ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: کلبه عمو تام
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاهم

به زودی،سر و صدای گریه و جیغ و فریاد،خانه را پر کرد.خدمتکارها دیوانه وار موهایشان را می کندند و خود را به زمین می زدند یا گریه کنان و از سر حواس پرتی،به هر سو می دویدند.در این میان،انگار فقط حواس عمو تام و اوفلیا حواسشان سرجایش بود چون ماری دچار تشنج عصبی شده بود.
اوفلیا فوری گفت که یکی از کاناپه های سالن را آماده کردند و سینت کلر زخمی را روی آن گذاشتند.
سینت کلر از شدت درد و خونریزی از حال رفته بود اما با انجام کمک های اولیه اوفلیا،دوباره جان گرفت و چشم هایش را باز کرد و به آنها و اطرافش نگاه کرد.چشمانش سرگردان بود و به چیزهای مختلف اتاق نگاه می کرد تا اینکه بالاخره به تصویر مادرش روی دیوار خیره شد.
در همین موقع،پزشک آمد و آگوستین را معاینه کرد.از چهره او معلوم بود که امیدی به زنده ماندن آگوستین ندارد اما با کمک اوفلیا و عمو تام،در میان گریه و زاری خدمتکاران که کنار در و پشت پنجره های ایوان جمع شده بودند،زخم او را تمیز و پانسمان کرد.سپس گفت:همه باید بروند بیرون؛بیمار به سکوت و آرامش احتیاج دارد.
سینت کلر چشمانش را باز کرد و به خدمتکاران ماتم زده ای که اوفلیا و دکتر سعی می کردند آنها را از سالن بیرون کنند،نگاه کرد و گفت:بیچاره ها.
سینت کلر خیلی کم می توانست صحبت کند.چشمانش را بسته بود اما معلوم بود که در گیر و دار افکاری تلخ است.کمی بعد،دستش را روی دست عمو تام گذاشت که در کنارش زانو زده بود و گفت:تام بیچاره من.
عمو تام پرسید:بله ارباب.
سینت کلر دست او را فشرد و گفت:تام،من دارم می میرم؛برایم دعا کن.
پزشک گفت:می خواهید کشیش بیاید؟
سینت کلر فوری سرش را به علامت منفی تکان داد و دوباره به عمو تام گفت:دعا کن.
و عمو تام با تمام وجود دعا کرد.وقتی دعای عمو تام تمام شد،سینت کلر دستش را دراز کرد و دست عمو تام را گرفت و به او نگاه کرد اما چیزی نگفت و چشمانش را بست.بعد،زیر لب،من و من کنان،آواز مردگان را که سال ها پیش مادرش با آهنگ پیانو می زد،زمزمه کرد.
دکتر گفت:حواسش پرت شده.
سینت کلر با باقی مانده نیرویش گفت:نه؛بالاخره حواسش سرجایش آمد؛بالاخره،بالاخره.
اما تلاش آگوستین برای حرف زدن،او را از پا انداخت.چهره اش رنگ مرده ها را به خود گرفت.لحظاتی خوابید اما قبل از اینکه روح از بدنش جدا شود،چشمانش را باز کرد و انگار از دیدن کسی،چشمانش از شادی برق زد و گفت:مادر.
و بعد جان داد.

***

هنگامی که سینت کلر نفس آخر را کشید،خانه از وحشت و اضطراب پر شد.از تمام اتاق ها و راهروهای خانه،صدای گریه و زاری و جیغ می آمد.
ماری طاقت شوک ناشی از این وحشت را نداشت.هنگامی که شوهرش نفس آخر را می کشید،دایم غش می کرد و بالاخره شوهرش برای همیشه از او جدا شد؛آن هم بدون اینکه هنگام وداع،کلمه ای با او حرف بزند.
مراسم تدفین با همه پارچه ها و نوارهای مشکی و دعاها و چهره های عزادار برگزار شد و بعد،هنگام پاسخ گویی به سوال دشوار و ابدی رسید:چه باید کرد؟

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و نهم

عمو تام در ایوان نشست.شبی مهتابی بود.عمو تام،قطرات آب فواره را که بالا می رفت و فرود می آمد،تماشا می کرد و به زمزمه های آب گوش می داد.در همان حال،به خانه اش فکر می کرد و اینکه به زودی آزاد می شود و می تواند با پای خودش،به خانه اش برگردد.بعد به ارباب جوان و بزرگ منش خود فکر کرد و مثل همیشه،برایش دعا کرد.سپس به یاد ایوای نازنین افتاد که به نظرش،در میان فرشتگان بود و با این افکار،خوابش برد و خواب دید که ایوا در حالی که تاج گلی از یاسمن روی موهایش است،جست و خیزکنان به سوی او می آید.گونه های اونجلین گل انداخته بود و چشمانش از شادی می درخشید اما وقتی دوباره نگاه کرد،انگار ایوا از زمین بلند شد اما رنگ گونه اش پرید،چشمانش درخششی روحانی پیدا کرد و دور سرش،هاله ای طلایی ظاهر شد و بعد،ناگهان غیبش زد و عمو تام با صدای بلند در و صدای فریاد چند نفر که از پشت در می آمد،از خواب پرید و فوری در را باز کرد.
چند نفر با گام هایی سنگین و با صداهای فروخورده،تخت روانی را که در آن یک نفر دراز کشیده بود،حمل می کردند.
روی مرد،بالاپوش انداخته بودند اما نور چراغ،صورت او را کاملا روشن کرده بود.عمو تام با دیدن مرد،از تعجب و ناامیدی،فریاد بلند و گوش خراشی کشید که تمام خانه پیچید.مردان،تخت روان را به طرف سالنی بردند که اوفلیا در آن بافتنی می بافت.
سینت کلر به کافه ای رفته بود تا روزنامه عصر را بخواند.موقعی که مشغول خواندن روزنامه بود،دو نفر که کمی مست بودند،با هم گلاویز شده بودند.سینت کلر و یکی دو نفر دیگر سعی کرده بودند آنها را از هم جدا کنند اما یکی از آنها،چاقویی را که سینت کلر سعی کرده بود از او بگیرد،محکم به پهلوی او فرو کرده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و هشتم

اوفلیا گفت:فکر می کنید امکان دارد که ملتی،داوطلبانه،برده ها را آزاد کند؟
آگوستین گفت:نمی دانم اما این روز،روز بزرگی است.با وجود این،فکر کنید اگر فردا از خواب بیدار شویم و همه برده ها را آزاد کنیم،چه کسی میلیون ها برده را آموزش می دهد تا از آزادیشان استفاده کنند؟ما بیش از حد تنبل و بی عمل هستیم؛بنابراین آنها به شمال می روند که کار کردن در آنجا رسم است اما شما شمالی ها،آنقدر مسیحی و انساندوست هستید که به آموزش و پرورش آنها بپردازید و آنها را بالا بکشید؟
- بله پسرعمو؛درست است.حتی حرف شما در مورد خود من هم درست است؛من تا این کار را وظیفه دینی خودم نمی دانستم،نمی توانستم بر احساسم غلبه کنم اما آدم های نیکوکار زیادی هستند که باید وظیفه شان را به آنها یاد داد.مسلما استقبال از برده های کافر و تعلیم و تربیت آنها،نیاز به ایثار بیشتری دارد تا اعزام مبلغ مذهبی میان سیاهان آفریقا اما فکر می کنم ما می توانیم این کار را بکنیم؛مثلا من قصد دارم وقتی برگشتم،تاپسی را با خودم به خانه مان ببرم.البته فکر می کنم اولش همه تعجب می کنند اما بعد،نظر مرا قبول می کنند.می دانم که خیلی ها در شمال هستند که حاضرند کاری را که شما گفتید،انجام بدهند.
- بله اما تعدادشان خیلی کم است.
اوفلیا جوابی نداد و چند لحظه ای،سکوت برقرار شد.چهره آگوستین،حالت غم انگیز آدم هایی را پیدا کرد که در رویا هستند.
سینت کلر گفت:نمی دانم چرا امشب،اینقدر یاد مادرم می افتم؟احساس عجیبی دارم.انگار مادرم در کنار است.همه اش به حرف هایی که می زد،فکر می کنم.عجیب است.چه چیزی باعث می شود گاهی گذشته اینقدر در نظر آدم زنده شود؟
آگوستین دقایقی در طول اتاق قدم زد و بعد گفت:بهتر است چند لحظه ای بروم بیرون و خبرهای امشب را بشنوم.
بعد،کلاهش را برداشت و بیرون رفت.موقعی که از حیاط بیرون می رفت،عمو تام دنبالش رفت و پرسید که همراهش برود یا نه.
سینت کلر گفت:نه دوست عزیز؛یک ساعت دیگر برمی گردم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و هفتم

اوفلیا گفت:اتفاقا روز قیامت برای ما بسیار وحشتناک است.
آگوستین گفت:فکر می کنم برای من هم وحشتناک است.همین امروز عصر،داشتم فصل شرح قیامت را از روی انجیل متی (mata) برای تام می خواندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.آدم فکر می کند خیلی ها به خاطر جرم های بزرگ،از بهشت محروم می شوند اما نه؛ممکن است به خاطر کار خیر نکردن هم محروم شوند.
اوفلیا گفت:شاید برای آدم هایی که کار خیر نمی کنند،کار بد نکردن غیرممکن باشد.
- پس درباره کسی که قلبش،تربیتش و نیازهای جامعه،او را به کارهای بزرگ می خواند اما او در کنار مبارزه ها،رنج ها و خطاهای بشریت فقط یک تماشاچی بی تفاوت است،چه باید گفت؟
اوفلیا گفت:چنین کسی باید توبه کند و دوباره دست به کار شود.
سینت کلر گفت:آه…ایوای نازنینم…دخترک بیچاره همیشه با آن روح ساده اش از من می خواست که کار نیک کنم.
اولین بار بود که سینت کلر بعد از مرگ ایوا،درباره او حرف می زد و معلوم بود که با حرف زدن می خواست احساسات قوی اش را سرکوب کند.
آگوستین گفت:به نظر من،کسی نمی تواند پیرو واقعی مسیحیت باشد مگر اینکه با تمام توان،مقابل نظام غول آسای بی عدالتی که بنیاد جامعه ما را تشکیل می دهد،بایستد اما بسیاری از روشنفکران مسیحی که تا حالا با آنها رفت و آمد داشته ام،این کار را نمی کنند و من اعتراف می کنم که بی تفاوتی مذهبی آنها نسبت به این موضوع،باعث شده تا من نسبت به مسیحیت بیشتر شک کنم.
- شما که همه این چیزها را می دانید،چرا خودتان عمل نمی کنید؟
- برای اینکه نیکوکاری من فقط در لم دادن روی کاناپه و دشنام دادن به کلیسا و روحانیونی است که شهید نمی شوند اما خدا می داند که من،شجاع تر از قبل هستم چون همه چیزم را از دست داده ام و کسی که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد،از هر خطری استقبال می کند.
- یعنی چه کار می خواهید بکنید؟
- شاید بتوانم از برده هایم شروع کنم و بعد،روزی در آینده،بتوانم کاری برای کل این طبقه انجام دهم و کشورم را در برابر دنیای متمدن،از ننگ این وضعیت غلط،نجات دهم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و ششم

غروب طلایی و گرمی بود.وقتی آگوستین به طرف آن سوی ایوان رفت،عمو تام را دید که کاملا حواسش به خواندن انجیل بود.آگوستین با بی تفاوتی کنار او نشست و گفت:تام،می خواهی برایت بخوانم؟
عمو تام با تشکر گفت:بله لطفا.ارباب خیلی خوب تر می خوانند.
سینت کلر کتاب را گرفت و یکی از قسمت هایی را که عمو تام،دورش علامت های بزرگ زده بود،خواند.بعد بلند شد و در حالی که در فکر بود،از این سر ایوان به آن سر آن می رفت و می آمد اما آنقدر غرق در افکارش بود که انگار همه چیز را فراموش کرده است برای همین،عمو تام مجبور شد دو بار به او بگوید که زنگ عصرانه را زده اند.
موقع عصرانه نیز حواس سینت کلر پرت بود.
بعد از عصرانه هم هر کدام از آنها،ساکت،در جایی از سالن نشستند؛ماری روی صندلی راحتی بود و زیر تور پشه بند ابریشمی خوابش برد.اوفلیا به بافتن مشغول شد   سینت کلر پشت پیانو نشست و آهنگ ملایم و غم انگیزی نواخت؛انگار غرق در عالم رویا بود و با نواختن موسیقی،با خود حرف می زد.
کمی بعد،یکی از کشوها را باز کرد.کتابچه نت قدیمی را که ورقه هایش زرد شده بود،بیرون آورد و ورق زد.گفت:اوفلیا ببین؛این یکی از کتاب های قدیمی مادرم است.این دست خط اوست.بیا ببین.مادرم یکی از آهنگ های آمرزش مردگان موتسارت را رونویسی کرده بود و برای خودش می زد.
اوفلیا بلند شد و به طرف آگوستین آمد.
- مادرم همیشه همین آهنگ را می خواند.انگار همین الان هم آهنگ او در گوشم است و می شنوم.
بعد،کمی از آهنگ باشکوه را زد و قطعه آواز زیبایی به زبان قدیمی لاتین خواند.عمو تام از ایوان،آواز و آهنگ را می شنید و با اینکه معنی کلمات آن را نمی فهمید اما موسیقی و آواز،برایش دلنشین بود.سپس سینت کلر،لحظاتی سرش را روی دستش گذاشت.بعد از جا بلند شد و قدم زد و گفت:این روز قیامت هم عجب چیز باشکوهی است؛اشتباهات قرن ها تصحیح و تمام مشکلات اخلاقی حل می شود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و پنجم

سینت کلر به سالن برگشت.اوفلیا که به ندرت با ماری همنشین می شد،دنبال سینت کلر به سالن رفت و ناگهان از او پرسید:آگوستین،آیا تا حالا اقدامات لازم را برای آینده برده هایتان پس از مرگ کرده اید؟
سینت کلر که همچنان روزنامه می خواند و اغلب درباره این موضوع فکر کرده بود،با بی اعتنایی گفت:نه اما می خواهم به زودی این کار را بکنم؟
- کی؟
- یکی از همین روزها.
- اگر زودتر مردید چه؟
آگوستین روزنامه را روی میز گذاشت و گفت:دخترعمو،چه شده؟آیا ظاهر من نشان می دهد که من تب زرد یا وبا گرفته ام؟لابد برای همین هم دارید با شور و شوق،کارهای بعد از مرگم را سر و سامان می دهید؟
اوفلیا گفت:ما حتی در اوج زنده بودن،رو به مرگ هستیم.
سینت کلر بلند شد.از سر حواس پرتی،به طرف در رو به ایوان رفت تا به این صحبت که از آن خوشش نمی آمد،خاتمه دهد اما بی اختیار،کلمه آخر را تکرار کرد:مرگ.
بعد به نرده ها تکیه داد و آب فواره پر زرق و برق را که بالا می رفت و در حوض می ریخت،تماشا کرد.بعد،دوباره کلمه مرموزی را که برای همه معمولی اما بسیار ترسناک بود،تکرار کرد:مرگ.
آنگاه با خود گفت:عجیب است که چنین کلمه عجیبی وجود دارد و ما همیشه یادمان می رود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
6

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و چهارم

بعد آگوستین،اوفلیا را با خود به سالن برد و گفت:فکر می کنم می توانی این دختره را آدم کنی؛هر کسی که بتواند واقعا ناراحت شود،می تواند خوب شود.
اوفلیا گفت:خیلی پیشرفت کرده.خیلی هم بهش امیدوارم اما آگوستین،می خواستم یک چیزی بپرسم؛این بچه مال کیه؟مال من یا شما؟
- معلوم است؛من دادمش به شما.
-اما نه به طور قانونی.می خواهم تاپسی به لحاظ قانونی هم مال من باشد تا بتوانم او را به ایالت های آزاد ببرم و آزادش کنم تا همه زحمت هایی که می کشم،هدر نرود.اگر تو واقعا می خواهی من مالک او باشم،دوست دارم سند یا مالکیتی هم به من بدهی.
- باشد…باشد؛می دهم.
بعد نشست و روزنامه ای را باز کرد و خواند.
- اما می خواستم همین الان این کار را بکنی.
- چرا این همه عجله؟
- چون فقط همین الان می شود این کار را انجام داد.بیا؛این کاغذ،این قلم و این هم جوهر.فقط روی کاغذ بنویسید.
سینت کلر مثل اکثر مردان از انجام هر کار فوری واقعا متنفر بود برای همین از قاطعیت اوفلیا ناراحت شد و گفت:چه شده؟به قول من اعتماد ندارید؟
اوفلیا گفت:می خواهم مطمئن شوم چون شما ممکن است بمیرید تا نتوانید و بعد،تاپسی را با تمام زحمت هایی که من کشیده ام،به زور برای فروش به حراج بگذارند.
- واقعا که خیلی آینده نگر هستید.باشد.انگار من گیر یک یانکی شمالی افتاده ام و چاره ای جز قبول ندارم.
سپس زود سند را نوشت و چون در کار تنظیم سند قانونی خبره بود،به راحتی آن را آماده و امضا کرد.
اوفلیا گفت:آفرین پسر خوب.شاهد نمی خواهد؟
- آخ…آره.
بعد در اتاق ماری را باز کرد و گفت:ماری،دخترعمو امضای تو را هم می خواهد.فقط زیر این نامه را امضا کن.
ماری نگاهی به کاغذ انداخت و گفت:این چیه؟مسخره است.فکر می کردم دخترعمو بیش از اینها مومن است که به این چیزها اهمیت بدهد.
بعد زیر ورقه را امضا کرد.
سینت کلر برگه را به اوفلیا داد و گفت:حالا دیگر روح و جسم این دختر مال شماست.
- اما هیچ کس غیر از خدا،حق اعطای روح و جسم او را به من ندارد اما من می توانم از همین حالا،از او حمایت کنم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و سوم

یک روز اوفلیا،کسی را دنبال تاپسی فرستاد.تاپسی آمد اما فوری چیزی را در سینه اش گذاشت.
رزا که برای صدا کردن او رفته بود،تندی دست او را چسبید و گفت:چه کار می کنی تخم جن؟مطمئنم که یک چیزی دزدیدی.
تاپسی گفت:ولم کن.به تو ربطی ندارد.
رزا سعی کرد او را بگیرد اما تاپسی که کفری شده بود،به او لگد می زد و به خاطر چیزی که حق خودش می دانست،شجاعانه با او می جنگید.جار و جنجال و سر و صدای آنها باعث شد که اوفلیا و سینت کلر پیش آنها بیایند.
رزا گفت:یک چیزی دزدیده.
تاپسی در حالی که گریه می کرد و داد می زد،گفت:نه؛من ندزدیدم.
اوفلیا گفت:باشد.هر چه هست،بده به من.
تاپسی دل دل کرداما وقتی اوفلیا حرفش را تکرار کرد،بسته کوچکی را که در لنگه جوراب کهنه خودش گذاشته بود،از سینه اش در آورد و به او داد.اوفلیا بسته را درآورد.بسته،کتاب کوچکی بود که در آن هر روز از سال،یک آیه انجیل نوشته شده بود.به علاوه،در کاغذی،حلقه موی ایوا بود که ایوا در روز فراموش نشدنی وداعش به تاپسی داده بود.
سینت کلر با دیدن کتاب که دور آن نوار سیاه روز عزاداری پیچیده شده بود،خیلی تحت تاثیر قرار گرفت.آگوستین پرسید:چرا این نوار سیاه را دور کتاب بسته ای؟
- چون…چون…چون مال خانم ایوا بود.تو را به خدا،آن را از من نگیرید.
و روی زمین نشست و پیش بندش راجلوی صورتش گرفت و زار زار گریه کرد.
سینت کلر بلخندی زد اما در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود،گفت:خب،خب،گریه نکن.همه اش مال خودت.
و آنها را در دامن تاپسی گذاشت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و دوم

همه امید ها و علایق سینت کلر،ناخودآگاه بسته به وجود دخترش بود؛برای ایوا بود که املاکش را اداره می کرد و به خاطر او وقتش را می گذارند و این کار و آن کار را به خاطر ایوا می کرد و حال که او رفته بود،گویی چیز دیگری نبود که به آن فکر کند و کار دیگری نبود که انجام دهد.
با این حال،سینت کلر از بسیاری جهات مرد دیگری شده بود؛کتاب انجیل دخترش را خیلی جدی و صادقانه می خواند و خیلی جدی تر به روابط خود با خدمتکارانش فکر می کرد.کمی بعد،فعالیت های قانونی لازم را برای آزادی عمو تام شروع کرد.ضمن اینکه روز به روز بیشتر به عمو تام وابسته بود چون در تمام دنیا،گویی هیچ چیز بیش از عمو تام،او را به یاد دخترش نمی انداخت برای همین،اصرار داشت که عمو تام همیشه دور و برش باشد.به علاوه،با اینکه بسیار زودرنج بود و با کسی نمی جوشید،احساسات و افکارش را بلند بلند با عمو تام در میان می گذاشت.
یک روز به عمو تام گفت:خب تام،می خواهم تو را آزاد کنم.جامه دانت را ببند و آماده شو که به کنتاکی برگردی.
برقی از شادی چهره عمو تام را روشن کرد.عمو تام دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت:خدا را شکر.
اما سینت کلر عصبانی شد،دوست نداشت عمو تام برای ترک او آنقدر حاضر و آماده باشد.گفت:تام،زندگی تو اینجا آنقدر بد نبوده که برای رفتن تا این حد خوشحالی.
- آه...نه ارباب؛برای اینکه آدم آزادی می شوم،خوشحالی.
- اما تو نمی توانی با دستمزدت مثل اینجا بخوری و بپوشی.
- می دانم ارباب.ارباب خیلی خوب بوده اند اما من دوست دارم لباس های پست،خانه کوچک و زندگی فقیرانه ای داشته باشم اما مال خودم باشد تا اینکه همه چیز عالی باشد اما مال خودم باشد؛این طبیعت آدم هاست.
سینت کلر با ناراحتی گفت:بله؛من هم همین طور فکر می کنم تام.تو تا یک ماه دیگر از پیش من می روی.
بعد بلند شد و قدم زد.
عمو تام گفت:اما من تا وقتی که اربابم ناراحتی دارد،نمی روم؛تا وقتی که ارباب بخواهند،اینجا می مانم.
- ناراحتی من کی تمام می شود تام؟
- وقتی که ارباب به مسیح ایمان بیاورند.
- و تو واقعا قصد داری تا آن موقع پیش من بمانی؟
بعد لبخند زد و دستش را روی شانه عمو تام گذاشت و گفت:تو آدم مهربان و ساده ای هستی تام.من تا آن موقع نگه ات نمی دارم.برو خانه پیش زن و بچه هایت و سلام مرا به آنها برسان.
عمو تام در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود،گفت:اما من ایمان دارم که آن روز می رسد و آقایمان کاری برای شما می کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهل و یکم

در این موقع،سینت کلر در کتابخانه بود.عمو تام که همیشه با نگرانی دنبال اربابش بود،چند ساعت قبل دیده بود که اربابش به کتابخانه می رود؛برای همین نگران شد و به کتابخانه رفت.سینت کلر روی صندلی راحتی دراز کشیده بود اما با دیدن عمو تام،ناگهان بلند شد،دستش را روی دست عمو تام گذاشت و گفت:تام،دوست من،همه دنیا مثل تخم مرغ توخالی است.
عمو تام گفت:اما اگر ارباب به آسمان بالای سرشان و جایی که ایوای عزیز هست،نگاه کنند،عیسی مسیح عزیز را می بینند.
سینت کلر گفت:تام،من نگاه کردم اما چیزی ندیدم.کاش می دیدم.
عمو تام گفت:تو از چشم دانایان و عاقلان پنهانی و در چشم کودکان،آشکار.
- اما تام،من به این حرف ها اعتقادی ندارم.من به شک کردن عادت کرده ام.می خواهم به انجیل معتقد باشم اما نمی توانم.
- ارباب عزیز،دعا کنید؛به خدا بگویید:"خدایا کمک کن تا من اعتقاد پیدا کنم."
سینت کلر در حالی که با خود حرف می زد،گفت:آیا عشق و ایمان زیبا،فقط یک احساس زودگذر آدم ها نیست؟د  این دنیا واقعیتی نیست که بشود به آن اتکا کرد.دیگر ایوا نیست؛آسمان نیست؛مسیح نیست؛هیچ چیز نیست.
عمو تام زانو زد و گفت:ارباب عزیز،هست؛من مطمئنم که هست.
- تو از کجا می دانی مسیح هست؟تو که او را اصلا ندیدی.
عمو تام در حالی که هق هق کنان اشک می ریخت،گفت:اما با تمام وجودم احساس کرده ام ارباب.همین الان هم احساس می کنم.وقتی مرا فروختند و از زن و بچه های عزیزم دور شدم،نزدیک بود از پا بیفتم.حس کردم انگار همه چیز برایم تمام شده است اما آقای مهربانمان کنار من ایستاد و گفت:"نترس تام." و روح بیچاره مرا غرق شادی و نور کرد.
سینت کلر دست لاغرش را به شانه عمو تام تکیه داد.سپس دست سیاه و زمخت عمو تام را فشرد و گفت:تام،تو مرا دوست داری؟
- بله.من دوست دارم یکی از همین روزها جانم را فدا کنم تا ارباب به مسیح ایمان بیاورند.
سینت کلر گفت:دیوانه بیچاره،من لایق عشق قلب مهربان و باوفای تو نیستم.
- اما ارباب عزیز،کسی هست که بیشتر از من،شما را دوست دارد؛آقایمان مسیح،شما را دوست دارد.
- از کجا می دانی تام؟
- با تمام وجودم حس می کنم ارباب.
- کاش من هم چشمان تو را داشتم تام اما من بی اعتقاد نیستم.به نظرم برای ایمان آوردن دلیل وجود دارد اما من ایمان ندارم.این هم از عادت های بد و مشکل سازی است که من دارم تام.
عمو تام بلند شد و سینت کلر گفت:حالا دیگر مرا تنها بگذار تام.یک وقت دیگر بیشتر با هم صحبت می کنیم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهلم

افراد،یکی یکی،آهسته وارد اتاق می شدند تا نگاهی به کودک مرده بیندازند برای همین،مدتی در اتاق فقط صدای پا و پچ پچ می آمد.سپس تابوت کوچکی را آوردند و تشییع جنازه شروع شد و کالسکه ها به سمت در باغ حرکت کردند.غریبه ها آمدند و نشستند.همه جا شال ها و روبان های سفید و نوارهای مشکی بود.
عزادارها مشکی پوشیده بودند و انجیل می خواندند.
در تابوت را بستند و پارچه ای روی آن کشیدند.
در انتهای باغ،در کنار کنده درخت پوشیده از خزه که همیشه،عمو تام و ایوا روی آن می نشستند و حرف می زدند،قبر کوچکی کنده بودند.کمی بعد،تابوت را در آن گذاشتند و روی آن خاک ریختند تا گور پر شد.سپس همه به خانه بازگشتند.

***

چند روز بعد،خانواده سینت کلر دوباره به شهر بازگشتند.آگوستین غمگین و آشفته،احتیاج به محیط دیگری داشت تا افکار فعلی اش تغییر کند.این بود که آنها،خانه و باغ را ترک کردند و به نیواورلانز برگشتند.
سینت کلر با شور و شوق در خیابان ها قدم می زد؛طوری که کسانی که در خیابان ها و کافه ها او را می دیدند،فقط با دیدن نوار سیاه روی کلاهش می فهمیدند که عزادار است چون لبخند می زد،حرف می زد،روزنامه می خواند،درباره سیاست بحث می کرد و چه کسی می توانست بفهمد که همه آن لبخند های ظاهری،روکشی توخالی روی قلب تاریک و خاموش همچون گور اوست؟
حتی یک روز،ماری به اوفلیا گفت:سینت کلر آدم عجیب و غریبی است؛انگار ایوا را به راحتی فراموش کرده.کر می کردم احساسات بیشتری از خودش نشان بدهد.
اوفلیا گفت:اما دریای آرام عمیق تر است.
و مامی گفت:تازه خانم جان،آقا لاغرتر شده اند؛می گویند هیچ وقت غذا نمی خورند.
ماری گفت:به هر حال او اصلا به من توجه نمی کند.حتی یک کلمه به من نگفته که همدردی اش را نشان بدهد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و سی و نهم

صدایی از اتاق ایوا شنیده شد؛صدای پای اوفلیا بود که تصمیم گرفته بود شب تا صبح بیدار بماند چون نیمه شب،در ظاهر ایوا چیزی را که پرستاران باتجربه،تغییر می نامند،دیده بود.در اتاق باز شد و عمو تام که در بیرون اتاق نگهبانی می داد،فوری هوشیار شد.
اوفلیا گفت:عمو تام،دکتر را خبر کن.معطل نکن؛برو.
و به آن طرف اتاق رفت و در اتاق سینت کلر را زد و گفت:پسرعمو،خواهش می کنم بیایید.
اثر این کلمات روی قلب آگوستین مثل خاک هایی بود که روی تابوت مرده می ریزند.آگوستین فوری وارد اتاق شد و روی ایوا که هنوز خواب بود،خم شد.هیچ اثر ترسناکی در چهره او دیده نمی شد.اوفلیا و آگوستین بالای سر ایوا ایستاده بودند و به دخترک زل زده بودند؛طوری که صدای تیک تاک ساعت نیز انگار خیلی بلند بود.چند لحظه بعد،عمو تام به همراه دکتر بازگشت.دکتر وارد اتاق شد،نگاهی به ایوا انداخت و مثل بقیه ساکت ایستاد.بعد،آهسته از اوفلیا پرسید:کی حالتش تغییر کرد؟
- نزدیک نیمه شب.
ماری که با آمدن دکتر از خواب بیدار شده بود،شتابان از اتاق دیگر وارد اتاق ایوا شد و گفت:آگوستین،دخترعمو،آخ...چی شده؟
آگوستین گفت:هیس!دارد می میرد.
مامی صدای او را شنید   فوری رفت تا خدمتکارها را پیدا کند.به زودی،همه از خواب بیدار شدند و نور چراغ ها دیده شد و صدای پای خدمتکارها آمد.خدمتکارها،گریه کنان از پشت درهای شیشه ای نگاه می کردند اما سینت کلر نه چیزی می شنید و نه چیزی می دید؛فقط به حالت چهره دخترکش که خواب بود،زل زده بود.گفت:کاش فقط یک بار دیگر بیدار شود و حرف بزند.
بعد روی او خم شد و در گوشش گفت:ایوا،عزیزم.
چشمان درشت و آبی ایوا باز شد.لبخندی بر چهره اش ظاهر شد.کوشید سرش را بلند کند و حرف بزند.آگوستین گفت:ایوا،مرا می شناسی؟
ایوا گفت:باباجون.
و با آخرین رمق باقی مانده اش،دستانش را دور گردن پدرش انداخت اما لحظه ای بعد،وقتی سینت کلر سرش را بلند کرد،دستانش افتاد.سعی کرد نفس بکشد و دستانش را بالا بیاورد.
آگوستین گفت:خدای من!وحشتناک است.
و با ناراحتی و عذاب رویش را برگرداند و دستان عمو تام را فشار داد و گفت:آه...تام،دوست من،این درد مرا می کشد.
سیل اشک از چشمان عمو تام روی گونه سیاهش می ریخت.آگوستین گفت:خدایا،کاش زودتر تمام می شد؛قلبم دارد پاره می شود.
عمو تام گفت:آه خدای من،تمام شد؛تمام شد.ارباب جان،نگاهش کنید.
ایوا در حالی که سرش روی بالش بود و مثل آدم های خسته نفس نفس می زد،چشمان درشتش بالا رفت و خیره ماند.
سینت کلر آهسته گفت:ایوا.
اما ایوا نشنید.پدرش گفت:ایوا،به ما بگو چه می بینی.
لبخندی روی چهره ایوا ظاهر شد و با کلماتی بریده گفت:آه...محبت،شادی،آرامش.
و بعد،آهی کشید و از مرگ عبور کرد و به زندگی رسید.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و سی و هشتم 

عمو تام بالاخره دیگر نتوانست در اتاقش بخوابد؛بلکه تمام شب در ایوان و پشت پنجره اتاق ایوا می خوابید و آماده بود تا به محض اینکه صدایش کنند،از خواب بپرد.
اما یک شب اوفلیا به او گفت:عمو تام،چرا مثل سگ هر جا که می رسید،می خوابید؟فکر می کردم شما فرد مرتب و منظمی هستید و دوست دارید مث یک مسیحی در رختخواب بخوابید.
عمو تام گفت:بله دوشیزه اوفلیا؛اما شما می دانید که در کتاب مقدس آمده است:
نیمه شب فریاد بلندی شنیده شد که می گفت:"نگاه کنید؛داماد آمد."
من هر شب منتظر شنیدن این فریاد هستم برای همین،نمی توانم جایی بخوابم که صدا را نشنوم.
- چه چیزی شما را به این فکر انداخته؟
- خانم ایوا با من صحبت کرده.خداوند روحی را پیش او می فرستد تا پیغامش را به او برساند.من باید اینجا باشم.وقتی این کودک مقدس پا به سرزمین الهی می گذارد،درها را آنقدر باز می کنند که ما هم می توانیم نگاهی به آن سرزمین باشکوه بیندازیم.
- عمو تام،آیا ایوا به شما گفت که امشب حالش از همیشه بدتر شده است؟
- نه؛ولی امروز صبح به من گفت که نزدیک شده است؛فرشته ها به او می گویند دوشیزه اوفلیا.
در این موقع،ساعت بین ده و یازده شب بود.اوفلیا آمده بود چفت بیرونی در اتاق ایوا را بیندازد که عمو تام را دیده بود که در ایوان دراز کشیده است.ایوا عصبی نبود و رفتار متین و صمیمانه اش،اوفلیا را تحت تاثیر قرار داد.آن روز بعدازظهر هم ایوا به طرز عجیبی شاد بود؛روی تختش نشسته بود و جواهرات بدلی و چیزهای قیمتی اش را تماشا می کرد و می گفت که هر کدام را به چه کسی ببخشند.رفتارش،سرزنده تر و صدایش،طبیعی تر از چند هفته قبل بود.در این موقع،پدرش هم آنجا بود و گفته بود که از زمان بیماری اش،هیچ وقت ایوا به این خوبی نبوده است.وقتی آن شب،آگوستین او را بوسید و به او شب بخیر گفت،به اوفلیا نیز همین حرف را زد.
اما نیمه شب،وقتی پرده بین حال گذرا و آینده ابدی نازک شد،فرستاده نیز آمد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و سی و هفتم

از آن به بعد،اتاق زیبای ایوا آشکارا تبدیل به اتاق بیمار شده بود.اوفلیا شب و روز مشغول پرستاری از ایوا بود.تاکنون خانواده سینت کلر تا این حد به توانایی و ارزش او پی نبرده بودند؛اوفلیا در کارش خبره بود؛سعی می کرد چیزهای ناخوشایند بیماری را پنهان کند،کاملا وقت شناس بود و هیچ کدام از داروها و راهنمایی های پزشک ها را فراموش نمی کرد.
عمو تام اکثرا در اتاق ایوا بود.ایوا دچار ناآرامی عصبی شده بود و وقتی او را بغل می کردند و راه می بردند،تسکین پیدا می کرد.عمو تام با خوشحالی جسم نحیف ایوا را در حالی که ایوا سرش را روی بالش گذاشته و دراز کشیده بود،روی دستانش حمل می کرد.گاهی نیز در باغ با او زیر درختان پرتقال قدم می زد.بعضی وقت ها هم پدرش این کار را انجام می داد؛اگرچه پدرش ریزنقش تر بود و زودتر خسته می شد.
این فقط عمو تام نبود که دوست داشت کاری برای ایوا انجام دهد؛همه خدمتکارها نیز هر کاری از دستشان برمی آمد،برای او انجام می دادند.از طرف دیگر،اگرچه مامی دلش برای ایوای عزیزش پر می کشید،اما نه شب و نه روز،فرصت نداشت او را ببیند چون ماری می گفت که وضع روحی اش خراب است و چون خودش نمی توانست استراحت کند،به مامی هم اجازه نمی داد که استراحت کند.
شب ها،ماری بارها مامی را از خواب بیدار می کرد تا پاهایش را بمالد،سرش را شست و شو دهد،دستمال جیبی اش را پیدا کند و ببیند چرا از اتاق ایوا صدا می آید یا پرده را بکشد چون اتاق نورش زیاد بود یا پرده را بالا بزند چون اتاق خیلی تاریک بود.
روزها هم انگار ماری،ماهرانه مامی را در جاهای مختلف خانه مشغول می کرد و او فقط دزدکی می توانست سری به ایوا بزند و با او صحبت کند.
امکان نداشت کسی بتواند حس کند که مرگ به ایوا نزدیک می شود چون او دردی را حس نمی کرد بلکه هر روز،ضعفش آرام و ملایم و به نحوی نامحسوس،افزایش می یافت.ایوا آنقدر زیبا،دوست داشتنی،صادق و شاد بود که همه،بی اختیار تحت تاثیر حالت معصومانه و آرام او قرار می گرفتند و آرامش پیدا می کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
13

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و سی و ششم

دوشیزه اوفلیا در را بست.در تمام این مدت،اوفلیا اشک هایش را پاک می کرد اما نگران ایوا بود.سینت کلر،تمام مدت،بی حرکت نشسته بود و با دستش،چشمانش را پوشانده بود.
ایوا گفت:بابا.
آگوستین جواب نداد.
ایوا دوباره گفت:بابا جون.
آگوستین بلند شد و گفت:نمی توانم،نمی توانم تحمل کنم.خدا ب من واقعا بی رحمانه رفتار کرد.
اوفلیا گفت:آگوستین،خدا حق ندارد هر جور که دلش می خواهد،با بنده اش رفتار کند؟
آگوستین گفت:شاید.اما این باعث نمی شود این درد را راحت تر تحمل کنم.
ایوا گف:بابا،تو قلب مرا می شکنی.
و چنان گریه و زاری کرد که همه وحشت کردند.
آگوستین گفت:خب ایوا…خب عزیزم…آرام باش…آرام باش.من اشتباه کردم؛من حرف بدی زدم.
کمی بعد،ایوا مثل پرنده ای خسته،روی دست های پدرش دراز کشید.ماری بلند شد و از اتاق دخترش بیرون زد و به اتاق خودش رفت و دچار تشنج شد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
13

Previous 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 Next 
adidas ماهکان termogostar املاک حکمت - ایرانسرور castrol تبلیغات اینترنتی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17