تلگرام ورزش 11
ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: هریت بیچر استو
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و بیست و یکم

در همین زمان،آلفرد سینت کلر و پسر بزرگ دوازده ساله اش به ویلای ییلاقی آگوستین آمدند تا یکی دو روزی را کنار ساحل رودخانه با آنها بگذرانند.
آگوستین و برادرش عادت داشتند که دست در دست هم سلانه سلانه در باغ قدم بزنند.اگرچه آنها افکار و شیوه زندگی یکدیگر را قبول نداشتند اما از با هم بودن اصلا خسته نمی شدند.
پسر بزرگ آلفرد،هنریک،پسری اشرافی بود با چشمانی مشکی و پر از شور و نشاط.با این حال،گویی از همان لحظه پا به باغ ییلاقی عمویش گذاشته بود،شیفته لطافت روحانی اونجلین شده بود.
اونجلین یک کره اسب کوچک داشت که به سفیدی برف بود.عمو تام داشت کره اسب را به پشت آلاچیق می آورد که دید پسرک دورگه سیاه پوستی که تقریبا سیزده سال داشت،اسب ابلق عربی گران قیمتی را که اربابش تازه از خارج وارد کرده بود،برای هنریک می برد.
هنریک که از داشتن این اسب خیلی به خود می بالید،جلو رفت و افسار اسب را از مهتر کوچک گرفت و گفت:این چیه دودو؟سگ تنبل،امروز صبح اسب را تمیز نکردی؟
پسرک گفت:بله ارباب اما یک کم خاکی شده.
هنریک شلاقش را بالا برد و گفت:خفه شو کثافت؛دهانت را بلند.اصلا به چه جرئتی حرف می زنی؟
پسرک،سیاه دورگه زیبایی بود با چشمانی روشن و جثه به اندازه هنریک.
پسرک گفت:ارباب هنریک.
هنریک با شلاق به صورت پسرک زد و دستانش را گرفت و روی زانوانش نشاند و آنقدر او را زد تا از نفس افتاد.بعد گفت:سگ پررو،یاد گرفتی که وقتی من حرف می زنم،جوابم را ندهی؟اسب را ببر و درست تمیزش کن.
عمو تام گفت:ارباب جوان،فکر می کنم او می خواست بگوید که وقتی داشته اسب را از طویله می آورده بیرون،اسب روی زمین غلت زده چون نیرویش زیاد است برای همین خاکی شده.من دیدم که تمیزش می کرد.
هنریک گفت:تا کسی چیزی ازت نپرسیده حرف نزن.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و بیستم

آگوستین می گفت:دخترعمو،فال بد نزنید؛من بدم می آید.مگر نمی بینید که بچه دارد بزرگ می شود؟بچه ها همیشه وقتی زود رشد می کنند،ضعیف می شوند.
- اما سرفه می کند.
- سرفه ها را ولش کنید؛چیزی نیست؛یک کم سرما خورده؛همین.
- آره اما لیزا،جین،آلن و ماریا ساندرز هم همین جوری از دست رفتند.
- اه؛ول کنید این حرف های خاله زنکی پرستارها را.شما پیرها آنقدر حساس هستید که تا بچه ای سرفه و عطسه می کند،فکر می کنید دیگر کارش تمام است و می میرد.فقط از بچه مراقبت کنید و نگذارید شب،سردش بشود و نگذارید زیاد بازی کند،حالش خوب می شود.
با این حال،سینت کلر هر روز بی تاب تر و عصبی تر می شد.هر روز تب او را زیر نظر داشت و هر بار با خود می گفت:حالش خوب است.
اما بیشتر از قبل پیش او بود و اغلب با اسبش،او را به گردش می برد و هر چند روز یک بار،نسخه ای یا دوای تقویتی برایش می آورد و می گفت:البته نه اینکه بهش احتیاج داشته باشد اما ضرری هم برایش ندارد.
با وجود این،بیش از همه،بلوغ روزافزون حسی و عقلی کودک،قلب او را به درد می آورد.ایوا اغلب ناخودآگاه سخنان عمیق،نغز و معنوی عجیبی بر زبان می آورد که به نظر می رسید به او الهام شده است.در این جور مواقع،سینت کلر از هیجان به خود می لرزید و طوری که گویی می خواهد نجاتش بدهد،او را در آغوش می کشید و دیگر نمی خواست از آغوشش جدا کند.
اینک احساسات و افکار ایوا،لطیف و زنانه شده بود.با این حال،هنوز دوست داشت با تاپسی و بچه های سیاه بازی کند.هر چند،حالا بیشتر تماشاگر بازی بچه ها بود تا اینکه هم بازیشان شود.
یک روز،ناگهان،ایوا از مادرش پرسید:مادر،چرا ما به خدمتکارها خواندن و نوشتن یاد نمی دهیم؟
ماری گفت:چه سوال هایی می کنی!چون خواندن برای آنها فایده ای ندارد و باعث نمی شود که بهتر کار کنند.
- اما آنها باید بتوانند انجیل بخوانند تا سخنان خدا را بفهمند.
- اما به اندازه ای که احتیاج داشته باشند برایشان می خوانند.
- من فکر می کنم همه باید خودشان انجیل بخوانند.
- ایوا،تو واقعا بچه عجیب و غریبی هستی.
- دخترعمو اوفلیا به تاپسی خواندن یاد داده.
- بله و می بینی که چقدر برایش فایده داشته.تاپسی بدترین جانوری ست که من تا حالا دیده ام.
- مامی بیچاره هم خیلی دوست دارد انجیل بخواند اما نمی دانم وقتی دیگر نتوانم برایش انجیل بخوانم،چه کار می کند.
ماری مشغول کار بود و دوست داشت داخل کشو را زیر و رو کند.گفت:دیگر کم کم باید به جای خواندن انجیل برای خدمتکارها،فکر چیزهای دیگر باشی.وقتی مجبور باشی لباس های قشنگ تنت کنی و به مهمانی بروی،دیگر وقت این کارها را نداری.ببین؛وقتش که بشود،من این جواهرات را می دهمش به تو.من در اولین مهمانی،این جواهرات را به گردنم انداختم و چشم همه خیره شده بود.
ایوا جعبه جواهر را گرفت و گردنبند الماس را از آن درآورد اما انگار فکرش جای دیگری بود که پرسید:این جواهرها خیلی می ارزد مامان؟
- البته؛پدرت از فرانسه سفارش داده آورده اند.
- کاشکی مال من بود تا کاری را که داشتم،باهاشان می کردم.
- چه کاری؟- می فروختمشان و یک جایی در ایالت های آزاد می خریدم.بعدش،همه خدمتکارهایمان را می بردم آنجا و برایشان معلم می گرفتم تا به آنها خواندن و نوشتن یاد بدهد.
ماری خندید و ایوا ادامه داد:مامان،نمی دانی آنها چقدر از اینکه نمی توانند بخوانند و بنویسند،عذاب می کشند.عمو تام و مامی و خیلی های دیگرشان واقعا عذاب می کشند.
- خیلی خب ایوا.تو هنوز بچه ای.راجع به این چیزها هیچی نمی دانی.خیلی هم حرف می زنی؛من سرم درد می گیرد.
ایوا یواشکی از اتاق بیرون رفت.بعد از آن،با تلاش و پشتکار زیاد،به مامی خواندن را یاد داد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و نوزدهم

ناگهان قلب خدمتکار باوفا از این حرف،تیر کشید.عمو تام فکر کرد بارها در این شش ماه اخیر،حس کرده است که دستان ایوا روز به روز،لاغرتر و پوستش،روشن تر و نفس هایش،تندتر می شود.یادش آمد که برخلاف گذشته که او،ساعت ها در باغ بازی می کرد،اخیرا وقتی در باغ می دوید و بازی می کرد،زود خسته و بی حال می شد.به علاوه،شنیده بود که دوشیزه اوفلیا،بارها راجع به سرفه کردن های او صحبت کرده و گفته بود که دیگر سرفه های او،با دوا خوب نمی شود.حتی الان هم،گونه های داغ و دستان کوچکش از تب می سوخت.
صحبت های عمو تام و ایوا با فریاد توام با دستاچگی دوشیزه اوفلیا قطع شد:ایوا،ایوا،بچه جان،دارد شبنم همه جا می نشیند.نباید دیگر بیرون،توی باغ باشی.
ایوا و عمو تام به خانه برگشتند.
اوفلیا زنی پا به سن گذاشته و پرستاری باتجربه بود.او اهل نیوانگلند بود و صدای گام های موذیانه و آهسته بیماری پنهانی را که بسیاری از بچه های نازنین و شیرین را به سوی خود می کشد،خوب می شنید.او هر روز متوجه سرفه های خشک و کوتاه و قرمز شدن گونه های ایوا می شد و اصلا گول برق چشمان و شادی و هیجان ظاهری او را نمی خورد.اوفلیا سعی کرد نگرانی اش را با سینت کلر در میان بگذارد اما آگوستین برخلاف همیشه که با شوخی و بی تفاوتی سخن می گفت،با بدخلقی و دستپاچگی حرف های او را رد کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هجدهم

به این ترتیب،دو سال دیگر از عمر عمو تام گذشت.در این مدت،هر چه ایوا بزرگتر می شد،دوستی بین او و عمو تام هم محکم تر می شد.مشکل است بتوان گفت که این دختر در قلب لطیف و نرم خدمتکار باوفایش چه جایگاهی داشت.عمو تام،او را مثل موجودی زمینی و ظریف دوست داشت اما به عنوان موجودی الهی و آسمانی می پرستید.
در این موقع،همه خانواده سینت کلر برای فرار از گرمای تابستان،به خانه ییلاقیشان در ساحل رودخانه "لیک پانچرترین" آمده بودند.دور تا دور خانه ییلاقی سینت کلر،ایوان بود و از هر طرف،درهای رو به باغ داشت.
عمو تام و ایوا،توی باغ،روی کنده درختی پوشیده از خزه در یک آلاچیق نشسته بودند.غروب روز یکشنبه بود و انجیل روی زانوی ایوا باز بود و ایوا داشت از روی آن می خواند:و من دریایی از بلور آمیخته با آتش را دیدم.
ناگهان ایوا کتاب را بست و دریاچه را نشان داد و گفت:ایناهاش.تام،یک سرود درباره ارواح شاد بخوان.
عمو تام،اشعار مشهور سرود متدیست ها را زمزمه کرد:
من دسته ای ارواح شاد می بینم
که سعادت اخروی را احساس می کنند.
ایوا گفت:عمو تام،من ارواح شاد را می بینم.
عمو تام تردیدی در این مورد نداشت برای همین اصلا تعجب نکرد.حتی اگر ایوا می گفت که به آسمان رفته است،باز هم عمو تام می گفت که امکانش هست.
ایوا گفت:گاهی این ارواح به خواب من می آیند.عمو تام،من به آنجا می روم.
عمو تام گفت:کجا خانم ایوا؟
ایوا بلند شد و با دست کوچکش،آسمان را نشان داد.سرخی غروب،موهای طلایی اش را روشن کرده بود و گونه هایش از نوری آسمانی،گل انداخته بود.اونجلین گفت:من به زودی می روم آنجا تام؛پیش ارواح شاد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفدهم

عمه کلو بالاخره با خنده ای کوتاه گفت:خدای من!خانم جان،چرا آقا و خانم وقتی وسیله کار در دستشان است،اینقدر نگران پول هستند؟
خانم شلبی که از رفتار عمه کلو فهمیده بود که او به همه حرف های او و شوهرش گوش داده است،گفت:نمی فهمم چه می گویی عمه کلو.
- خانم جان،ارباب های دیگر،کاکاسیاه هایشان را اجاره می دهند و ازشان پول درمی آورند.اینقدر نان خور در این خانه نگه ندارید.
- خب عمه کلو،فکر می کنی باید کی را اجاره بدهیم؟
- سام می گفت که در لوییزویل قنادی هایی هست که کسی را می خواهند که برایشان خوب شیرینی و کیک بپزد.می گفت:چهار دلار هم هفته ای بهش می دهند.وقتش رسیده که از سالی استفاده بکنیم؛او زیر دست من کار کرده و بیشتر کارها را مثل من انجام می دهد.اگر خانم جان اجازه بدهند،من می روم آنجا.
- اما کلو،می خواهی بچه هایت را بگذاری و بروی؟
- خانم جان،بچه ها به اندازه کافی بزرگ شده اند که کار خودشان را انجام بدهند.سالی،دختر کوچولویم،یک جواهر است؛زیاد احتیاج به مواظبت ندارد.
- باشد کلو؛می توانی بروی.همه حقوقت را هم برای بازخرید شوهرش می گذاریم کنار.
چهره سیاه عمه کلو مثل اشعه خورشید که ابر سیاه را تبدیل به ابر نقره ای می کند،از خوشحالی می درخشید.
عمه کلو پرسید:خانم جان،یک سال چند هفته است؟
- پنجاه و دو هفته.
عمه کلو گفت:هفته ای چهار دلار می شود سالی چقدر؟
- دویست وهشت دلار.
عمه کلو با تعجب و خوشحالی گفت:آن وقت چند سال باید کار کنم خانم جان؟
- ۴-۵ سال کلو اما لازم نیست چون من هم یک چیزی می گذارم رویش.خب،کی می خواهی بروی؟
- سام می خواهد با کره اسب ها برود طرف رودخانه.گفته من هم می توانم باهاش بروم.من اسباب هایم را بسته ام.اگر خانم جان برایم اجازه نامه عبور و یک توصیه نامه بنویسند،فردا صبح با سام می روم.
خانم شلبی گفت:باشد کلو؛اگر آقای شلبی مخالفتی نکند،می نویسم.
سپس خانم شلبی از پله ها بالا رفت و عمه کلو نیز به طرف کلبه اش راه افتاد تا آماده سفر شود.
اما وقتی در کلبه،مشغول جمع و جور کردن لباس های بچه کوچولویش بود،جورج،پسر آقای شلبی،وارد کلبه شد.عمه کلو نیز به او گفت که می خواهد چه کار کند.بعد پرسید:آقا جورج،حالا می شود یک نامه به مرد عزیزم بنویسید و همه چیز را به او بگویید؟
جورج گفت:البته که می نویسم.حتما عمو تام از شنیدن این خبر خوشحال می شود.من می روم تا از خانه،قلم و کاغذ بیاورم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
13

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شانزدهم

عصر یک روز تابستان بود و در ها و پنجره های تالار خانه شلبی برای ورود نسیم های پراکنده باز بود.آقای شلبی کنار ورودی دالان خانه،روی صندلی نشسته بود.خانم شلبی نیز در حالی که دم در نشسته بود و خیاطی می کرد،گفت:شنیدی که عمو تام،یک نامه برای عمه کلو فرستاده؟به نظرم یک خانواده خوب او را خریده اند و با او خوش رفتاری می کنند و کار زیادی هم ندارد.
آقای شلبی گفت:خوشحالم که می شنوم.پس دیگر زیاد دوست ندارد برگردد اینجا.
- برعکس؛با اشتیاق پرسیده که کی پول بازخریدش جور می شود.
- وقتی آدم وارد کار و کاسبی غلطی می شود،انگار نمی داند کارش کی تمام می شود.
- نمی توانی کمی هم مرا از کارهایت مطلع کنی؟مثلا صورتی از بدهی هایت را بهم بدهی و کسانی که بهشان بدهکاری؟شاید من بتوانم با صرفه جویی بهت کمک کنم.
- امیلی،سر به سرم نگذار.عزیزم،تو بهترین زن کنتاکی هستی اما زن ها هیچ وقت از کار و معامله سر درنمی آورند.وانگهی،خودم هم نمی توانم حساب و کتاب هایم را دقیقا بهت بگویم.البته،کلا می دانم چه می شود اما این معاملات مثل لایه روی شیرینی پای عمه کلو نیست که بشود برید و صاف و صوفش کرد.
خانم شلبی چیزی شبیه آه کشید و گفت:فکر می کنی بالاخره نمی توانیم یک جوری،پولی برای خریدنش جور کنیم؟عمه کلوی بیچاره که فکر و ذکرش شده همین.
- متاسفم؛الان نمی دانم و نمی توانم قولی بدهم.
در همین موقع،عمه کلو در آن سر ایوان پیدایش شد و آنها،حرف هایشان را قطع کردند.عمه کلو گفت:خانم جان،می بخشید؛می شود خانم بیایند و یک نگاه به این مرغ و جوجه ها بیندازند؟خانم دوست دارند با این ها پای جوجه درست کنم؟
خانم شلبی با دیدن تعداد زیادی مرغ و اردک روی زمین و قیافه جدی عمه کلو بالای سر آنها،لبخندی زد و گفت:عمه کلو،مهم نیست.هر چه دوست داری درست کن.
اما معلوم بود که منظور عمه کلو،مرغ و جوجه ها نیست.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پانزدهم

اوفلیا از او پرسید:تاپسی،چرا این رفتارها را می کنی؟
تاپسی گفت:نمی دانم خانم ولی فکر می کنم چون بدجنس هستم.
- واقعا نمی دانم با تو چه کار کنم تاپسی.
- خانم جان،مرا شلاق بزنید.خانم قبلی ام هم همیشه شلاقم می زد.من تا شلاق نخورم،درست کار نمی کنم.
- تاپسی،من نمی توانم تو را شلاق بزنم.اگر بخواهی،می توانی خوب باشی؛چرا نمی خواهی؟
- خانم،من عادت کرده ام کتک بخورم.فکر می کنم برایم خوب است.
اوفلیا به این نسخه هم عمل کرده بود اما تاپسی،جار و جنجال راه انداخته بود،جیغ زده بود،ناله کرده بود و به او التماس کرده بود که نزندش اما نیم ساعت بعد،روی برآمدگی ایوان رفته بود و در حالی که بچه های سیاه دورش را گرفته بودند و به حرف هایش می خندیدند،کارهای اوفلیا را مسخره کرده بود.گفته بود:خدایا،اوفلیا خانم،مرا شلاق می زند؛پشه هم از شلاقش نمی میرد.فقط ارباب قدیمی ام می دانست چه طوری بزند.
اوفلیا،یک شنبه ها،خیلی جدی،به تاپسی،درس تعلیمات دینی می داد.تاپسی با حافظه عجیبی که در حفظ کلمات داشت،آنها را چنان حفظ می کرد که معلمش به شوق می آمد.
آگوستین پرسید:این درس ها برای او چه فایده ای دارد؟
- این درس ها همیشه برای بچه ها مفید بوده.
- چه آنها را بفهمند و چه نفهمند؟
- بچه ها هیچ وقت موقع یاد گرفتن،این درس ها را نمی فهمند ولی وقتی بزرگ شدند،می فهمند.
- اما در بچگی،با اینکه خیلی چیزها را به من یاد دادید،هنوز هیچ کدام را نفهمیده ام.
- آه،تو همیشه درس ها را خوب یاد می گرفتی آگوستین.کاش هنوز هم به خوبی دوران بچگی ات بودی.
- خب،پس به او توضیح المسایل یاد بدهید؛شاید فایده ای داشته باشد.
تاپسی در تمام این مدت،مثل یک مجسمه سیاه،دست به سینه ایستاده بود اما با اشاره اوفلیا،درسش را ادامه داد و گفت:اجداد ما که اختیار و آزادی داشتند،از استیتی (state) که در آن خلق شده بودند،خارج شدند.(۱)
تاپسی بعد پلک زد.انگار می خواست چیزی بپرسد.اوفلیا گفت:چیه تاپسی؟
- خانم جان،این استیت،همان کنتاکی بود؟
آگوستین خندید و گفت:شما باید معنی این چیزها را به او بگویید وگرنه او،چیز دیگری می فهمد.انگار فکر می کند منظور از این،مسئله مهاجرت است.
اوفلیا گفت:آگوستین،ساکت باش.وقتی تو می خندی،من چطوری می توانم چیزی به او یاد بدهم؟
آگوستین گفت:باشد؛دیگر مزاحم درس شما نمی شوم.
به این ترتیب،اوفلیا،۱-۲ سال،تعلیم و تربیت تاپسی را ادامه داد و در این مدت،مثل کسی که با میگرن یا سردرد کنار می آید،به تاپسی عادت کرده بود.از طرف دیگر،تاپسی همیشه وقتی کار زشتی انجام می داد،از ترس به پشت صندلی آگوستین پناه می برد و آگوستین هم گاهی وساطتش را می کرد.
تاپسی در ضمن بلد بود که چطور از اربابش پول خرد بگیرد.با پول های خرد هم آجیل و نقل و نبات می خرید و با دست و دلبازی،بین بچه های سیاه تقسیم می کرد.

۱:state در انگلیسی به معنی حالت و ایالت است.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و چهاردهم

ابتدا خدمتکارها،تاپسی را تحقیر می کردند و پست به حساب می آوردند اما بعد،حس کردند که باید رفتارشان را نسبت به او عوض کنند چون فهمیدند که هر کس به تاپسی توهین کند،بعدش اتفاق ناجوری برایش می افتد:گوشواره هایش یا جواهر بدلی مورد علاقه اش گم می شود یا یک دفعه می بیند لباسش جر خورده یا بیخودی سکندری می خورد و توی سطل آب جوش می افتد.تازه،وقتی هم که تحقیق می کردند،هیچ کس حاضر نبود به تاپسی توهین کند.تاپسی،همیشه در حضور هیات قضات خانه حاضر می شد و همیشه هم در محاکمات،بی گناهی اش ثابت می شد.
او در همه کارهایی که با دست انجام می شد،زرنگ و فرز بود و هر چیزی را که به او یاد می دادند،به طرز عجیبی،فوری یاد می گرفت؛مثلا،بعد از چند بار آموزش،یاد گرفته بود که اتاق اوفلیا را طوری مرتب کند که حتی او هم با همه وسواسش،نمی توانست از تاپسی ایرادی بگیرد.
اما این،از جمله مواقعی بود که تاپسی دلش می خواست اتاق را مرتب کند چون اغلب،دلش نمی خواست این کار را بکند.برای همین،وقتی اوفلیا بعد از ۳-۴ روز نظارت همراه با صبر و حوصله،بالاخره فکر می کرد که تاپسی آنجور که دلش می خواهد،به راه آمده است و به کار دیگری مشغول می شد،تاپسی در عرض ۱-۲ ساعت،جشنی از بی نظمی به راه می انداخت و همه چیزها را زیر و رو می کرد؛به جای اینکه رختخواب را مرتب کند،روبالشی ها را درمی آورد،سر پر پشمش را لای بالش های می.کرد و گاهی،سرش پر از پرهای بالش می شد.آنگاه،از تیرک های دور تخت بالا می رفت و با سر از آن بالا آویزان می شد.ملحفه ها را همه جای اتاق پهن می کرد و لباس شب اوفلیا را به تن می کرد و نمایش بازی می کرد،آواز می خواند و سوت می زد و در آیینه شکلک درمی آورد و خلاصه،به قول دوشیزه اوفلیا:"رسوایی به بار می آورد."
یک بار که اوفلیا،بر اثر غفلت،کلید کمدش را جا گذاشته بود،تاپسی را موقعی غافلگیر کرد که بهترین شال قرمز رنگش را مثل عمامه دور سرش پیچیده بود و جلوی آیینه،نقش بازی می کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و سیزدهم

اوفلیا ساعات کاری را که قرار بود به تاپسی اختصاص دهد،تنظیم کرد و آموزش خواندن و نوشتن و خیاطی را شروع کرد.تاپسی خواندن و نوشتن را زود یاد گرفت اما خیاطی برای او مشکل تر بود.تاپسی مثل گربه،چالاک و مثل میمون،پر جنب و جوش بود به همین دلیل از یک جا حبس شدن و خیاطی کردن بیزار بود.این بود که سوزن ها را می شکست و زیر زیرکی،آنها را از پنجره بیرون می انداخت یا از لای درزهای دیوارها،تو می انداخت.نخ هایش را به هم گره می زد یا پاره و کثیف می کرد یا یواشکی،کل قرقره را دور می انداخت.اوفلیا حس می کرد که این همه اتفاقات پشت سر هم،تصادفی رخ نمی دهد اما نمی توانست مچ او را بگیرد چون نمی توانست همه کارهایش را کنار بگذارد و فقط،مواظب او باشد.
تاپسی،به زودی،در خانه اسم و رسمی در کرد چون استعداد عجیبی برای همه جور دلقک بازی و ادای آدم ها را درآوردن داشت؛می توانست برقصد،غلت بزند،بالا برود،آواز بخواند،سوت بزند و هر صدایی را تقلید کند.در ساعات استراحتش،همه بچه های خانه،دنبالش راه می افتادند و در حالی که دهانشان از تعجب باز مانده بود،او را تحسین می کردند.
حتی ایوا نیز،انگار،مثل کبوتری که گاهی مفتون مار خوش خط و خال می شود،مجذوب او شده بود.اوفلیا از هم نشینی زیاد تاپسی و ایوا ناراحت بود برای همین،به آگوستین التماس کرد که جلوی ایوا را بگیرد اما آگوستین گفت:ولش کنید؛هم نشینی با تاپسی برای او خوب است.
اوفلیا گفت:نمی ترسید که یک وقت،تاپسی،به او چیز بدی یاد بدهد؟
- تاپسی شاید به بعضی از بچه ها،چیزهای بد یاد بدهد اما به ایوا نمی تواند چیز بدی یاد بدهد.بدی روی ذهن ایوا،مثل شنبم روی برگ کلم،غلت می خورد و می افتد ولی در آن نفوذ نمی کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
13

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و دوازدهم

اما با تاپسی چه کار می شد کرد؟
اوفلیا گیج شده بود چون انگار راه و روش او در مورد تاپسی قابل اجرا نبود به همین جهت،برای اینکه سر فرصت،درباره این موضوع فکر کند،تاپسی را در پستویی تاریک حبس کرد.سپس پیش آگوستین رفت و گفت:نمی دانم چه طور می شود این دختر را بدون شلاق زدن تربیت کرد.
آگوستین گفت:خب؛هر چقدر دلتان می خواهد،او را شلاق بزنید.بچه ها را باید کتک زد؛من تا حالا نشنیده ام بچه ای را بدون شلاق زدن تربیت کرده باشند.فقط نکته ای را بگویم؛من دیده ام که این دختر را با سیخ بخاری دیواری زده اند و با بیلچه و انبر و هر چه دم دستشان بوده،نقش زمین کرده اند و دیده ام که او به این جور کتک ها عادت دارد.
- پس چه کار باید باهاش کرد؟
- این سوالی اساسی است و امیدوارم خودتان،جوابش را پیدا کنید.
اوفلیا گفت:اما من مطمینم که جواب این سوال را نمی دانم چون تا حالا،هیچ وقت،یک همچین بچه ای ندیده ام.
آگوستین گفت:این جور بچه ها و حتی این جور زن ها و مرد ها بین ما زیادند و سوال این است که چطوری باید آنها را اداره کرد؟هر چه ارباب ها خشن تر و بی رحم تر شوند،برده ها نیز پوست کلفت تر و سنگ دل تر می شوند.من از همان موقع که خودم مالک شدم،این را فهمیدم و تصمیم گرفتم هرگز از شلاق استفاده نکنم چون نمی دانستم تا کجا باید پیش بروم و نتیجه اش هم این شده که برده هایم،مثل بچه ها،لوس شده اند اما بهتر از این است که هر دو خشن و بی رحم شویم.
اوفلیا گفت:پس ظاهرا تربیت او،وظیفه من است.من هم ایستادگی می کنم و سعی می کنم هر کاری از دستم بربیاید،انجام دهم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و یازدهم

اوفلیا با ناامیدی گفت:واقعا نمی دانم با این بچه چه کار کنم.چرا گفتی اینها را برداشتی تاپسی؟
تاپسی در حالی که چشمانش را می مالید،گفت:چون خانم جان گفت اعتراف کن و من،چیز دیگری نداشتم که بگویم.
- اما من نمی خواستم که تو به کاری که نکردی،اعتراف کنی.این حرف هایت هم مثل حرف های قبلی ات،دروغ است.
تاپسی با تعجب و قیافه ای معصومانه گفت:خدای من،راست می گویید؟
رزا گفت:این دختره تخس اصلا نمی داند راست یعنی چه.اگر من جای آقای آگوستین بودم،آن قدر شلاقش می زدم تا خونین و مالین شود.
ایوا گفت:نه نه رزا؛نباید این حرف را بزنی؛من طاقت شنیدن این حرف ها را ندارم.
رزا از ترس ایوا ساکت شد اما وقتی از اتاق بیرون می رفت،زیر لب گفت:ایوا هم خون بابایش توی رگش است؛مثل بابایش از همه پشتیبانی می کند.
ایوا ایستاد و به تاپسی نگاه کرد.کودک که هر کدام در دو قطب مخالف،نمونه کامل دو طبقه بودند،رو به روی هم ایستاده بودند.وقتی اوفلیا از بدجنسی تاپسی حرف می زد،ایوا گیج و غمگین بود اما با مهربانی گفت:بیچاره تاپسی،چرا دزدی می کنی؟من دوست دارم هر چیزی خواستی بهت بدهم تا آن را ندزدی.
دخترک برای اولین بار بود که در زندگی اش،حرف محبت آمیزی می شنید برای همین،جرقه چیزی شبیه اشک در چشمانش درخشید اما باز،نیشش باز شد و خندید چون گوش هایش که تاکنون غیر از ناسزا نشنیده بود،حرف های عجیب و محبت آمیز را باور نمی کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و دهم

اوفلیا گفت:تاپسی،اگر اعتراف کنی که دزدیدی،این بار شلاقت نمی زنم.
تاپسی با حالتی غمگین اعتراف کرد که روبان و دستکش ها را دزدیده است.اوفلیا گفت:خوب می دانم که از وقتی که پایت را در این خانه گذاشتی،چیزهای دیگری را هم دزدیده ای چون دیروز،گذاشتم تا شب،این طرف و آن طرف بروی.حالا اگر چیز دیگری برداشتی،بگو؛شلاقت نمی زنم.
- خدای من؛خانم جان،من،آن چیز قرمزی را هم که خانم ایوا دور گردنش می بندد،برداشته ام.
- دختره بدجنس.خب دیگر چه؟
- گوشواره های رزا را هم برداشتم؛گوشواره های قرمزش را.
- همین الان می روی جفت آنها را می آوری.
- خدای من؛خانم جان،نمی توانم چون آنها را سوزاندم.
- سوزاندی؟چه دروغ ها!برو آنها را بیاور وگرنه شلاق می خوری.
تاپسی در حالی که داد و بیداد می کرد و گریه و زاری راه می انداخت،گفت نمی تواند چون آنها را سوزانده.
اوفلیا پرسید:چرا آنها را سوزاندی؟
- برای اینکه بدجنس هستم؛من خیلی بدجنس هستم.کاری هم نمی توانم بکنم.
اما درست در همین لحظه،ایوا در حالی که همان گردنبند مرجانی قرمز در گردنش بود،بی خبر از همه جا،وارد اتاق شد.
اوفلیا پرسید:ایوا،گردنبندت را کجا پیدا کردی؟
ایوا گفت:پیدا کردم؟از صبح تا حالا توی گردنم است.
- دیروز هم توی گردنت بوده؟
- آره؛بامزه این است که دیشب هم یادم رفت از گردنم بازش کنم و تا صبح هم در گردنم بوده.
اوفلیا کاملا گیج شده بود.اما وقتی در همین لحظه،رزا نیز با سبدی از لباس های اتو شده و گوشواره های قرمزش وارد اتاق شد،بیشتر تعجب کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
14 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و نهم

اوفلیا گفت:خب تاپسی،حالا نشان بده که چطوری این کار را می کنی.بعد خودش نشست.تاپسی با مهارت،طوری که کاملا باعث جلب رضایت دوشیزه اوفلیا شد،این کار را انجام داد اما وقتی داشت کارش تمام می شد،از بخت بدش،تکه ای از روبان سر خورد و از آستینش بیرون افتاد و آویزان شد و اوفلیا،چشمش به آن افتاد و فوری،روی آن پرید و گفت:این چیه؟تو دختره بدجنس و رذل،این را دزدیدی؟
روبان از آستین تاپسی بیرون افتاد اما تاپسی،اصلا به روی خودش نیاورد و با تعجب و حالت آدم های بی گناهی که از هیچ چیز خبر ندارند،به آن نگاه کرد و گفت:خدای من،این روبان...خانم اوفلیا،توی آستین من چه کار می کند؟
- تاپسی،تو دختره بدجنس،نمی توانی به من دروغ بگویی؛تو آن را دزدیدی.
- خانم جان،گفتم که؛من آن را ندزدیده ام.تا همین الان هم اصلا یک همچین چیزی را ندیده بودم.
- تاپسی،نمی دانی که دروغ گفتن زشت است؟
- من تا حالا هیچ وقت دروغ نگفته ام؛راستش را دارم می گویم.
- تاپسی،اگر بگویی،مجبورم بدهم شلاقت بزنند.
- خدای من!خانم جان،اگر تا شب هم شلاقم بزنید،همین را می گویم.
بعد،هق هق کنان گفت:من اصلا این را ندیده بودم.حتما یک جوری وارد آستین من شده؛حتما آن را روی تخت گذاشته بودید و یک جوری وارد آستین من شده.
اوفلیا از این دروغ گستاخانه،چنان عصبانی شد که دخترک را گرفت و در حالی که تکان تکان می داد،گفت:دیگر هیچ وقت به من دروغ نگو.
اما این تکان ها،باعث شد که دستکش ها از آستین دیگر تاپسی بیرون بیفتد.اوفلیا گفت:خب؛حالا چه می گویی؟باز هم می گویی که روبان را ندزدیدی؟
تاپسی اعتراف کرد که دستکش ها را دزدیده اما باز هم با سماجت گفت که روبان را ندزدیده است.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هشتم

اول از همه،اعلام شد که دخترک متعلق به اوفلیاست.سپس به جای اینکه خودش،به راحتی،تخت خوابش را آماده کند و اتاق را جارو و گردگیری کند،تصمیم گرفت با از خود گذشتگی،به تاپسی یاد بدهد که او،این کارها را بکند.
صبح روز بعد،تاپسی را به اتاقش برد و رمز و رموز مرتب کردن رختخواب را به او یاد داد.تاپسی در حالی که روپوشی تمیز و پیش بند اتو شده ای به تن داشت،با احترام و حالتی که انگار در مراسم خاکسپاری ایستاده است،جلوی دوشیزه اوفلیا ایستاده بود.
اوفلیا گفت:خب تاپسی،حالا می خواهم یادت بدهم که چه طوری،رختخواب را مرتب کنی.من به این کار،خیلی اهمیت می دهم برای همین باید خوب یاد بگیری که چه کار کنی.اینجا را نگاه کن؛این،لبه ملحفه است؛این،روی ملحفه و این هم،پشت ملحفه است.یادت نمی رود که؟
تاپسی آهی کشید و گفت:بله خانم جان.
- خب،حالا باید ملحفه را بکشی روی زیر بالشی.بعد،باید لبه آن را بدهی زیر تشک.این طوری؛صاف.می بینی؟
تاپسی گفت:بله خانم جان.
اما وقتی خانم مهربان به تاپسی پشت کرد تا نحوه مرتب کردن رختخواب را نشان دهد،شاگرد کوچکش چنگ زد و یک جفت دستکش و یک روبان برداشت و با تردستی،آنها را در آستین هایش جا داد و مثل قبل،دست به سینه ایستاد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتم

بعد،جلوی او نشست و پرسید:چند سالت است تاپسی؟
تاپسی نیشش باز شد و دندان هایش معلوم شد و گفت:نمی دانم خانم جان.
- نمی دانی؟تا حالا کسی بهت نگفته؟مادرت کیه؟
- من هیچ وقت مادر نداشته ام.
- منظورت چیه؟کجا به دنیا آمدی؟
تاپسی دوباره نیشش باز شد و گفت:من اصلا به دنیا نیامده ام.
اوفلیا زن عصبی مزاجی نبود؛این بود که فقط اخمی کرد و گفت:بچه جان،نباید اینجوری جواب مرا بدهی.من با تو شوخی نمی کنم.بگو ببینم کجا به دنیا آمده ای و پدر و مادرت کیه؟
- من اصلا به دنیا نیامده ام.پدر و مادر و هیچ چیز هم نداشته ام.مرا با خیلی از بچه های دیگر،یک برده فروش بزرگ کرد.ننه سو از ما مواظب می کرد.
- چند وقت پیش ارباب و خانمت بودی؟
- نمی دانم خانم جان.
- یک سال،بیشتر یا کمتر؟
- نمی دانم خانم جان.
- تا حالا چیزی درباره خدا شنیدی؟
تاپسی گیج شده بود و نیشش هنوز باز بود.
- نمی دانی کی ما را به وجود آورده؟
تاپسی خندید و گفت:هیچ کس.اما انگار از این سوال خیلی خوشش آمده بود چون پلکی زد و گفت:خودم،خودم را به وجود آوردم؛فکر نمی کنم کسی مرا به وجود آورده بود.
اوفلیا که فکر می کرد،بهتر است سوال های ساده تری از تاپسی بپرسد،گفت:خیاطی بلدی؟
- نه خانم جان.
- چه کار بلدی؟پیش ارباب و خانمت چه کار می کردی؟
- آب می آوردم،ظرف ها را می شستم،چاقوها را تمیز می کردم و کار مشتری ها را راه می انداختم.
- آنها با تو مهربان بودند؟
تاپسی با موذی گری نگاهی به اوفلیا کرد و گفت:آره؛انگار خوب بودند.
اوفلیا بلند شد و سینت کلر که به پشتی صندلی اش تکیه داده بود،گفت:دخترعمو،این هم زمین بکر؛افکارتان را در آن بکارید.
اما افکار اوفلیا درباره تعلیم و تربیت،معلوم و مشخص بود.افکار او،همان چیزهایی بودند که از یک قرن پیش در نیوانگلند رواج داشت.این افکار تقریبا در چند کلمه خلاصه می شد:به بچه های یاد بدهیم که وقتی با آنها صحبت می کنیم،گوش کنند.به آنها مسایل دینی،خیاطی و خواندن را یاد بدهیم و هر وقت دروغ گفتند،آنها را شلاق بزنیم.دوشیزه اوفلیا روش دیگری بلد نبود برای همین هم،روش خود را به بهترین وجه،روی دخترک کافر،پیاده کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
8

Previous 1 2 3 4 5 6 7 8 Next 
adidas ماهکان termogostar وب پارسه - ایرانسرور castrol تبلیغات اینترنتی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17