه پرو نان آورد.دینا پرسید:پس پرو کو؟
زن با لحن مرموزی گفت:پرو دیگر نمی آید.
دینا پرسید:چرا؟نمرده که؟
زن به اوفلیا نگاه کرد و گفت:درست نمی دانیم.بردندش زیرزمین.
اوفلیا،نان برداشت و دینا تا دم در دنبال زن رفت و باز پرسید:گفتم چه بلایی سر پرو آمده؟
زن دل دل کرد اما بالاخره با لحن مرموزی گفت:به کسی نگو.پرو دوباره مست کرد،بردندش زیرزمین و تمام روز گذاشتند آنجا باشد؛شنیدم که گفتند مرده.
دینا دستانش را به آسمان بلند کرد اما وقتی چرخید،دید جسم روح مانند اونجلین در کنارش استاده است.چشمان درشت و روحانی ایوا از وحشت گشاد شده بود و انگار خونی در لب ها و گونه هایش نبود.
دینا گفت:خدای من!ایوا خانم دارد غش می کند.چرا گذاشتید این حرف ها را بشنود؟
ایوا گفت:من غش نمی کنم دینا.چرا نباید این حرف ها را بشنوم؟ناراحتی من از رنج و عذابی که ننه پروی بیچاره کشیده که بیشتر نیست.
دینا گفت:تو را خدا خانم؛این چیزها برای دختر ناز و حساسی مثل شما خوب نیست؛ممکن است حالتان بد شود.
ایوا آه کشید و با ناراحتی از پله ها بالارفت.اوفلیا داستان ننه پرو را از زن ها پرسید و آنها و عموتام،هر چه شنیده بودند،برایش گفتند.اوفلیا وارد اتاقی شد که آگوستین در آن دراز کشیده بود و روزنامه می خواند و گفت:نفرت انگیز است؛وحشتناک است؛ننه پرو را آنقدر شلاق زده اند که مرده.بعد،داستان او را با آب و تاب و جزییاتش برای آگوستین شرح داد.
آگوستین گفت:می دانستم که بالاخره کار به اینجا می کشد.
- می دانستی و کاری نکردی؟کسی را ندارید که به این موضوع رسیدگی کند؟
- اگر اربابی بخواهد به اموال خودش ضرر بزند،نمی دانم چه کار می شود کرد.تازه،انگار این موجود بیچاره دزد و میگسار هم بوده برای همین،نمی شود امیدوار بود که همدردی کسی را جلب کند.
- آه،این حرف ها وحشتناک است.آگوستین،حتما دچار غضب الهی می شوید.
- دخترعموی عزیز،من این کار را نکرده ام و کاری هم نمی توانستم بکنم.اگر می توانستم،می کردم.آنها قدرت مطلق دارند و مسیولیتی هم ندارند بنابراین،دخالت هم بی فایده است.قانونی هم برای رسیدگی به این چیزها نداریم برای همین،بهترین کاری که می شود کرد این است که چشم و گوشمان ببندیم و آنها را به حال خودشان بگذاریم.
آگوستین دوباره روی کاناپه دراز کشید و مشغول خواندن روزنامه شد.اوفلیا نیز نشست و بافتنی اش را درآورد و مشغول بافتن شد اما غرق در فکر بود و آتشی در درونش زبانه می کشید تا اینکه بالاخره منفجر شد و گفت:آگوستین،من نمی توانم مثل شما همه چیز را فراموش کنم.به عقیده من این واقعا شرم آور است که شما از چنین نظامی دفاع می کنید. 
- من از آن دفاع می کنم؟کی گفته؟
اوفلیا گفت:بله؛شما دفاع می کنید؛همه تان،همه جنوبی ها.پس برای چی برده نگه می دارید؟

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و ششم

عمو تام که موقع صحبت های ننه پرو در آشپزخانه بود،دنبال او به خیابان رفت.عمو تام دید که ننه پرو،هر چند لحظه یک بار،ناله خفه ای می کند.بالاخره زن،سبدش را روی پلکان خانه ای گذاشت و شال کهنه روی شانه اش را مرتب کرد.
عمو تام با مهربانی گفت:من چند قدم سبد را برایت می آورم.
- چرا؟من کمک نمی خواهم.
عمو تام گفت:انگار مریضی یا ناراحتی ای،چیزی داری؟
- من مریض نیستم.
- کاش می توانستم راضی ات کنم که دیگر مشروب نخوری.مگر نمی دانی مشروب روح و جسمت را نابود می کند؟
ننه پرو با حالتی بق کرده گفت:من می دانم که می روم جهنم؛لازم نیست تو بگویی؛من کریه ام،پلیدم و یک راست می روم به جهنم.خدایا کاشکی من توی جهنم بودم.
عمو تام گفت:خدا به بنده بیچاره ای مثل تو رحم کند.آیا تا به حال نام عیسی مسیح را شنیده ای؟
- عیسی مسیح دیگه کیه؟
- او آقای ماست.
- فکر کنم راجع به آقا و روز قیامت و جهنم،یک چیزهایی شنیده ام.
- اما کسی بهت نگفته که آقای ما،مسیح،ما گناهکاران بیچاره را دوست دارد و به خاطر ما مرده؟
- من راجع به این چیزی نمی دانم اما از وقتی که شوهر عزیزم مرد،دیگر کسی مرا دوست نداشته.
- کجایی هستی؟
- اهل کنتاکی.یکی مرا خریده بود که از بچه های برده پرستاری کنم تا آنها را در بازار بفروشد.بعدش وقتی آنها به اندازه کافی بزرگ شدند،فوری آنها را فروخت و مرا هم به یک آدم شرخر فروخت.او هم مرا به همین اربابم فروخت.
- چی شد که به این جور مشروب خواری عادت کردی؟
- بعد از اینکه به اینجا آمدم،بچه دار شدم.فکر کردم می توانم بچه را بزرگ کنم چون اربابم شرخر نبود.بچه ام خیلی ناز و خوشگل بود.خانمم انگار اولش از بچه خوشش می آمد چون اصلا گریه نمی کرد.خوشگل و تپل بود اما خانمم مریض شد و من ازش مواظبت کردم.بعد،تب کردم و شیرم خشک شد.بچه ام پوست و استخوان شد.خانمم برایش شیر نمی خرید؛می گفت هر چه دیگران می خورند،بهش بدهم.بچه هم گریه می کرد،گریه می کرد،گریه می کرد؛شب و روز.خانمم خیلی عصبانی شد و دلش می خواست بچه بمیرد و نمی گذاشت شب،پیشم باشد چون من مجبور بودم بیدار بمانم و به درد او نمی خوردم.مجبورم کرد در اتاقش بخوابم و بچه را در اتاق زیر شیروانی بگذارم.بچه هم تا صبح آنقدر گریه کرد که مرد.من هم برای اینکه دیگر گریه بچه را که همیشه توی گوشم بود نشنوم،مشروب خوردم.باز هم می خورم تا وقتی که بروم به جهنم.اربابم می گوید من حتما می روم جهنم.من می گویم الان هم توی جهنم هستم.
- بیچاره،هیچ کس به تو نگفته که مسیح تو را دوست دارد و به خاطر تو مرده؟نگفته اند که بهت کمک می کند و تو می توانی بالاخره بروی بهشت و آرامش پیدا کنی؟
- اما وقتی سفیدها می روند آنجا،مرا هم می گذارند بروم؟فکر نمی کنی آنجا باز برده شان بشوم؟نه؛بهتر است بروم جهنم و از دست اربابم و خانمم راحت شوم.
بعد،سبد را روی سرش گذاشت و دور شد.
عمو تام برگشت و با چهره ای غمگین،به طرف خانه رفت.در حیاط اونجلین را دید.ایوا گفت:تام،خوشحالم که می بینمت.بابا گفت که اسب ها را بیاوری و مرا سوار کالسکه کوچک و جدیدم کنی و به گردش ببری.تام،چی شده؟انگار تو فکری.
- حالم خوب نیست دوشیزه ایوا.
- بگو چه شده تام.دیدم که داری با ننه پرو صحبت می کنی.
عمو تام به سادگی،شرح حال زن بیچاره را برای ایوا گفت.اونجلین مثل بچه های دیگر جیغ نزد و ضجه و زاری و گریه راه نینداخت اما رنگش پرید.بعد،دستانش را روی سینه اش گذاشت و از ته دل آه کشید.
ایوا گفت:تام،لازم نیست اسب ها را بیاوری.من به گردش نمی روم.
- چرا ایوا خانم؟
ایوا گفت:حرف هایت روی قلبم سنگینی می کند.بعد به خانه برگشت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و پنجم

بعدازظهر،وقتی اوفلیا در آشپزخانه بود،چند تا از بچه های سیاه داد زدند:ننه پرو دارد می آید؛مثل همیشه دارد غر می زند.
زنی قدبلند،سیه چرده و استخوانی در حالی که روی سرش،سبدی از نان داغ بود،وارد آشپزخانه شد.ننه پرو سبد را روی زمین گذاشت و روی زمین چمباتمه زد و گفت:آه خدایا،کاشکی من مرده بودم.
دوشیزه اوفلیا گفت:چرا؟
پرو بدون اینکه چشم از زمین بلند کند،گفت:برای اینکه از این بدبختی راحت شوم.
یکی از زنان سیاه و آراسته که خدمتکار اتاق بود،گفت:چرا اینقدر مشروب می خوری که مست کنی و به زمین و زمان بد بگویی؟
ننه پرو گفت:شاید یک روز کار خود تو هم به اینجا بکشد.بعد می بینی که فقط خوشی ات این است که مشروب بخوری تا بدبختی ات را فراموش کنی.
دینا گفت:پرو،ببینم نان هایت را.این خانم پولش را می دهند.
اوفلیا چند نان برداشت.
دینا گفت:جیک از بالای قفسه ها،حواله ها را بیاور.
اوفلیا گفت:حواله برای چی؟
دینا گفت:ما از اربابش حواله می خریم و بابت نان هایی که می آورد،حواله ها را بهش می دهیم.
پرو گفت:وقتی هم که به خانه می رسم،ارباب،پول و حواله هایم را می شمارد و اگر کم باشد،به قصد کشت مرا می زند.
جیک گفت:حقت است.چرا پول ها را خرج مشروب خواری می کنی؟
- من جور دیگری نمی توانم زندگی کنم.مشروب می خورم تا بدبختی هایم یادم برود.
اوفلیا گفت:تو خیلی احمق و پستی که پول های اربابت را می دزدی تا با آنها یک حیوان بشوی.
- بله خانم ولی باز هم این کار را می کنم.کاش می مردم و از این بدبختی نجات پیدا می کردم.
بعد،آهسته از جا بلند شد،سبدش را روی سرش گذاشت و از در بیرون رفت.
آدولف که برای اصلاح صورت اربابش آب می برد،گفت:حیوان پست.اگر من اربابش بودم،از این بدترش می کردم.
دینا گفت:نمی توانستی چون پشتش آش و لاش است؛به زور لباس تنش می کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و چهارم

دوشیزه اوفلیا طی چند روز به همه جای سر و سامان داد اما تلاش هایش در جاهایی که نیاز به همکاری خدمتکارها داشت،مثل تلاش سیزیف در بردن سنگ به قله کوه،بی فایده بود.این بود که یک روز با ناامیدی به آگوستین گفت:افراد این خانواده نظم پذیر نیستند.
آگوستین گفت:بله؛مطمینا همین طور است.
- من تا حالا،هرگز،این قدر تنبلی،اسراف و در هم ریختگی ندیده ام.
- دخترعموی عزیز،یک بار و برای همیشه بدانید که ما ارباب ها به دو دسته تقسیم می شویم:ستمگر و ستمکش.ما که مهربانیم و از خشونت بیزار،تصمیم گرفته ایم که با این مشکلات سر کنیم چون به ندرت و با کاردانی خاصی می توان بدون خشونت،نظم را برقرار کرد اما من اهل این کار نیستم برای همین،از مدت ها پیش تصمیم گرفته ام که بگذارم کارها همان طور که هست،پیش برود.
- اما اینجا نه چیزی سرجایش است،نه نظم هست و نه وقت شناسی.همه کارها و همه چیز با بی نظمی پیش می رود.
- دخترعموی عزیز،برای کسانی که نمی دانند با وقت زیادشان چه کنند،چه فرقی می کند که صبحانه یا ناهار یک ساعت زودتر یا دیرتر آماده شود؟دینا همه آن غذاهای عالی را در همان آشپزخانه در هم ریخته می پزد اما اگر قرار باشد به آنجا برویم و طرز غذا پختن او را ببینیم،مسلما دیگر هرگز لب به غذا نخواهیم زد.
- اما آگوستین،شما نمی دانید من در آشپزخانه چه وضعی دیدم.
- نمی دانم؟نمی دانم که تیرک خمیر،زیر تخت دینا و رنده با توتون در جیبش است؟اما هرچه هست،حاصل کار غذاهایی عالیست.
- اما این اسراف کاری ها و ولخرجی ها چی؟
- خب،هر چیزی را که می توانید،در انبار بگذارید و درش را قفل کنید و کلیدش هم پیش خودتان باشد؛همه چیز را ذره ذره در اختیار آنها بگذارید و زیاد هم از چیزهای خرده ریز پرس و جو نکنید.این بعترین راه است.
- اما فکر می کنم که خدمتکارها درستکار نیستند.
آگوستین خندید و گفت:چه توقعی!چرا باید باشند؟مگر ما چه کرده ایم که آنها درستکار شوند؟
- چرا آموزششان نمی دهید؟
- چه آموزشی باید به آنها بدهم؟اصلا به من می آید؟
- یعنی بین آنها کسی درستکار نیست؟
- گاه گاهی طبیعت به نحو عجیبی،یکی از آنها را ساده،صادق و وفادار می کند اما سیاه ها از همان کودکی احساس می کنند که فقط راه های دزدکی و پنهان کاری به رویشان باز است و دروغگویی و حقه بازی جزو عادات لازم و واجب آنها می شود.ما،برده ها را همیشه وابسته به خود و نیمه کودک نگه می داریم برای همین هم تشخیص نمی دهند و احساس نمی کنند که مال اربابشان،مال آنها نیست.من نمی دانم که چطور می شود آنها درستکار باشند.اگرچه،آدم هایی مثل تام،یک معجزه اخلاقی هستند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و سوم

اوفلیا در حالی که نعلبکی پر از روغن مو را بالا می گرفت،گفت:این چیه؟
- خدای من!این روغن موست؛گذاشتم آنجا که دم دستم باشد.
- تو از بهترین نعلبکی های خانمت برای این کار استفاده می کنی؟
- آخر عجله داشتم اما می خواستم همین امروز یک جای دیگر بگذارم.
- اینجا دو تا دستمال سفره قشنگ و گلدار هم هست.
- آره می خواستم همین روزها این دستمال ها را بدهم بشویند.
- مگر اینجا صندوق رخت چرک نداری؟
- خب،آقای سینت کلر صندوق گرفته اما چون درش سنگین بود و راحت نمی شد بازش کرد،رویش خمیر درست می کنم.
- چرا خمیر بیسکوییت را روی میز شیرینی درست نمی کنی؟
- چون آنجا خیلی ظرف و ظروف کثیف گذاشتم؛دیگر جا برای این کار ندارد.
- اما تو باید ظرف هایت را بشویی و جمع کنی.
- چه حرف ها!اگر من وقتم را سر شستن و جمع کردن ظرف ها بگذارم،پس کی ناهار ارباب را بپزم؟
- این پیاز ها چیه؟
- آه،آره؛همین الان گذاشتم؛می خواستم بریزم توی خورشت اما یادم نبود آنها را لای پارچه فلانل کهنه گذاشته ام...کاش خانم به چیزی دست نمی زدند.من دوست دارم هر چیزی را جایی بگذارم که بدانم کجا باید سراغشان بروم.اگر خانم بروند بالا،من همه چیز را سر فرصت،جمع و مرتب می کنم اما وقتی خانم اینجا باشند،من نمی توانم هیچ کاری کنم.
- دینا!من همه چیز را برای یک بار در آشپزخانه مرتب می کنم و بعد از آن،از تو توقع دارم که همه چیز را همان جور مرتب کنی.
- آه خدای من!خانم اوفلیا،این کار،کار خانم ها نیست؛من هیچ وقت ندیدم خانم ها از این کار ها بکنند.
وقتی دینا با عصبانیت از این طرف به آن طرف آشپزخانه می رفت،اوفلیا ظرف ها را جمع و جور کرد،ده دوازده ها کاسه پر از شکر را در ظرف شکر خالی کرد و دستمال ها،رومیزی ها و حوله ها را برای شسته شدن نظم داد.بعد،همه چیز را با دست خودش و با سرعت و نشاطی که دینا را شگفت زده کرده بود،تمیز و مرتب کرد.
دینا به زیر دستانش گفت:اگر خانم های شمال اینجور هستند،اصلا خانم نیستند.موقع جمع آوری،من خودم بهتر از همه جمع آوری می کنم اما دوست ندارم کسی وسایل آشپزخانه را جایی بگذارد که من نتوانم پیدایشان کنم.
چون دینا خودش را مظهر نظم می دانست و غلام بچه ها و افراد دیگر خانه را علت همه بی نظمی ها می دانست.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
3 نظر
6

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و دوم

آشپزخانه،اتاق بزرگی بود با کف آجری که یک طرف آن را اجاقی قدیمی گرفته بود.وقتی آگوستین بار اول از سفر شمال برگشت،تحت تاثیر زندگی عمویش،در آشپزخانه کابینت مفصلی از قفسه ها و کشوها و غیره نصب کرد تا به خودش دینا را ترغیب کند که نظم و سامانی به آنجا بدهد اما هرچقدر کشوها و گنجه ها زیاد شد،سوراخ و سمبه هایی که دینا می توانست در آنها قاب دستمال های کهنه،شانه های سر،کفش های کهنه،روبان ها،گل های مصنوعی و چیزهای دیگر را قایم کند هم بیشتر شد.
وقتی دوشیزه اوفلیا وارد آشپزخانه شد،دینا از جایش بلند نشد بلکه با نهایت آرامش به چپق کشیدنش ادامه داد.دوشیزه اوفلیا چند کشو را باز کرد و پرسید:دینا،توی این کشو چه می گذارید؟
دینا گفت:این کشوی دم دستی ام است که همه چیز تویش می گذاریم.واقعا هم همین جور بود.
دوشیزه اوفلیا از بین چیزهای مختلف کشو،اولین چیز دم دستش را که یک رومیزی قشنگ اما خونی بود،بیرون کشید.انگار آن را دور گوشت خام پیچیده بودند و گفت:این چیه دینا؟گوشت را توی قشنگ ترین رومیزی خانمت می پیچی؟
- آه خدای من!نه خانم.این دستمال ها هیچ کدام دم دست نبوده؛من هم این را برداشتم؛می خواستم بشورمش برای همین گوشت را لایش پیچیدم.
اوفلیا گفت:بی عرضه.
دوشیزه اوفلیا کشو را زیر و رو کرد و در آن رنده،دو یا سه تا جوز هندی،کتاب دعا،چند دستمال،کاموا و بافتنی،توتون و چپق و چند بیسکوییت،یکی دو نعلبکی طلایی چینی که مقداری روغن مو در آنها بود،یکی دو لنگه کفش کهنه،پیاز و ... پیدا کرد.بعد با لحنی که انگار از خدا صبر می خواست،پرسید:دینا،جوز هندی هایت را کجا می گذاری؟
- همه جا خانم؛یک مقداری در این فنجان ترک برداشته چای و یک مقداری هم در قفسه است.
- روی رنده هم هست.
- خدای من آره؛امروز صبح آنجا گذاشتم.دوست دارم همه چیز دم دستم باشد.جیک،چرا وایستادی همان جا؟
بعد،ترکه اش را بر سر خدمتکار گناهکار فرود آورد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
3 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نود و یکم

ماری در خانه داری،سست،خام،بی نظم و ولخرج بود بنابراین از خدمتکاران زیر دست او نیز جز اینکه مثل او باشند،توقع دیگری نمی شد داشت.در واقع او به خوبی وضع در هم ریخته خانه را برای اوفلیا شرح داده بود اما علت واقعی آن وضع را به او نگفته بود.
دوشیزه اوفلیا در همان روز اول فرمانروایی اش،ساعت چهار صبح از خواب برخاست و بعد از اینکه اتاقش را تمیز و مرتب کرد - در حقیقت از روز اولی که او به آن خانه پا گذاشته بود،کار هر روزش همین بود و همین هم باعث تعجب خدمتکارها شده بود - آماده شد تا به گنجه ها و پستوهایی که کلیدشان را داشت،یورش ببرد.او تمام روز محل اتوی ملحفه ها،گنجه قفسه چینی ها،آشپزخانه و زیر زمین را خوب بازرسی کرد اما آنقدر چیزهایی مخفی و تاریک آشکار شد که تمامی حاکمان و قدرتمندان اتاق ها و آشپزخانه هراسان شدند و زمزمه ها و بدگویی ها علیه "خانم شمالی" راه افتاد.
سرآشپز،دینای پیر که فرمانروای مطلق آشپزخانه بود،از اینکه به حیطه قدرتش تجاوز شده بود،خشمگین شد.دینا مانند عمه کلو ذاتا آشپز بود اما برخلاف او،آدمی بود کاملا قاطع،خودرای و شلخته.
در واقع با هیچ منطق و قدرتی نمی شد به دینا حالی کرد که روشی بهتر از روش او هم وجود دارد برای همین،ماری حتی بعد از ازدواجش هم حس کرده بود که بهتر است با او بسازد برای همین هم او تا آن موقع،با قدرت کامل،بر آشپزخانه فرمانروایی کرده بود.
در ضمن،دینا استاد هنر بهانه تراشی بود و یکی از اصول بدیهی اش این بود که امکان ندارد آشپز اشتباه کند.از طرف دیگر،در آشپزخانه زیردستان زیادی داشت که می توانست گناه همه کارهای اشتباه را به گردن آنها بیندازد.
آشپزخانه دینا طوری بود که انگار توفانی سهمگین آن را نظم داده است برای همین هر کدام از وسایل آشپزخانه به تعداد روزهای سال،جایشان فرق می کرد.
دوشیزه اوفلیا پس از گشت اصلاحی و سرکشی اش از قسمت های مختلف تشکیلات خانه،بالاخره وارد آشپزخانه شد.دینا از منابع مختلف شنیده بود که چه اتفاقاتی دارد رخ می دهد و تصمیم گرفته بود بایستد و از خود دفاع کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل نودم

صبح روز بعد،آگوستین در حالی که در کتابخانه اش نشسته بود،مقداری پول به عمو تام داد و برخی از کارهایی را که باید انجام می داد،به او گفت اما وقتی دید عمو تام هنوز ایستاده است،پرسید:تام،منتظر چه هستی؟
عمو تام گفت:ارباب می ترسم.
آگوستین کاغذش را روی میز گذاشت و گفت:چرا؟موضوع چیه تام؟قیافه ات عین آدم های عزادار است.
- من خیلی نگرانم ارباب.همیشه فکر می کنم که ارباب با همه خوب است؛همیشه با من هم خوب بوده اما فقط با یک نفر خوب نیست.
- واضح تر حرف بزن تام؛منظورت چیه؟
- دیشب بین ساعت یک و دوی بعد از نیمه شب،این فکرها به سرم زد و راجع به آن فکر کردم؛فکر کردم ارباب با خودشان هیچ خوب نیستند.
سپس برگشت و دستگیره در را گرفت.آگوستین حس کرد که سرخ شده است اما خندید و گفت:پس موضوع این است.
عمو تام ناگهان برگشت و خود را به پای اربابش انداخت و گفت:بله این است ارباب عزیز و جوان.من می ترسم که شما همه چیز را،روح و جسمتان را از دست بدهید.ارباب عزیزم،کتاب مقدس می گوید گناه مثل مار گاز می گیرد و مثل افعی نیش می زند.
صدای عمو تام در گلویش گیر کرد و اشک از گونه هایش سرازیر شد.سینت کلر که چشمانش پر از اشک شده بود،گفت:بیچاره ابله،بلند شو؛من لایق آن نیستم که برایش گریه کنی.
اما عمو تام بلند شد و انگار با نگاهش به آگوستین التماس می کرد.سینت کلر گفت:خب،دیگر به آن شب نشینی های مزخرف نمی روم تام؛به شرافتم قسم که نمی روم.نمی دانم چرا مدت ها پیش این کار را نکردم؛با اینکه همیشه آنها و خودم را به خاطر این کار مسخره می کردم.خب،حالا اشک هایت را پاک کن و برو دنبال کارت.قول شرف می دهم که دیگر مرا به آن وضع نبینی.
و به راستی هم به قولش وفا کرد چون شهوت پرستی صرف،طبع او را وسوسه نمی کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و نهم

هر چه زمان بیشتر می گذشت،وضع عمو تام زیر نظر اربابش،بهتر و بهتر می شد.آگوستین که آدم تنبلی بود و پول برایش اهمیتی نداشت،خرج خانه را به آدولف سپرده بود ولی او هم به اندازه اربابش،بی مبالات و ولخرج بود.عمو تام که عادت کرده بود سال ها از اموال اربابش مثل اموال خودش مراقبت کند،این ولخرجی ها را می دید اما به ندرت می توانست ناراحتی اش را بروز ندهد و گاهی به طور غیرمستقیم،نظرش را می گفت.
آگوستین اوایل،گه گاهی از عمو تام می خواست کاری را انجام دهد اما وقتی تحت تاثیر عقل سلیم و مدیریت خوب عمو تام قرار گرفت،به تدریج مخارج امور خانه را به او واگذار کرد.یک روز که آدولف به خاطر اینکه همه کارها به عمو تام سپرده شده بود،از او بد می گفت،آگوستین گفت:نه،نه،آدولف؛بگذار تام کارش را بکند.تو فقط حساب چیزهایی را که می خواهی داری اما تام،حساب دخل و خرج را دارد.اگر نگذاریم کسی حساب ها را داشته باشد،کم کم هرچه پول داریم،تمام می شود.
ارباب بی مبالات عمو تام به او اعتماد بی حد و حصری داشت؛اسکناس ها را بدون اینکه نگاه کند به او می داد و باقی پول ها را هم بدون اینکه بشمارد،در جیبش می گذاشت.وسایل برای دغل بازی عمو تام فراهم بود اما طبع ساده و ایمان مذهبی اش،او را از خیانت باز می داشت.این در حالی بود که آدولف طور دیگری بود،چنان که زیاده روی هایش حتی آگوستین را هم عذاب می داد.
عمو تام نسبت به ارباب خوش تیپ،جوان،سبکسر و شاد خود احساسی آمیخته از وفاداری،احترام و دلواپسی پدرانه داشت.آگوستین هرگز انجیل نمی خواند،به کلیسا نمی رفت و همه چیز را مسخره می کرد،روی یکشنبه را به اپرا و تیاتر می رفت و یا به مجالس شراب خواری و محفل های مختلف.
یک شب،آگوستین را که به مجلس شراب خواری رفته بود،ساعت یک دوی بعد از نیمه شب،مست به خانه آوردند و عمو تام و آدولف،او را در حالی که شنگول بود و به نگرانی عمو تام از ته دل می خندید،در تختخواب خواباندند اما عمو تام تا صبح خوابش نبرد و برای اربابش دعا کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و هشتم

مهاجمان پس از کمی دل دل کردن،با هم مشورت کردند و همگی سوار بر اسب هایشان از آنجا دور شدند.وقتی آنها رفتند،فینیس گفت:باید برویم پایین و کمی پیاده برویم.به مایکل گفتم برود کمک بیاورد و با درشکه برگردد اما باید کمی در جاده پیاده روی کنیم تا ببینیمش.الان صبح زود است و فاصله ایستگاه بعدی تا اینجا بیشتر از دو مایل نیست.اگر جاده دیشبی آنقدر خراب نبود،آنها را قال می گذاشتیم.
وقتی به پرچین رسیدند،از دور درشکه را دیدند که چند نفر اسب سوار،آنها را همراهی می کردند.فینیس با خوشحالی گفت:مایکل و بچه ها هستند.حالا دیگر در امان هستیم؛انگار که صحیح و سالم رسیده باشیم.
لیزا گفت:پس وایستید برای این بیچاره یک کاری کنیم؛بدجوری ناله می کند.
جورج گفت:مسیحی بودن حکم می کند که با خود ببریمش.
فینیس گفت:و ما کواکرها هم درمانش می کنیم.
فینیس کنار مرد زخمی زانو زد و با دقت،او را معاینه کرد.تام با صدای ضعیفی گفت:مارکس تویی؟
فینیس گفت:نه.لابد مارکس،رفیقت است.مارکس بیشتر به فکر نجات جان خودش بود تا تو؛خیلی وقت است که در رفته.
تام گفت:فکر کنم کار من تمام است.آن سگ ملعون،مرا اینجا تنها گذاشت تا بمیرم.مادر پیر بیچاره ام می گفت عاقبتت همین است.
فینیس گفت:آرام باش؛آرام باش؛اینقدر ورجه وورجه نکن.اگر خونت را بند نیاورم،زنده نمی مانی.بعد با کمک بقیه،کمک های اولیه جراحی را شروع کرد.
تام با صدای ضعیفی گفت:تو مرا هل دادی و پایین انداختی.
فینیس گفت:اگر تو را هل نمی دادم،تو ما را پایین می انداختی.خب،حالا بگذار این دستمال را ببندم روی زخمت.ما بدت را نمی خواهیم؛ما خواهیم تو خوب شوی.باید ببریمت خانه و مثل یک مادر خوب،ازت پرستاری کنیم.
تام ناله کرد و چشمانش را بست.
زور و اراده مردانی چون تام،کاملا به وضع جسمی آنها بستگی دارد و با از دست دادن خون،زورشان هم تمام می شود برای همین هم،آن مرد غول پیکر،حالا به خاطر عجزش واقعا ترحم انگیز شده بود.
صندلی های درشکه را درآوردند و پوست بوفالو را چهارلا کردند و کف درشکه انداختند.سپس با زحمت،تام را که بیهوش شده بود،در درشکه جا دادند و بقیه نیز به زور در درشکه جا گرفتند و درشکه راه افتاد.جورج،جلو،کنار فینیس نشسته بود که پرسید:حالش چطور است؟
- فقط گوشتش بدجوری زخمی شده؛بدجوری هم سقوط کرده؛خیلی هم ازش خون رفته اما خوب می شود و شاید هم یک چیزهایی یاد بگیرد.
- خوشحالم که این را می شنوم وگرنه همیشه از اینکه یک نفر را کشته ام،عذاب می کشیدم.
- بله؛کشتن کار بدی است؛چه حیوان باشد و چه انسان اما ما،او را به خانه آماریا می بریم.مادربزرگ استیون آنجا است؛پرستار معرکه ای است.
تقریبا یک ساعت بعد،به یک خانه خوب روستایی رسیدند و تام را در تختخواب تمیز و نرمی خواباندند.بعد،زخمش را به دقت تمیز کردند و رویش مرهم گذاشتند و بستند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و هفتم

تام داخل شکاف افتاد و در حالی که به درختچه ها و تکه سنگ ها می خورد،ده متری سقوط کرد و ناله کنان و له و لورده به ته دره رسید.با این حال اگر بین راه لباسش به شاخه های درختی گیر نمی کرد و از سرعتش کم نمی شد،جا به جا مرده بود؛اگرچه حال و روزش تعریفی نداشت.
مارکس گفت:اینها،شیطان های واقعی هستند.بعد در حالی که با سرعتی بیش از آن که بالا می رفت،عقب نشینی می کرد و مهاجمان را به پایین صخره ها هل می داد،گفت:دوستان،می گویم تا من می روم سوار اسبم شوم و کمک بیاورم،بروید این پشت و تام را بیاورید.بعد بدون اینکه به مسخره کردن بقیه اهمیتی بدهد،پرید و تاخت زنان،دور شد.
یکی از آنها گفت:این آدم رذل نیست؟ما برای کار او آمده ایم و حالا او،ما را می گذارد و جیم می شود.
یکی دیگر گفت:باید برویم آن یکی را برداریم؛البته مرده و زنده بودنش برای من اصلا مهم نیست.
مردها،رد ناله های تام را گرفتند و چهار دست و پا،از میان کنده های درخت و درختچه ها،به جایی رسیدند که تام قهرمان افتاده بود و ناله می کرد و فحش می داد.
یکی از آنها گفت:خیلی داد و بیداد راه انداختی تام.زیاد صدمه دیدی؟
- نمی دانم.مرا بلند کنید.می توانید؟تف به آن کواکر؛اگر او نبود،چند تایشان را گرفته بودم و الان اینجا بودند.
آنها با زحمت زیاد،زیر بغل های قهرمان زخمی را گرفتند و در حالی که ناله می کرد،سرپا ایستاندند و به اسب ها رساندند.تام گفت:اگر می توانید مرا به مسافرخانه ای در یک مایلی اینجاست،برسانید.یک دستمال یا یک چیزی بدهید که من فرو کنم توی جای گلوله تا این خون لعنتی بند بیاید.
جورج از بالای صخره ها،آنها را می دید که می خواستند تام را روی زین اسب بنشانند اما بعد از دو سه بار تلاش بیهوده،تام،تلو تلو خوران،محکم روی زمین افتاد.لیزا که با بقیه از آن بالا آنها را می دید،گفت:خدا کند که کشته نشده باشد.
فینیس گفت:چرا؟حقش است.انگارمی خواهند ولش کنند و بروند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
3 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و ششم

یکی از آنها گفت:تام،کاکاسیاه ها توی تله افتادند.
تام گفت:آره؛از اینجا رفتند بالا اما نمی توانند فوری بپرند پایین.خیلی زود دستگیرشان می کنیم.
مارکس گفت:اما تام،ممکن است از پشت صخره ها به ما تیراندازی کنند؛آن وقت خیلی ناجور می شود.
تام گفت:همه اش به فکر جانتان هستید.خطری ندارد مارکس.سیاه ها خیلی بزدلند.
- چرا به فکر جانم نباشم؟سیاه ها بعضی وقت ها مثل شیطان می جنگند.
در همین موقع،جورج در نوک صخره بالای سرشان ظاهر شد و آرام و شمرده شمرده گفت:آقایان،شما کی هستید و چه می خواهید؟
تام گفت:ما دنبال یک دسته از سیاه های فراری هستیم؛جورج و لیزا هریس و بچه شان،جیم سلدن و یک پیرزن.ما با ژاندارم ها آمده ایم.حکم دادگاه هم داریم.تو جورج هریس،برده آقای هریس از ایالت کنتاکی نیستی؟
- بله؛من جورج هریس هستم.یک آقای هریسی در ایالت کنتاکی هم ادعا می کند که من برده او هستم اما الان،من مردی آزادم که روی زمین خدا ایستاده ام و مدعی هستم که همسر و فرزندم هم متعلق به خودم هستند.جیم و مادرش هم اینجا هستند.ما برای دفاع از خودمان مسلح هستیم.اگر دلتان می خواهد،می توانید بیایید بالا اما اولین کسی که در تیررس ما قرار بگیرد،کشته می شود و بعد همه تان،یکی یکی کشته می شوید.
مرد کوتاه قدی که تنگی نفس داشت،فینی کرد و گفت:این حرف ها گنده تر از دهان توست بچه.ما مامور اجرای قانون هستیم؛قانون هم پشتیبان ماست؛زور هم داریم برای همین بهتر است بی سروصدا تسلیم شوید چون بالاخره مجبور می شوید که تسلیم شوید.
جورج گفت:من خوب می دانم که زور و قانون پشتیبان شماست.شما می خواهید همسر مرا در نیواورلانز بفروشید و سرنوشت پسرم را مثل یک گوساله،به دست یک تاجر برده بدهید.مادر جیم را هم بفرستید برای یک جانور تا او را شلاق بزند و شکنجه بدهد.شما می خواهید من و جیم را بفرستید که شلاق بزنند و شکنجه بدهند اما هنوز ما را دستگیر نکرده اید.قانون و کشور شما،مال ما نیست.ما آزاد هستیم و مثل شما،روی زمین و زیر آسمان خدا ایستاده ایم و با شما به خاطر آزادیمان تا پای مرگ می جنگیم.
صحبت های جورج،همه را برای لحظه ای ساکت کرد.تنها کسی که اصلا تحت تاثیر قرار نگرفت،مارکس بود برای همین،عمدا،ضامن تپانچه اش را کشید و وقتی جورج برای لحظه ای ساکت شد،تیری به سوی او شلیک کرد.بعد در حالی که با خونسردی،لوله تفنگش را با سر آستینش تمیز می کرد،گفت:جایزه مرده و زنده اش یکی است.
لیزا جیغ کشید و جورج عقب پرید و گلوله از لای موهایش رد شد و از جلوی صورت لیزا گذشت و روی درختی،در بالای سرشان نشست.
فینیس گفت:بهتر است موقع صحبت کردن در دیدشان نباشی؛خیلی رذل هستند.
جورج گفت:جیم،یک نگاهی به هفت تیرهایت بکن ببین آماده است.مثل من چشمت به معبر باشد.اولین کسی که از معبر رد شد،من با تیر میزنمش و دومی را تو بزن.نمی خواهم برای یک نفر،دو تا گلوله حرام کنیم.
- اما اگر تیرت خطا رفت چی؟
- تیر من هرگز خطا نمی رود.
تعقیب کنندگان بعد از شلیک مارکس،لحظه ای دل دل کردند.
یکیشان گفت:انگار تیرت به یکیشان خورد؛من صدای جیغ شنیدم.
تام گفت:من می روم بالا.تا به حال هیچ وقت از کاکاسیاه ها نترسیدم.کی دنبال من می آید؟بعد روی صخره ها پرید.
جورج،حرف های آنها را به وضوح شنید و با هفت تیرش،معبری را که اولین مهاجم می خواست عبور کند،نشانه گرفت.یکی از مهاجمان که از همه پر دل و جریت تر بود،دنبال تام راه افتاد و بقیه،پشت سر آنها،از صخره ها بالا رفتند.به این ترتیب،پشت سری ها،جلویی ها را واداشتند تا با سرعت بیشتری جلو بروند.
به زودی،هیکل تام جلوی معبر ظاهر شد و جورج،شلیک کرد.گلوله به پهلوی تام خورد اما با اینکه او را زخمی کرد،تام فرار نکرد بلکه مثل گاوی وحشی فریادی کشید و از روی شکاف بین صخره ها به آن طرف پرید.
ناگهان فینیس چند قدم جلوتر رفت و در حالی که با دست های بلندش،تام را هل می داد و داخل گودال بین صخره ها می انداخت،گفت:دوست عزیز،ما اینجا لازمت نداریم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Previous 1 2 3 4 5 6 7 Next 
adidas ماهکان termogostar وب پارسه - ایرانسرور castrol تبلیغات اینترنتی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17