هریت بیچر استو | وی سوشیال - ورزش 11
ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: هریت بیچر استو
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و هفتم

مدت ها قبل از اینکه زخم های عمو تام خوب بشود،لگری او را مجبور کرد دوباره به مزرعه برگردد و کار کند.عمو تام ابتدا دلش را خوش کرده بود که در وقت بیکاری اش انجیل می خواند اما آنجا خبری از اوقات بیکاری نبود.آن موقع از سال،فصل اوج کار بود و لگری هفت روز هفته،حتی روزهای یکشنبه،از برده هایش کار می کشید تا پنبه بیشتری به دست آورد و شرط بندی را ببرد چون اگر هم چند برده بیشتر از پا درمی آمد،می توانست برده های بهتری بخرد.
عمو تام اوایل،هر شب،بعد از کار سخت روزانه در پرتو آتش،یکی دو آیه از انجیل را می خواند اما بعد از آن کتک های بی رحمانه ای که خورد،وقتی به آلونک برمی گشت،آنقدر خسته بود که موقع خواندن انجیل سرش گیج می رفت و چشمانش،چیزی را نمی دید؛به همین دلیل از خستگی کنار دیگر برده ها دراز می کشید.
آیا عجیب بود که آن آرامش و ایمان و توکلی که او تاکنون داشت،جایش را به سرگردانی روح و یاس و ناامیدی بدهد؟
هفته ها و ماه ها می شد که عمو تام در تاریکی و غم با روحش در کشمکش بود.به نامه ای که خانم اوفلیا به دوستانش در کنتاکی نوشته بود،فکر می کرد و دائم دعا می کرد که خداوند،کسی را برای نجات او بفرستد؛هر روز امیدوار بود که خداوند،کسی را برای بازخرید او بفرستد اما هیچ کس نمی آمد؛برای همین داشت زیر فشار این فکر که عبادت خدا بی فایده است و خدا،او را فراموش کرده است،خرد می شد.
عمو تام دیگر به کاسی و املین هم فکر نمی کرد.در حقیقت،دیگر وقت نداشت با کسی همدردی کند.یک شب که کتاب انجیل می خواند،از خود پرسید که "آیا کلمات معنای خود را از دست داده اند؟" یا "چشمان تار و حس خسته و کوفته او دیگر نمی تواند وحی الهی را حس کند؟"
عمو تام از ته دل آه کشید و انجیل را در جیبش گذاشت اما در همین موقع قهقهه گوش خراشی کسی را شنید و سرش را بالا آورد؛لگری مقابل عمو تام ایستاده بود.
لگری گفت:خب پیرمرد،دیدی که مذهبت فایده ای ندارد؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری گفت:تو احمقی.وقتی من خریدمت،می خواستم باهات خوب تا کنم.جایت خیلی بهتر از سامبو و کویمبو می شد و راحت می شدی؛به جای اینکه هر دو روز یک بار،شلاق بخوری و لت و پار شوی،می توانستی آزاد و مثل آقا بگردی و سیاه های دیگر را شلاق بزنی.فکر نمی کنی بهتر است عاقل باشی؟این کتاب انجیل را در آتش بینداز و به کلیسای من ملحق شو.
عمو تام گفت:خدا نکند.
- اما دیدی که خدا به تو کمک نکرد.اگر کمک می کرد،نمی گذاشت من،تو را بخرم.مذهب تو یک مشت دروغ بی ارزش است.بهتر است به من ملحق شوی.من برای خودم کسی هستم و می توانم برایت یک کاری بکنم.
- نه ارباب.چه خدا به من کمک بکند و چه نکند،من به او وفادارم و تا آخر نیز به او ایمان خواهم داشت.
لگری با حالتی تحقیرآمیز،تفی توی صورت عمو تام انداخت و لگدی به او زد و گفت:هنوز هم احمقی.مهم نیست.کاری می کنم که بالاخره تسلیم شوی.حالا می بینی.
و برگشت و رفت.
کنایه های کفرآمیز ارباب ظالم عمو تام،روح افسرده او را کاملا متزلزل کرد؛اگرچه دست مومن عمو تام هنوز هم با ناامیدی به صخره ابدی چسبیده بود.عمو تام،گیج و منگ،کنار آتش نشسته بود اما ناگهان انگار همه چیز در اطرافش محو شد و تصویر کسی که تاجی از خار بر سر داشت،پیش رویش ظاهر شد.مرد،شلاق خورده بود و خون آلود بود.عمو تام با احترام به آن چهره صبور نگاه کرد.دستانش را به طرف او دراز کرد و زانو زد.بعد دید که همان چهره با مهربانی به سوی او خم شد و گفت:کسی که پیروز شود،با من به تخت تکیه خواهد زد؛چنان که من پیروز شدم با پدر بر تختش تکیه زده ام.
عمو تام نفهمید که چه مدت آنجا نشسته بود و در آن حال بود.وقتی به خود آمد،آتش خاموش شده و لباس هایش از شنبم خیس شده بود.حالا چنان غرق در شادی بود که دیگر گرسنگی،سرما،خواری،یاس و بدبختی را حس نمی کرد.
چند ساعت بعد،هنگامی که برده های خواب آلود در پرتو خاکستری و کم رنگ صبحگاهی برای کار به مزرعه می رفتند،یک نفر در بین آنها استوار و با روحیه شاد پام برمی داشت و او،عمو تام بود.

***

روح عمو تام لبریز از دلسوزی و همدردی نسبت به بیچارگان دور و اطرافش بود.موقع رفتن به مزرعه و برگشتن از آنجا و موقع کار در مزرعه،هموار به برده های خسته،دلسرد و مایوس کمک می کرد.ابتدا بردگان بیچاره و فرسوده و ستم دیده معنی رفتار او را درست نمی فهمیدند ولی وقتی او هفته ها و ماه ها هم چنان به کارش ادامه داد،کم کم تارهای قلب کرختشان که مدت ها بود که صامت مانده بود،به ارتعاش درآمد.
این مرد عجیب،ساکت و صبور که همیشه آماده بود تا بارهایشان را حمل کند و از کسی کمک نمی خواست،همیشه آخر از همه می آمد و از همه کمتر سهم غذا می خواست و همیشه،حتی آن سهم کمش را هم با نیازمندان تقسیم می کرد و در شب های سرد،برای راحتی زنان بیماری که از سرما می لرزیدند،روانداز پاره پوره اش را به آنها می داد و سبد برده های ضعیف تر را پر از پنبه می کرد و خطر وحشتناک کم شدن پنبه های خودش را به جان می خرید و با اینکه ارباب ستمگر،دائم در تعقیب و در کمینش بود،هرگز کلمه ای زشت و ناسزا بر زبان نمی آورد،کم کم نفوذ عجیبی بین برده ها پیدا کرد.
وقتی فصل اوج کار گذشت و دوباره روزهای یکشنبه به آنها تعطیلی دادند،خیلی از آنها دور عمو تام جمع می شدند و از او می خواستند تا برایشان از عیسی مسیح صحبت کند.برده ها خوشحال بودند که دور هم جمع می شوند و دعا و سرود می خوانند اما کمی بعد،لگری دیگر به آنها اجازه نداد اجتماع کنند و بارها اجتماعاتشان را با فحش و ناسزا به هم زد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و ششم

هنگامی که ما از تام لوکر جدا شدیم،او در تخت خواب تمیز و مرتبی در خانه یکی از کوآکرها به خود می پیچید و ناله می کرد و عمه دورکاس از او پرستاری می کرد.(۱)
کمی بعد،وقتی تام لوکر حالش بهتر شد،از جا پرید و رواندازش را پس زد و گفت:آن یارو و زنه اینجا هستند؟
عمه دورکاس گفت:آره.
- گوش کن؛بهتر است آنها زودتر از دریاچه بگذرند؛هر چه زودتر،بهتر؛چون ما در سندسکی (Sendesky) آدم هایی داریم که مراقب رفت و آمد کشتی ها هستند.حالا دیگر برایم مهم نیست برای همین اینها را به شما می گویم.خدا کند آنها فرار کنند تا مارکس لعنتی همه جایش بسوزد.ننه بزرگ،بگو زنه سر و لباسش را یک جوری عوض کند چون نشانی هایش را به آنها داده اند.
عمه دورکاس گفت:باشد؛بهشان می گویم.
تام لوکر سه هفته ای در خانه کوآکر ها در بستر بیماری بود و وقتی از تخت خواب بیماری بلند شد،غمگین تر و عاقل تر بود و این بار به جای شکار برده ها،با کمال میل از استعدادش در شکار خرس ها و گرگ ها و حیوانات دیگر استفاده کرد.
از آنجا که تام لوکر گفته بود که مارکس و بقیه دنبال فراری ها هستند،آنها دو دسته شدند:ابتدا جیم و مادرش به سندسکی رفتند و سپس،یکی دو شب بعد،جورج و لیزا و بچه شان،هاری،یواشکی به این شهر رفتند و زیر سقف خانواده ای مهمان نواز ساکن شدند تا خودشان را آماده کنند و از آخرین گذرگاه یعنی رودخانه بگذرند.
دو روز بعد،نزدیک صبح،جورج سرش را به دستش تکیه داده بود و زنش را نگاه می کرد که داشت یک دست لباس مردانه را به تنش جفت و جور می کرد چون فکر کرده بود که اینجوری می توانند صحیح و سالم از رودخانه عبور کنند.
سپس لیزا در حالی که جلوی آیینه ایستاده بود،با قیچی موهای بلندش را کوتاه کرد.آنگاه برسی برداشت و رو به شوهرش کرد و گفت:اینجوری یک مرد جوان خوشگل شدم.نه؟
بعد خندید و از خجالت سرخ شد.
جورج گفت:تو همیشه خوشگل می شوی.
در این موقع در باز شد و خانم محترم میانسالی که دست هاری را گرفته بود،وارد اتاق شد.هاری لباس دخترانه ای تنش کرده بود.لیزا دور او چرخی زد و گفت:چه دختر خوشگلی شده.اسمش را می گذاریم هریت.بهش می آید؟
هاری خیلی جدی ایستاده بود و مادرش را در آن لباس های عجیب و غریب نگاه می کرد.لیزا دستش را به سوی هاری دراز کرد و گفت:هاری مادرش را می شناسد؟
هاری خجالت زده به زن همراهش چسبید.
جورج گفت:لیزا تو که می دانی او در کشتی باید از ما جدا باشد؛پس چرا لوسش می کنی؟خانم اسمایت،یادتان نرود که شما عمه ما هستید و با ما سفر می کنید.
خانم اسمایت گفت:شنیده ام که چند نفر نشانی های یک زن و مرد و یک بچه ها را به همه ناخداهای کشتی ها داده اند.
جورج گفت:راست می گویید؟خب پس اگر ما،آنها را دیدیم،بهشان خبر می دهیم.
در این موقع،درشکه ای کرایه ای جلوی در ایستاد و فراریان با خانواده ای که از آنها پذیرایی کرده بودند،خداحافظی کردند.آنها طبق سفارش تام لوکر،تغییر قیافه داده بودند.
تصادفا،خانم اسمایت که یکی از زنان محترم ساکن کانادا بود،می خواست به همان جا که آنجا فرار می کردند،یعنی کانادا برود.بنابراین قبول کرده بود عمه هاری کوچولو باشد.خانم اسمایت دو روز تمام و به تنهایی و با کمک یک عالم شیرینی و شکلات از هاری مراقبت کرده بود تا هاری به او وابسته شود.
درشکه روی اسکله ایستاد و دو مرد جوان از روی تخته ها به داخل کشتی رفتند.لیزا دستش را به دست خانم اسمایت داده بود و جورج مراقب چمدان هایشان بود.
هنگامی که جورج برای تهیه بلیت های بقیه در دفتر ناخدا بود،یواشکی حرف های دو نفر را که کنارش ایستاده بودند،شنید.یکی از آن دو که جزو کارکنان کشتی بود،گفت:من مراقب همه کسانی که سوار شدند،بودم.مطمئنم که آنها در کشتی نیستند.
او این حرف ها را به مارکس که به سندسکی آمده بود تا شاید طعمه هایش را ببلعد،گفت.
مارکس گفت:به زحمت می شود آن زن را از زن های سفیدپوست دیگر تشخیص داد.مرده هم یک دورگه است که پوستش خیلی روشن است.روی یکی از دستانش هم علامت داغ است.
دستی که جورج با آن،بلیت ها و پول خرد را می گرفت،کمی لرزید اما با خونسردی برگشت و با حالتی عادی به مارکس نگاهی انداخت و آرام به آن طرف کشتی رفت که لیزا منتظرش بود.
خانم اسمایت با هاری به قسمت خانم ها رفته بود و در آنجا همه از زیبایی دختر کوچولوی سیه چهره تعریف می کردند.
وقتی زنگ کشتی به صدا درآمد،جورج دید که مارکس از تخته بین کشتی و خشکی پایین رفت و پا به ساحل گذاشت.پس نفس راحتی کشید.
چند ساعت بعد،کشتی به سواحل کانادا رسید و آنها از کشتی پیاده شدند.سپس خانم اسمایت،آنها را به محل راحتی برد که انجمن خیریه مسیحیان به عنوان پناهگاه برای افراد بی خانمان و سرگردان بنا کرده بود.


(۱):یکی از کسانی که به ارباب جورج در پیدا کردن جورج کمک می کرد،تام لوکر بود که با فراری ها درگیر شد و زخمی شد و جورج و خانواده اش و کوآکرها از او مراقبت کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
14 نظر
14

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و پنجم

در همین موقع،لگری در سالن پذیرایی،زیر اتاق املین،در اثر مستی خوابش برده بود.او در خواب زنی با صورت پوشیده با روبند را دید که کنارش ایستاده است.زن،دست سرد و نرمش را روی دست لگری گذاشت.زن با اینکه روبند داشت اما لگری حس کرد که او را می شناسد و به خود لرزید.بعد حس کرد که همان مو دور انگشتانش و بعد،دور گردنش پیچید و تنگ تر و تنگ تر شد؛تا آنجا که دیگر نفسش بالا نمی آمد.بعد فکر کرد زمزمه هایی را می شنود و از وحشت یخ کرد؛لگری درست لبه پرتگاهی وحشتناک بود و با ترس و وحشت سعی کرد خودش را نگه دارد اما دستان سیاهی به سوی او دراز شده بود و او را به پایین می کشید.در این موقع،کاسی از پشت سر او آمد و او را هل داد.بعد،زن پوشیده برخاست و روبندش را کنار زد؛مادرش بود.مادرش از او روی برگرداند و لگری سقوط کرد و پایین و پایین تر رفت و بین سروصداهای درهم و برهم و ناله و جیغ و قهقهه های خنده،ناگهان از خواب پرید.
پرتو سرخ فام صبحگاهی،دزدکی و آرام وارد اتاق شده بود اما مرد گستاخ و پلید،پیام صبح را نشنید.فحش و ناسزایی داد و در لیوان خود شراب برندی ریخت و نیمی از آن را نوشید.سپس به کاسی که در همان موقع از در روبه رویش وارد شده بود،گفت:چه شب بدی داشتم.
کاسی با لحن خشکی گفت:از اینجور شب ها زیاد خواهی داشت،سایمون لگری.
- منظورت چیه زنیکه پررو؟
- یکی از همین روزها می فهمی.حالا گوش کن ببین چه می گویم.می خواهم یک نصیحتی بهت بکنم.
- تو زن شیطان؟
- تام را ولش کن.
- به تو چه ربطی دارد؟
کاسی گفت:بله؛ربطی ندارد.اگر می خواهی هزار و دویست دلار بابت برده ای بدهی و درست در اوج کار،ففط برای اینکه عقده ات را خالی کنی،او را از کار بیندازی،به من ربطی ندارد.من برای تو هر کاری می توانستم،کردم.
- چرا خودت را قاطی کارهای من می کنی؟
- بله درست است.من تا حالا با پرستاری از برده هایت،هزارها دلارت را زنده کرده ام.اگر محصول پنبه ات کم شود،شرط بندی را نمی بازی؛نه؟تام کین بهت فخر نمی فروشد؟و بعد مثل یک زن باید پول شرط بندی را به او بدهی؛نه؟
لگری مثل همه صاحبان مزارع پنبه،جاه طلب بود و می خواست در آن فصل از همه بیشتر محصول پنبه به دست بیاورد چون در شهر مجاور،شرط بندی های زیادی کرده بود.این بود که گفت:باشد؛ولش می کنم؛به شرط اینکه از من معذرت خواهی کند و قول بدهد که رفتارش را بهتر کند.
- اما او این کار را نمی کند؟
- چرا خانم؟
- چون کار او درست بوده و او،این را می داند پس نمی گوید که کار غلطی کرده.
- اما این کاکاسیاه باید هرچه را که من دوست دارم،بگوید وگرنه…
- وگرنه شرط را می بازی چون در اوج کار،او را از مزرعه کنار گذاشتی.
- اما او امروز صبح تسلیم می شود و مثل سگ التماس می کند.
- نه؛نمی شود سایمون.تو اینجور آدم ها نمی شناسی.
- می بینیم.حالا کجاست؟
کاسی گفت:در انباری.
لگری با اینکه قاطعانه با کاسی صحبت کرده بود اما وقتی از سالن بیرون آمد،در شک و دودلی بود.خواب دیشب و هشدارهای کاسی،خیلی رویش تاثیر گذاشته بودند و نمی خواست وقتی با عمو تام مواجه می شود،کسی در انباری باشد.
لگری بالای سر عمو تام رفت و با حالتی تحقیر آمیز،لگدی به او زد و گفت:خب؛حالت چطور است؟نگفتم یک چیزهایی یادت می دهم؟چطور بود؟هنوز هم مثل دیشب خشکه مقدس هستی؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری لگدی به او زد و گفت:بلند شو حیوان.
عمو تام سعی کرد بلند شود.لگری خندید و گفت:چیه؟امروز صبح سرحال نیستی؟شاید دیشب سرما خوردی؟
عمو تام تا این موقع توانسته بود سر پا بایستد.
لگری گفت:شیطان پلید؛پس هنوز می توانی بایستی؟فکر کنم به اندازه کافی کتک نخوردی.خب تام،حالا به پاهای من بیفت و از من به خاطر دیشب عذر بخواه.
عمو تام از جایش جنب نخورد.لگری با شلاقش عمو تام را زد و گفت:زانو بزن سگ.
عمو تام گفت:ارباب لگری،من نمی توانم.من فقط کاری که درست می دانستم انجام دادم.دوباره هم همین کار را می کنم.
- اما تو نمی دانی چه بلایی سرت می آید آقا تام.فکر کردی کتک هایی که خوردی،چیزی بود؟نه؛هیچ چیز نبود.دوست داری تو را به درخت ببندند و دورت آتش روشن کنند؟
- ارباب من می دانم که شما کارهای وحشتناکی می کنید اما وقتی جسم مرا کشتید،دیگر نمی توانید کاری بکنید چون ابدیت شروع می شود.
با این حرف،رعشه به روح مرد گناهکار افتاد،طوری که گویی عقرب او را نیش زده باشد،دندان قروچه ای کرد اما از شدت خشم سکوت کرد.
عمو تام گفت:ارباب لگری،شما مرا خریده اید و من برده درستکار و وفادار شما هستم.من تمام کار و نیرویم را در اختیار شما می گذارم اما روح من تسلیم آدم فانی نمی شود؛روح من به خدا تعلق دارد.مطمئن باشید من از مرگ نمی ترسم.می توانید مرا شلاق بزنید،گرسنگی بدهید و بسوزانید اما فقط مرا زودتر به جایی که می خواهم بروم،می فرستید.
لگری با عصبانیت گفت:اما قبل از اینکه بکشمت،تسلیم می شوی.
- شما هرگز نمی توانید چون به من کمک می شود.
- کی به تو کمک می کند؟
- خدای قادر و توانا.
لگری مشتی به عمو تام زد و او را به زمین پرت کرد و گفت:لعنتی.
در همین موقع،دست نرم و سردی روی شانه لگری قرار گرفت.لگری برگشت.دست کاسی بود.لگری یاد خواب وحشتناک دیشبش افتاد.
کاسی گفت:باز احمق شدی؟ولش کن.بگذار من درمانش کنم تا بتواند برود مزرعه.بهت نگفتم که او اینجوری است؟
همه آدم های فاسد نقطه ضعفی دارند و آن هم ترس از خرافات است.لگری برگشت.تصمیم گرفته بود موقتا موضوع را رها کند.گفت:باشد.هر کاری می خواهی بکن.
بعد به عمو تام گفت:و تو هم گوش کن.حالا کاری باهات ندارم چون موقع اوج کار ماست و من به همه برده هایم احتیاج دارم اما کارت را هرگز فراموش نمی کنم.این را به حسابت می نویسم و یک روزی باهات تسویه حساب می کنم.
بعد برگشت و از در بیرون رفت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و چهارم

کاسی نیز که می خواست از سالن بیرون برود،ایستاد و با تعجب به لگری نگاه می کرد.لگری مشتش را به طرف سامبو تکان داد و گفت:دیگر از این چیزهای مزخرف برای من نیاور.
بعد سکه یک دلاری را برداشت و از پنجره،توی تاریکی بیرون انداخت.
سامبو که اینطور دید،فوری از در بیرون رفت اما بعد از اینکه سامبو رفت،لگری از حالت وحشت زده اش خجالت کشید.روی صندلی نشست و با بدخلقی،کمی شراب پانچ را مزه مزه کنان نوشید.
اما مشکل لگری چه بود و چرا از یک طره موی بور این همه وحشت کرد؟(۱)
سایمون لگری در آغوش مادری بزرگ شده بود که هنگام کودکی،برایش سرودهای مذهبی می خواند و وقتی بزرگتر شد،این زن مو بور،او را یکشنبه ها به کلیسا می برد.این مادر در نیوانگلند،تنها پسرش را با عشقی خستگی ناپذیر تربیت می کرد اما لگری پا جای پای پدرش پر شر و شور و بی رحمش گذاشت و نصیحت های مادر مهربانش را مسخره کرد.
لگری در همان ایام جوانی برای کسب ثروت از مادرش جدا شد و به دریانوردی پرداخت.یک بار که به خانه برگشته بود،مادرش از سر محبت و عشقی که نسبت به او داشت،به لگری التماس کرد که از زندگی پر از گناهش دست بردارد.در این موقع،در درون لگری،جدال بین نیکی و بدی درگرفت اما عاقبت گناه پیروز شد؛لگری مشروب می نوشید و فحاشی می کرد و از همیشه بی رحم تر شده بود.حتی یک شب،مادرش به پایش افتاد اما لگری،مادرش را عقب زد و بی هوش،به زمین انداخت.سپس با بی رحمی به او ناسزا گفت و بی کشتی اش رفت.
دفعه بعد،هنگامی که لگری بین دوستان مستش به باده نوشی مشغول بود،نامه ای به دستش دادند.نامه را باز کرد و طره موی بلند و بور مادرش از آن بیرون افتاد و دور دستش پیچید.در آن نامه به او اطلاع داده بودند که مادرش مرده اما هنگام مرگ،تنها پسرش را بخشیده است.
لگری نامه را سوزاند اما یاد مادر رنگ پریده و مهربانش،در قلب شیطانی و پر از گناه او،فقط وحشت روز قیامت و خشم الهی را زنده می کرد.
لگری نامه را سوزاند و وقتی نامه در شعله های آتش می سوخت،به یاد دوزخ افتاد و لرزید.بعد سعی کرد با می گساری،یاد مادرش را فراموش کند اما شب ها،اغلب در خواب،چهره رنگ پریده مادرش را می دید که کنار تختش ایستاده است و حس می کرد که موی بلند و بور او دور انگشتانش می پیچید.آن وقت عرق سردی بر صورتش جاری می شد و با وحشت از خواب می پرید.
لگری جرعه ای از شراب لیکر خورد و گفت:از کجا آن مو را آورده بود؟آن قدرها هم شبیه آن نبود.اه…فکر می کردم فراموش کرده ام.لعنت بر من.من تنها هستم؛بروم و املین را صدا کنم اما آن میمون هم از من بدش می آید.به جهنم؛مهم نیست؛مجبورش می کنم بیاید.
لگری وارد راهروی بزرگی شد که به طبقه بالا می رفت.راهرو،کثیف و پر از جعبه خرت و پرت های مختلف بود.لگری پایین پلکان ایستاد و صدای آوازی را شنید و شاید به خاطر وضعیت روحی وحشتناکش حس کرد که انگار ارواح در آن خانه قدیمی و ترسناک می خوانند:
"چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
که در روز قیامت در پاس مسند قضاوت مسیح راه نخواهند افتاد
و چه پدران و فرزندانی که از هم جدا نخواهند شد"
لگری گفت:مرده شور این دختره را ببرد.خفه اش می کنم.
و داد زد:املین،املین.
اما انعکاس صدای خودش بر دیوار،با حالتی مسخره جوابش را داد:املین،املین.
از وحشت،قطرات درشت عرق روی پیشانی اش ظاهر شد و قلبش به شدت تپید.حتی فکر کرد شکل سفیدی را می بیند.آن شکل سفید جلویش قد راست کرد و درخشید.بعد،از اینکه مبادا ناگهان جنازه مادرش جلویش ظاهر شد،به خود لرزید.تلوتلو خوران دوباره به سالن برگشت و با خود گفت:فقط می دانم که باید این یارو،تام را ول کنم.اصلا آن کاغذ لعنتی را برای چه می خواستم؟حتما جادو شده ام.آن مو را از کجا آورده بود؟نه…موی مادرم نیست.مطمئنم که من آن را سوزانده ام.مسخره است؛مگر می شود موی یک مرده از قبر دربیاید؟
لپری پایش را محکم به زمین کوبید و سوتی زد و به سگ ها گفت:بلند شوید و دنبال من بیایید.باید بروم سامبو و کویمبو را بیاورم تا آواز بخوانند و برقصند؛از آن رقص های مزخرف.
بعد،کلاهش را به سر گذاشت و به ایوان رفت و مثل همیشه با زدن شیپور،دو مباشرش را احضار کرد.
ساعت یک و دوی بامداد بود و کاسی داشت از پیش عمو تام برمی گشت که صدای جیغ و فریاد و آواز وحشیانه لگری و سیاه پوست ها را شنید که با پارس سگ ها قاتی شده بود.آهسته از پله های ایوان بالا رفت و نگاه کرد؛لگری و دو مباشرش جیغ و داد می کردند و آواز می خواندند و صندلی ها را واژگون می کردند و برای هم شکلک های وحشتناک در می آوردند.
کاسی هم فوری برگشت.بعد از در پشتی گذشت و به نرمی از پلکان بالا رفت و در اتاق املین را زد.
املین در گوشه اتاق نشسته بود و رنگش از ترس پریده بود.گفت:آه کاسی،شما هستید؟خوشحالم آمدید.نمی دلنید امشب پایین پله ها چه سروصدای وحشتناکی راه انداخته بود.نمی توانم از اینجا فرار کنیم و به جای دیگری برویم؟هرجا،توی باتلاق های جنگل،بین مارها...
کاسی گفت:ما به جز گورستان جای دیگری نمی توانیم برویم.خیلی ها را دیده ام که سعی کردند بروند اما نتیجه اش را هم دید ام.تازه،تو نمی توانی توی باتلاق های جنگل دوام بیاوری.سگ ها تعقیبت می کنند و برت می گردانند.بعدش…
- بعدش چه کار می کند؟
کاسی گفت:بهتر است بپرسی چه کار نمی کند.او کارش را بین دزدهای دریایی جزایر هند غربی خوب یاد گرفته.اگر چیزهایی را که من دیده ام بگویم،شب خوابت نمی برد.من صدای جیغ هایی را اینجا شنیده ام که تا هفته ها آن صداها در گوشم بوده.
املین در حالی که خون به چهره اش نمانده بود،گفت:پس بگو من باید چه کار کنم؟او می خواهد من از آن شراب برندی نفرت انگیز بخورم.مادرم همیشه می گفت نباید به این جور چیزها لب بزنم.
کاسی گفت:مادرت می گفت؟چه فایده که مادرها بگویند؟روح و جسم تو به کسی که تو را خریده تعلق دارد.دنیا اینجوری است.
- آه کاسی،به من رحم کن.
- رحم؟مگر من هم دختری مثل تو نداشتم؟خدا می داند او حالا کجاست و متعلق به کیست.نژاد ما نفرین ابدی شده.اگر جرئت داشتم،خودم را می کشتم.
املین گفت:اما خودکشی کار پلیدی است.
- اما پلیدتر از زندگی کنونی ما نیست.

(۱):موی زنان،طره و موی مردان زلف نام دارد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
17

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و سوم

کاسی ادامه داد:او با بچه هایم با خشونت و با حالتی تحکم آمیز رفتار می کرد.لیزا دختر محجوبی بود اما هنری مثل پدرش جسور و بی باک بود و زیر بار حرف زور هیچ کس نمی رفت.باتلر همیشه با او جنگ و دعوا داشت.من هر روز در ترس و وحشت بودم.سعی می کردم بچه هایم را مجبور کنم مودب تر باشند و باتلر و بچه ها،همدیگر را نبینند اما فایده ای نداشت.او هم هر دوی آنها را فروخت؛یک روز باتلر،مرا به اسب سواری برد و وقتی به خانه آمدم،آنها را پیدا نکردم.او هم گفت که آنها را فروخته است.من هم سرش داد کشیدم و نفرینش کردم.او از من ترسید اما تسلیم نشد؛گفت:بچه ها فروخته است اما دیدن یا ندیدن آنها در آینده،بستگی به رفتار من دارد.
و اینجوری،مرا آرام و مطیع خود کرد.به علاوه به من امیدواری داد و گفت که شاید آنها را دوباره بخرد.
یکی دو هفته گذشت.یک روز که از جلوی دارالتادیب می گذشتم،دیدم جمعیتی جلوی در ایستاده اند و بعد،صدای بچه ای به گوشم رسید.ناگهان،هنری خودم را دیدم که از دست دو سه نفر که او را گرفته بودند،فرار کرد و در حالی که جیغ و فریاد می زد،دوان دوان آمد و لباس مرا گرفت.آنها هم در حالی که فحش می دادند،دنبالش آمدند.یکی از آنها گفت که او را به دارالتادیب می برد و درسی به او می دهد که دیگر فراموش نکند.من به آنها التماس می کردم اما آنها می خندیدند و بعد،پسرم را که جیغ می کشید و به من چسبیده بود،به زور و با پاره کردن لباس من،از من جدا کردند و بردند.پسرم جیغ می کشید و "مادر،مادر" می کرد.یک نفر که آنجا بود،دلش برای من سوخت.من خواستم هر چه پول داشتم،به او بدهم تا او وساطت کند اما او سرش را تکان داد و گفت که پسر من از موقعی که او را خریده اند،گستاخ و نافرمان بوده است.
من دوان دوان به خانه رفتم و وقتی نفس نفس زنان وارد سالن شدم،باتلر آنجا بود.موضوع را به او گفتم و به او التماس کردم که بروم و وساطت پسرم را بکند اما او فقط خندید و گفت که آن بچه باید دیر یا زود ادب می شد.احساس کردم سرم گیج رفت و از خشم دیوانه شدم.چاقوی تیزی از روی میز برداشتم و به او حمله کردم.بعد همه چیز جلوی چشمم سیاه شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به خودم آمدم،در اتاق تمیز و مرتبی غیر از اتاق خودم بودم و پیرزن سیاه پوستی از من پرستاری می کرد.دکتری هم به دیدنم آمد.فهمیدم باتلر رفته و مرا فروخته است.من نمی خواستم حالم خوب شود اما تبم قطع شد و بالاخره،حالم خوب شد و از جا بلند شدم.بعد از آن،لباس شیکی تنم کردند و هر روز مردهایی به دیدنم می آمدند و سیگار می کشیدند و از من سوالاتی می کردند و سر قیمتم چانه می زدند.من غمگین و ساکت بودم برای همین،هیچ کس مرا نمی خرید.آنها تهدیدم کردند که اگر خودم را شادتر نشان ندهم،شلاقم می زنند.بالاخره یک روز،مرد محترمی به نام استوارت به دیدنم آمد و مرا ترغیب کرد که به او بگویم چه اتفاقی برایم رخ داده است.آخرش هم مرا خرید و قول داد که هر کاری از دستش بربیاید،برای پیدا کردن و خریدن بچه هایم انجام دهد.او به مهمانسرایی که هنری در آنجا بود،رفت ولی به او گفتند او را به مالکان مزرعه ای در بالای رودخانه پرل (Perl) فروخته اند و این،تنها چیزی بود که او راجع به هنری پی برد.
بعد،فهمید که دخترم کجاست.دخترم پیش پیرزنی بود.استوارت حاضر شد پول کلانی به پیرزن بدهد اما آن زن،دخترم را نفروخت.باتلر فهمیده بود که استوارت می خواهد دخترم را برای من بخرد؛برای همین برایم پیغام فرستاد که هرگز نمی گذارد دخترم پیش من بیاید.
استوارت خیلی با من مهربان بود.مزرعه خیلی خوبی داشت و مرا هم به آنجا برد.
یک سال بعد،من صاحب پسری شدم و چقدر دوستش داشتم!چقدر شبیه هنری بود!اما تصمیم گرفته بودم که دیگر بچه ای را بزرگ نکنم.این بود که وقتی دو هفته اش بود،او را بوسیدم و وقتی گریه می کرد،به او تنتور تریاک دادم و او هم در 
آغوش من خوابید و مرد و بعد،آن قدر گریه و زاری کردم که همه فکر کردند در اثر اشتباه به بچه ام تنتور تریاک داده ام اما من از این بابت ناراحت نیستم.حداقل او عذاب نکشید.بعد از مدتی دوباره وبا شیوع پیدا کرد و استوارت و خیلی های دیگر که می خواستند زندگی کنند،مردند اما من زنده ماندم و بعد،مرا فروختند و چند بار دست به دست شدم تا اینکه این رذل مرا خرید و به اینجا آورد.
کاسی چند لحظه ای سکوت کرد.عمو تام او را می دید که با بیتابی در طول اتاق قدم می زند.سپس گفت:شما می گویید که خدایی هست و همه این چیزها را می بیند.در صومعه خواهران روحانی می گفتند روز قیامتی هست و همه چیز در این روز معلوم می شود.آن روز من جلوی خدا می ایستم و علیه کسانی که من و بچه هایم را نابود کردند،شهادت می دهم.وقتی من دختر بودم،به نظرم مذهبی بودم؛خدا را دوست داشتم و نماز می خواندم اما حالا،روحم را از دست داده ام و شیاطین دنبالم هستند و شب و روز،مرا عذاب می دهند و پیش می رانند.به زودی و در یکی از همین شب ها،من،لگری را به جایی که باید،می فرستم؛حتی اگر مرا زنده زنده بسوزانند.
بعد،طنین قهقهه وحشیانه ای در اتاق متروک پیچید.کاسی خودش را به زمین انداخت و مثل دیوانه ها،زار زار گریه کرد.چند لحظه بعد نیز از جا بلند شد و گفت:باز هم آب می خواهی؟
عمو تام باز هم آب نوشید و بعد گفت:خانم جان،کاش به سوی او که می تواند به شما آب حیات بدهد،می رفتید.
کاسی پرسید:کجا؟او کیست؟
- همان کسی که داستان زندگی اش را برایم خواندید؛مسیح.
کاسی گفت:اما او اینجا نیست؛اینجا جز گناه و ناامیدی چیز دیگری نیست.سپس آب را کنار دست عمو تام گذاشت و از انباری بیرون رفت.

***

سالن پذیرایی لگری،اتاق بسیار بزرگی بود با یک بخاری دیواری بزرگ.قبلا دیوارهای اتاق،کاغذ دیواری پر زرق و برق و گران قیمتی داشت اما حالا از آن همه،فقط کاغذ دیواری های پوسیده،پاره پوره و بی رنگ و روی دیوار نمناک باقی مانده بود.اتاق بویی تهوع آور داشت؛بویی که معمولا از ترکیب رطوبت،کثیفی و ماندگی در خانه های قدیمی به وجود می آید.به علاوه،زین های اسب،افسارها،چندین نوع زین و یراق اسب،شلاق،پالتو و لباس های مختلف با شلختگی در همه جای اتاق پخش و پلا بود اما سگ های شکاری مخصوص شکار برده ها،در میان آنها جای راحت و دلخواهی برای خود پیدا کرده بودند.
لگری در حالی که داشت برای خود شراب پانچ درست می کرد،غرغر کنان گفت:لعنت به این سامبو که بین من و کارگرانم اختلاف انداخت.حالا این مرد تا یک هفته نمی تواند کار کند؛آن هم در این فصل سال که اوج کار است.
ناگهان صدای کاسی از پشت صندلی اش آمد که گفت:مثل خودت است.
- زن شیطان تویی؟تو برگشتی؟
کاسی با خونسردی گفت:برگشتم تا آن جور که دوست دارم باشم.
- دروغ می گویی زنیکه هرزه.من سر حرفم هستم؛یا رفتارت را درست کن یا برو با بقیه در مزرعه کار کن.
- من زندگی در کثیف ترین آلونک ها را هزاران بار بر زندگی زیر دست تو ترجیح می دهم.
لگری نیشخندی زد و گفت:اما تو زیر دست من هستی.خب،حالا بیا بنشین روی زانوهای من عزیزم و دو کلمه حرف حساب بشنو.
بعد،مچ دستان او را گرفت.
چشمان کاسی برق وحشیانه و ترسناکی زد و گفت:سایمون لگری،مواظب رفتارت باش.تو از من می ترسی؛حق هم داری.مواظب باش چون شیطان در جلد من رفته.
لگری،کاسی را به عقب هل داد و گفت:پس گم شو.به روحم قسم که درست می گویی.چرا مثل همیشه با من دوست نیستی کاسی؟
کاسی با لحن تلخی گفت:مثل همیشه؟
کاسی روی لگری نفوذ زیادی داشت؛نفوذی که معمولا زن های پرشور روی مردان خشن دارند اما اخیرا،گاه گاهی دچار جنونی عنان گسیخته می شد و لگری مثل همه مردهای زمخت و عوام که نسبت به آدم های مجنون عقایدی خرافی دارند و از آنها می ترسند،از کاسی می ترسید.
وقتی لگری،املین را به خانه آورد،همه احساسات زنانه ای که در وجود کاسی بدل به خاکستو شده بود،دوباره در قلبش شعله ور شد.او جانب دختر را گرفت و با لگری دعوای شدیدی کرد.لگری نیز در اوج خشمش قسم خورد که اگر کاسی آرام نشود،او را مثل برده های دیگر به مزرعه می فرستد اما کاسی از روی غرور و برای اینکه تهدید لگری را به مسخره بگیرد،گفت که خودش به مزرعه می رود و یک روز هم به آنجا رفت و کار کرد.
آن روز،لگری تا شب بیتاب بود چون کاسی روی او نفوذی داشت که او نمی توانست از زیر آن بیرون بیاید.
لگری گفت:کاسی،کاشکی رفتارت را درست می کردی.
- تو از رفتار صحبت می کنی؟تو حتی شعور نداشتی تا یکی از کارگرانت را،آن هم در این فصل که اوج کار است،از پای درنیاوری چون اخلاقت شیطانی است.
- درست است که من حماقت کردم اما این مردیکه جلوی من ایستاده بود.باید او را سرجایش می نشاندم.
- اما او تسلیم نمی شود.
- راست می گویی؟او اولین سیاهی است که جرئت کرده جلوی من بایستد.من تمام استخوان هایش را خرد می کنم و بعدش،تسلیم می شود.
در همین موقع،در باز شد و سامبو وارد شد.بعد کرنشی کرد و چیزی را که در کاغذ پیچیده شده بود،به طرف لگری دراز کرد.
لگری گفت:باز چه شده سگ؟
- ارباب،جادو؛یکی از این چیزهایی که سیاه ها از جادوگرها می گیرند تا جادو بهشان کمک کند که وقتی شلاق می خورند،دردشان نگیرد.این را تام با یک نخ سیاه دور گردنش بسته بود.
لگری مثل همه آدم های بی رحم،خرافاتی بود.کاغذ را گرفت و باز کرد.از درون کاغذ یک سکه یک دلاری و یک طره موی بور و براق بیرون افتاد اما مو مثل یک چیز زنده دور انگشتان لگری پیچید.داد زد:لعنتی.
و پایش را محکم به زمین زد و دیوانه وار،مو را از دستش جدا کرد؛طوری که انگار دستش دارد می سوزد.داد زد:این را از کجا آوردی؟ببرش.بسوزانش،بسوزانش.
و آن را در آتش بخاری دیواری انداخت و فریاد زد:برای چی این را برای من آوردی؟
سامبو وحشت کرده بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
17

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و دوم

بعد به عمو تام گفت:ببینید من الان چه وضعی دارم اما من در یک خلنه مجلل بزرگ شدم.وقتی بچه بودم،در سالن های باشکوه بازی می کردم،مثل عروسک ها لباس می پوشیدم و همه از من تعریف می کردند.بعد برای تحصیل به صومعه رفتم و موسیقی،زبان فرانسه،گلدوزی و چیزهای دیگر یاد گرفتم.وقتی چهارده سالم شد،از آنجا بیرون آمدم تا در مراسم تدفین پدرم شرکت کنم.پدرم از اشراف بود و به طور ناگهانی مرد.وقتی به حساب هایش رسیدگی کردند،دیدند که به زور می توان با آنها قرض هایش را داد.وقتی طلبکار ها صورتی از اموال پدرم را تهیه کردند،مرا هم جزو اموال پدرم گذاشتند؛مادرم برده بود و پدرم همیشه می خواست مرا آزاد کند اما وقت نکرد چون در نیواورلانز وبا شایع شد و پدرم که مردی قوی و سالم بود،در عرض چهار ساعت مرد.
یک روز بعد از مراسم تدفین پدرم،زن پدرم،بچه هایش را برداشت و به مزرعه پدر خودش رفت.وکیل جوانی را هم گذاشتند تا بدهکلری های پدرم را بپردازد.او هم یک روز،مرد جوانی را که به نظر من خوشگل ترین مردی بود که تا حالا دیده ام،با خودش آورد.
هرگز آن روز را فراموش نمی کنم؛من تنها و غمگین بودم و او مهربان و باوقار بود.گفت که مرا قبل از اینکه به صومعه بروم،دیده و عاشق من شده و می خواهد حامی و دوست من باشد اما نگفت که مرا دو هزار دلار خریده و من به او تعلق دارم.با این حال،من با کمال میل حاضر بودم که متعلق به او باشم چون عاشقش شده بودم؛عاشق.همیشه هم تا نفس دارم،عاشقش خواهم بود.
او مرا به خانه ای زیبا برد که خدمتکاران،اسب و کالسکه و مبلمان و لباس های مختلف داشت.او هر چه را که می شد با پول خرید،در اختیار من گذاشت و من همه هوش و حواسم پیش او بود.من،او را از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما فقط یک خواسته داشتم:می خواستم با من ازدواج کند اما او،مرا قانع کرد که این کار از نظر قانونی غیرممکن است و اگر ما نسبت به هم وفادار باشیم،از نظر خدا انگار که ازدواج کرده ایم.
و مگر من اینجوری نبودم؟مگر هفت سال هر کاری می کردم،برای او نبود؟مگر زندگی و نفس کشیدنم برای جلب رضایت او نبود؟
اما او مبتلا به تب زرد شد.بیست شبانه روز،تنهایی،از او پرستاری کردم و همه جور دوا به او دادم و هر کاری از دستم برمی آمد،برایش انجام می دادم.او به من می گفت که فرشته رحمت هستم و زندگی اش را نجات داده ام.ما صاحب دو فرزند زیبا شدیم؛اولی،پسری بود که اسمش را هنری گذاشتیم.هنری شکل پدرش بود و روحیه و هوش او را به ارث برده بود.امیلی نیز شبیه من بود.به علاوه،او به من می گفت من زیباترین زن لوییزیانا هستم و به من و بچه هایمان افتخار می کرد.
اما بعد،روزهای شوم زندگی ما شروع شد؛پسرعموی او،باتلر،به نیواورلانز آمد.از همان موقع که چشم من به او افتاد،نمی دانم چرا از او ترسیدم.او،هنری را با خود بیرون می برد و اغلب شب ها تا دو سه نیمه شب به خانه نمی آورد.من جرئت نداشتم به شوهرم چیزی بگویم چون او سرزنده و شاد بود.
باتلر،پای شوهرم را به قمارخانه ها کشاند و بعد،او را با یک زن دیگر آشنا کرد و من به زودی فهمیدم که قلبش دیگر مال من نیست.بعد،آن رذل به او پیشنهاد کرد که بابت بدهی هایش سر میز قمار و برای اینکه بتواند با آن ازدواج کند،من و بچه هایم را به او بفروشد.او هم ما را فروخت؛یک روز به ما گفت که برای کاری دو سه هفته به ده می رود.آن روز بیش از همیشه مهربان شده بود.قول داد که برمی گردد اما من حس می کردم که موقع بدبختی ام رسیده است.انگار مثل سنگ شده بودم؛نه می توانستم حرفی بزنم و نه گریه کنم.او بچه هایش را چندین و چند بار بوسید و سوار اسبش شد و رفت.وقتی می رفت،آنقدر نگاهش کردم تا از چشمم ناپدید شد و بعد،افتادم و از حال رفتم.
و بعد،آن مرد پست و رذل آمد.گفت که من و بچه هایم را خریده و اسناد مالکیتش را نشانم داد.من،او را لعنت کردم و گفتم که ترجیح می دهم بمیرم تا با او زندگی کنم.گفت:"هر جور دوست داری اما اگر رفتارت را درست نکنی،بچه هایت را می فروشم و دیگر تا آخر عمر،آنها را نمی بینی."گفت از همان روز اولی که مرا دیده،می خواسته.برای همین شوهرم را مخصوص مقروض و عاشق زن دیگری کرده تا مرا به او بفروشد.
من تسلیم شدم چون دست و بالم بسته بود؛بچه هایم دست او بود چون هر وقت در برابرش مقاومت می کردم،از فروش بچه هایم حرف می زد.مجبور بودم روح و جسمم را در اختیار کسی بگذارم که از او متنفر بودم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و یکم

خیلی از شب گذشته بود.عمو تام در اتاق پنبه پاک کنی متروک و میان دستگاه های از کار افتاده،پنبه های خراب و آشغال های دیگر که روی هم تلنبار شده بود،دراز به دراز افتاده بود و در حالی که سر تا پایش خونی بود،ناله می کرد.هوا دم کرده و خفه بود و انبوهی از پشه ها در آن موج می زدند.
عمو تام زمزمه کرد:خدای بزرگ،لطفی کن تا من بر همه این مشکلات غلبه کنم.
ناگهان عمو تام از پشت سر،صدای پایی را که وارد اتاق می شد،شنید و نور فانوسی را دید.گفت:کیست؟لطفا کمی آب به من بدهید.
کاسی فانوس را زمین گذاشت.از یک بطری،در فنجانی آب ریخت و سر عمو تام را بلند کرد و به او آب داد.
عمو تام گفت:ممنون خانم جان.
کاسی گفت:به من نگو خانم جان؛من هم مثل تو یک برده بدبخت هستم.
بعد،به طرف در رفت و تشک کاهی را که رویش پارچه نخی خیسی پهن کرده بود،به داخل اتاق کشید و گفت:حالا سعی کن غلت بزنی و روی این بروی.
زخم ها و کبودی های بدن عمو تام خشک و سفت شده بود و مدتی طول کشید تا عمو تام روی تشک قرار گرفت ولی به محض قرار گرفتن روی تشک،از خنکی پارچه خیس روی زخم هایش،احساس آرامش کرد.
کاسی که مهارت زیادی در مداوای شلاق و برده های زخم خورده داشت،زخم های عمو تام را تمیز کرد و روی زخم هایش،مرهم گذاشت و عمو تام دردش کمتر شد.بعد،کاسی یک لنگه پنبه به درد نخور را به عنوان بالش زیر سر عمو تام گذاشت.سپس روی زمین نشست،زانوهایش را بغل کرد و با چهره ای غم زده به روبه رویش خیره شد.
کاسی گفت:کارهای تو هیچ فایده ای ندارد دوست بیچاره من.تو شجاعی اما مقاومتت بی فایده است.تو در دست های شیطان اسیر شدی.او خیلی قوی است و تو باید تسلیم شوی.
عمو تام ناله کنان گفت:آه خدای من!خدای من!من چطوری می توانم تسلیم شوم؟
- صدا زدن خدا فایده ای ندارد چون او نمی شنود.تازه،به نظر من خدای وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد،بر ضد ماست؛همه چیز،حتی زمین و آسمان هم بر ضد ماست و ما را هل می دهد به طرف جهنم.پس چرا ما نرویم؟
عمو تام در تاریکی اتاق،با شنیدن این سخنان کفرآمیز،چشمانش را بست و لرزید.
کاسی گفا:تو هیچ چیز درباره لگری نمی دانی اما من می دانم.پنج سال است که من اینجا هستم و روح و جسمم زیر پای این مرد است.من از او متنفرم،همانطور که از شیطان نفرت دارم.تو اینجا در مزرعه دور افتاده ای هستی که ده مایل از مزارع دیگر فاصله دارد.تازه،ما در میان باتلاق ها هستیم.سفید پوستی هم نیست که شهادت بدهد تو را به قصد کشت،شلاق زده یا زنده زنده سوزانده اند یا پوستت را کنده و سگ ها تکه تکه ات کرده اند.(۱)اینجا نه قانونی هست و نه خدایی و نه انسانی؛برای همین مبارزه بی فایده است.فکر می کنی من خودم می خواستم با او زندگی کنم؟من تحصیلات و تربیت عالی نداشتم؟خدای من!او کی بود؟کی هست؟با این حال،من پنج سال است که با او زندگی می کنم و هر روز و هر شب به خودم لعنت می فرستم و حالا،او زن جدیدی پیدا کرده است؛دختری پانزده ساله که مذهبی بار آمده است چون خانمش به او سواد یاد داده تا انجیل بخواند.انجیلش را هم با خودش آورده.
بعد،خنده ای وحشیانه و تلخ کرد و گفت: تازه این سگ های بدبخت و پستی که شما می خواهید به خاطر آنا رنج بکشید،چه کسانی هستند؟آنها در اولین فرصت با شما دشمن می شوند.پس فایده ای ندارد که به خاطر اینکه آنها ناراحت نشوند،خودتان را عذاب دهید.
عمو تام گفت:اما چی آنها را بی رحم کرده؟اگر من تسلیم شوم،کم کم مثل آنها می شوم.
کاسی گفت:اما وقتی ما مجبوریم این کار را بکنیم،محال است خدا این گناه را به حساب ما بگذارد.
عمو تام گفت:بله اما این دلیل نمی شود که ما شرور بشویم.
مدتی بین آنها سکوت برقرار شد و بعد،عمو تام با صدای ضعیفی گفت:خانم جان،من دیدم که آنها کت مرا به گوشه ای انداختند.انجیلم در جیب کتم است.می شود خانم جان لطف کنند و آن را به من بدهند؟
کاسی،انجیل عمو تام را از جیبش درآورد و قسمتی از آن را که عمو تام علامت های درشتی زده بود،باز کرد.آن قسمت،مربوط به صحنه های آخر زندگی مسیح بود.عمو تام از کاسی خواست آن قسمت را برایش بخواند و کاسی با صدایی لطیف و آهنگی زیبا،آن را خواند.بعد،وقتی که به جملات سوزناک
"پدر
آنها را ببخش
چون خود نمی دانند چه می کنند"
رسید،کتاب را به زمین پرت کرد و صورتش را در دستانش پنهان کرد و با صدای بلند و در حالی که بی اختیار می لرزید،زار زار گریه کرد.
عمو تام نیز در حالی که گریه می کرد،گفت:کاش ما می توانستیم راه او را ادامه دهیم.خدایا به ما کمک کن.
کاسی گفت:اما چرا خدا،ما را در وضعی قرار داده که چاره ای جز گناه نداریم؟
عمو تام گفت:اما فکر می کنم ما چاره داریم.
کاسی گفت:آنها دوباره فردا به سراغت می آیند.من همه کارهای آنها را دیده ام.آنها بالاخره مجبورت می کنند تسلیم شوی.
عمو تام گفت:یا عیسی مسیح،مراقب روح من باش و نگذار تسلیم شوم.
کاسی گفت:من قبلا هم از این گریه و زاری و استغاثه ها شنیده ام اما بالاخره،همه تسلیم شده اند.املین هم مثل تو سعی می کند مقاومت کند اما چه فایده؟یا باید تسلیم شوید یا کم کم بمیرید.
عمو تام گفت:پس من می میرم؛جلوی مرگ مرا نمی توانند بگیرند و بعد،دیگر کاری از دستشان برنمی آید.من آماده ام.مطمئنم که خدا به من کمک می کند و مرا نجات می دهد.
کاسی جوابی نداد و فقط به زمین زل زد و با خود زمزمه کرد:شاید راهش همین باشد؛آنهایی که تسلیم شده اند،دیگر هیچ امیدی به آینده ندارند و حالا این دختر هم درست به سن من در آن موقع هاست.
بعد رو به عمو تام کرد و گفت:ببینید من الان چه وضعی دارم اما...

(۱):در دوران رواج برده داری در آمریکا،دادگاه ها،شهادت سیاه پوستان را قبول نمی کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتادم

لگری گفت:کاسی کار امروزش را کرد؟
سامبو گفت:کاسی اندازه شیطان و همه نوچه هایش کار می کند.
لگری گفت:او استاد همه آنها است.
و بعد فحش زشتی به کاسی داد و به اتاقی که پنبه ها را وزن می کردند،رفت.
برده ها،یکی یکی و با اکراه و حالتی قوز کرده،سبدهایشان را می دادند تا وزن شود.لگری روی تخته ای،در جلوی فهرست اسامی برده ها،وزن پنبه ها را می نوشت.وزن سبد عمو تام اندازه بود.لوسی با ضعف و تلوتلو خوران جلو آمد و سبدش را داد.لگری دید که او هم به اندازه کافی پنبه در سبدش است اما وانمود کرد که عصبانی است و گفت:حیوان تنبل،باز هم که کم پنبه چیدی؛برو کنار بایست تا به زودی به حسابت برسم.
زن با ناامیدی ناله ای کرد و روی نیمکتی نشست.سپس کاسی با غرور جلو آمد و با بی اعتنایی سبدش را داد.لگری با نگاهی تمسخرآمیز و در عین حال،با کنجکاوی نگاهش کرد.کاسی در حالی که با چشمان سیاهش به او زل زده بود،به فرانسوی چیزی گفت که هیچ کس،معنی اش را نفهمید اما لگری قیافه ای شیطانی به خود گرفت و دستش را بلند کرد؛انگار که می خواست او را بزند اما کاسی با حالتی تحقیرآمیز،برگشت و از لگری دور شد.
لگری گفت:خب تام،بیا اینجا.می دانی که من،تو را نخریده ام که کارهای پیش پا افتاده بکنی.من می خواهم تو را بکشم بالا؛می خواهم تو را مباشر خودم بکنم.از امشب می توانی کارت را شروع کنی.این را بگیر و آن زن را شلاق بزن.
عمو تام گفت:ارباب ببخشید.کاش ارباب این کار را از من نخواهند؛من به این کار عادت ندارم و هیچ وقت از این کارها نکرده ام و نمی کنم.محال است بکنم.
- اما پیش از اینکه من کارم با تو تمام شود،خیلی چیزها هست که قبلا نمی دانستی و باید یاد بگیری.
بعد،با شلاق چرمی،محکم به صورت عمو تام زد و او را به باد کتک گرفت.
وقتی ایستاد تا کمی استراحت کند،گفت:حالا باز هم می گویی نمی توانی؟
عمو تام در حالی که با دستش،خون های روی صورتش را پاک می کرد،گفت:بله ارباب؛من حاضرم شب و روز،تا نفس دارم،کار کنم ولی این کار را درست نمی دانم و هرگز هم انجام نمی دهم؛هرگز.
عمو تام قبلا با زبانی ملایم و محترمانه حرف زده بود به همین دلیل،لگری فکر کرده بود که او می ترسد و به راحتی تسلیم می شود اما همه از شنیدن کلمات آخر او وحشت کردند.زن بیچاره هم دستانش را به هم قلاب کرد و گفت:ای مسیح!
و همگی در حالی که نفس هایشان را حبس کرده بودند،به هم نگاه کردند؛گریی منتظر بودند توفانی به پا شود.
لگری ابتدا گیج و مبهوت بود اما بالاخره گفت:چی؟تو،حیوان سیاه لعنتی به من می گویی که فکر نمی کنی چیزی که من بهت گفتم،درست باشد؟شما گاو های لعنتی را چه به فکر کردن و تشخیص خوب و بد دادن؟اما من این چیزها را تمام می کنم.تو فکر می کنی کی هستی؟شاید فکر می کنی آقای محترمی هستی تام که به اربابت می گویی چی درست و چی نادرست است؟پس فکر می کنی شلاق زدن به این زن غلط است؟
عمو تام گفت:بله ارباب.این زن بیچاره،مریض و ضعیف است؛شلاق زدن به او ظلم است.من هرگز این کار را نمی کنم.اگر می خواهید مرا بکشید،بکشید.
لگری از خشم می لرزید اما مثل بعضی از حیوانات درنده که قبل از بلعیدن قربانی خود،با آن بازی می کنند،خشم شدید خود را فوری بروز نداد و با لحنی تلخ،شوخی کنان گفت:خب،پس بالاخره یک سگ مقدس،یک قدیس،یک آقا،بین ما گناهکار ها پیدا شده که راجع به گناهان ما صحبت کند.حقه باز،داری خودت را خیلی مقدس نشان می دهد اما نشنیدی که در انجیل آمده:
"خدمتکارها،از ارباب هایتان اطاعت کنید."
من  ارباب تو نیستم؟من هزار و دویست دلار پول نقد بابت تو،سیاه لعنتی ندادم؟بگو ببینم مگر روح و جسمت الان مال من نیست؟
و با چکمه های سنگینش لگد محکمی به عمو تام زد.
عمو تام که از شدت درد به خود می پیچید،با شنیدن این سوال،روحش از شادی و رضایت به هیجان آمد،از جا بلند شد و در حالی که مخلوطی از  خون و اشک روی صورتش جاری بود،گفت:نه…نه…نه…روح من مال شما نیست ارباب.شما آن را نخریدید.نمی توانید بخرید.آن را کسی خریده که توانایی نگهداری از آن را دارد.
لگری نیشخندی زد و گفت:من نمی توانم؟می بینیم…می بینیم…سامبو،کویمبو،بیایید اینجا.این سگ را یک جوری بزنید که تا یک ماه زمین گیر شود.
زن بیچاره از وحشت جیغ زد.برده ها،همگی،یک دفه از جا بلند شدند.سامبو و کویمبو نیز عمو تام را بدون اینکه مقاومتی کند،با خود بردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
14

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و نهم

عمو تام با تمام خطرهایی که متوجه اش بود،دوباره جلو رفت و همه پنبه هایش را در کیسه زن ریخت.
زن گفت:نباید این کار را بکنی.نمی دانی که چه بلایب سرت می آورند.
عمو تام گفت:من شلاق را بهتر از تو تحمل می کنم.
و دوباره سر جایش برگشت.همه این کارها در یک لحظه انجام شد.
در همین موقع،ناگهان زن غریبه ای که قبلا عمو تام،او را دیده بود،آن قدر به عمو تام نزدیک شد که حرف آخر او را شنید.بعد سرش را بالا آورد و لحظه ای به تام خیره شد.سپس مقداری از پنبه هایش را در کیسه عمو تام ریخت و گفت:شما نمی دانید کجا هستید وگرنه این کار را نمی کردید.اگر یک ماه اینجا بمانید،دیگر به کسی کمک نمی کنید چون به زور می توانید مواظب جان خودتان باشید.
عمو تام از اصطلاح طبقات مرفه استفاده کرد و گفت:خانم جان،خدا نکند که من فقط مواظب جان خودم باشم.
زن با لحنی تلخ و لبخندی تحقیرآمیز گفت:اما خدا هیچ وقت به اینجا سر نمی زند.
سامبو دید که زن چه کرد.این بود که پیش او آمد و شلاقش را در هوا تکان داد و گفت:خب،خب،تو هم کلک می زنی؟می دانی که زیر دست منی؟مواظب رفتارت باش وگرنه کتک می خوری.
ناگهان چشمان زن برق زد و در حالی که لب ها و دماغش می لرزید،قد راست کرد و با خشم و لحنی تحقیرآمیز گفت:سگ،اگر جرئت داری به من دست بزن.من هنوز هم قدرت دارم که بدهم سگ ها تکه تکه ات کنند و زنده زنده آتیشت بزنم و قطعه قطعه  ات کنم.کافی است فقط یک کلمه بگویم.
معلوم بود که سامبو ترسید چون یکی دو قدم عقب رفت و گفت:پس اصلا شما اینجا چه کار می کنید؟من نمی خواستم شما را اذیت کنم خانم کاسی.
زن گفت:پس نزدیک من نشو.
سامبو انگار که می خواست سراغ کاری در آن طرف مزرعه برود،فوری دور شد.
زن دوباره مشغول کار شد.چنان به سرعت کار می کرد که عمو تام تعجب کرد؛طوری که گویی با سحر و جادو کار می کرد.قبل از غروب آفتاب،سبد او پر شده بود و تازه چندین بار هم پنبه هایش را در کیسه عمو تام ریخته بود.
زمان زیادی از غروب گذشته بود که صف کارگران خسته،با سبدهای پر از پنبه ای روی سر داشتند،به ردیف به طرف ساختمانی روانه شدند که در آنها،پنبه ها را وزن و انبار می کردند.لگری از قبل آنجا ایستاده بود و با مباشرانش صحبت می کرد.
سامبو گفت:تام باعث شورش می شود؛من دیدم که توی سبد لوسی پنبه انداخت.
لگری گفت:هه هه.باید او را آدمش کنید بچه ها.بهترین راهش این است که مجبورش کنید دیگران را شلاق بزند.
- ارباب خیلی باید زحمت بکشد تا او،این کار را بکند.
- اما من راهش می اندازم.
سامبو گفت:لوسی پست ترین زن اینجاست؛خیلی آزار می دهد.
لگری گفت:هی سام،مواظب باش؛دارم کم کم می فهمم که تو چرا تو با لوسی بدی.
- خب ارباب می دانند که این زن باهاش مخالفت کرده وقتی بهش گفتم،حاضر نشد زن من بشود.
لگری تف کرد و گفت:با شلاق وادارش می کنم که قبول کند اما حالا فشار کار زیاد است؛موقع این کار نیست.او زن لاغری است.زن های لاغر برای پیش بردن حرفشان تا پای جان می ایستند.
سامبو گفت:لوسی اعصاب آدم را خرد می کند.تنبل است.هیچ کار نمی کند.تام هم ازش پشتیبانی می کند.
- راستی؟خب پس تام بهش شلاق می زند تا کیف کند.تمرین خوبی هم برایش می شود.لااقل مثل بدجنس ها،آن زن را نمی زند.
هر دو سیاه قاه قاه خندیدند.
سامبو گفت:اما ارباب،تام و خانم کاسی با هم سبد لوسی را پر کردند؛وزن سبد لوسی اندازه است.
لگری گفت:اما من آن را وزن می کنم.
و دوباره سیاه ها خندیدند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و هشتم

یک روز صبح که برده ها در مزرعه کار می کردند،عمو تام متوجه زن تازه واردی شد که ظاهرش توجه همه را جلب می کرد.زن تازه وارد،زنی قد بلند و لاغر اندام بود و دستان و پاهای ظریفی داشت و لباس های تمیز و مرتب و آبرومندی تنش بود.چهره اش نشان می داد که سی تا سی و پنج سالش است و حکایت از زنی رام نشدنی،رنج کشیده و رمانتیک داشت.پیشانی بلندی داشت با ابروانی زیبا،دماغی صاف و قلمی،دهانی ظریف،سر و گردنی خوش تراش و چشمانی درشت و سیاه و نشان می داد که زمانی،زن زیبایی بوده است اما چین و چروک چهره اش بیانگر رنج،غرور و شکیبایی دردناکش بود.به علاوه،در همه خطوط چهره اش نوعی غرور وحشی و شورش دیده می شد و در حالت و رفتارش،حس تحقیرآمیزی داشت.
عمو تام نمی دانست که زن کیست و از کجا می آید.برای اولین بار،او را با قامتی کشیده و مغرور در روشنایی تیره سپیده دم دید که در کنارش راه می رود اما بقیه،همه او را می شناختند.
یکی گفت:بالاخره آمد.
و دیگری گفت:حالا می بینیم که او کار می کند یا نه.
- نمی دانم او هم مثل ما شب ها شلاق می خورد یا نه.
- من که خوشخال می شوم ببینم او شلاق می خورد.
زن توجهی به این متلک ها نداشت بلکه با همان حالت خشم و تحقیر،به راهش ادامه می داد.عمو تام که همواره در خانه های آدم های ثروتمند و با فرهنگ زندگی کرده بود،از ظاهر او حس کرد که او متعلق به چنین طبقه ای است اما نمی توانست بگوید که او چگونه چنین زندگی حقارت باری پیدا کرده است.زن با اینکه تمام راه تا مزرعه در کنارش بود،نه به او نگاه می کرد و نه با او حرف می زد.
به زودی،عمو تام سرگرم کار شد و چون فاصله زن با او زیاد نبود،گاه گاهی،نگاهی به زن می انداخت.زن،تند و خوب و بسیار راحت تر از دیگران  پنبه می چید اما همان حالت تحقیر آمیز را داشت؛گویی آن کار را و وضعیت خفت باری را که درش قرار داشت،تحقیر می کرد.
آن روز،عمو تام در کنار زن دورگه ای که لگری با او خریده بود،کار می کرد.زن بسیار رنجور و بی حال بود و عمو تام اغلب می دید که می لرزید و دعا می خواند و هر لحظه ممکن بود به زمین بیفتد.وقتی به عمو تام نزدیک شد،عمو تام،بی صدا،مشتی پنبه از کیسه خود درآورد و در کیسه زن ریخت.
زن تعجب کرد و گفت:نه…نه…این کار را نکن؛اذیتت می کنند.
در همین موقع،سامبو سر رسید.سامبو که انگار از زن بیزار بود،شلاقش را در هوا چرخ داد و گفت:لوسی،به من کلک می زنی؟
و با کفش های چرمی سنگینش،لگدی به زن و شلاقی به صورت عمو تام زد.عمو تام بی صدا به کارش ادامه داد اما زن از حال رفت و افتاد.سامبو نیشخندی زد و با بی رحمی گفت:حالا سر حالت می آورم؛یک چیزی بهت می دهم که از کافور هم بهتر است.
بعد،سوزن ته گردی از آستین کتش درآورد و تا ته در گوشت زن فرو کرد.زن ناله ای کرد و نیم خیز شد.
سامبو گفت:بلند شو کار کن حیوان.وگرنه بدتر از این بلا را سرت می آورم.
زن گویی با آن سوزن،لحظاتی تهییج شد و با نیرویی خارق العاده شروع به کار کرد.
سامبو گفت:سعی کن همین جوری کار کنی وگرنه کاری می کنم که امشب آرزوی مرگ کنی.
زن گفت:باشد.
بعد گفت:آه خدایا.تا کی؟تا کی؟چرا به ما کمک نمی کنی؟

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
15 نظر
17

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و هفتم

یکی از زن ها پیش عمو تام رفت و پرسید:این چیه؟
عمو تام گفت:انجیل است.
زن گفت:خدای من…من از موقعی که از کنتاکی آمده ام،تا حالا هیچ کتاب مقدسی ندیده ام.
- در کنتاکی بزرگ شدی؟
- آره.هیچ وقت فکر نمی کردم بیایم اینجا.
زن دیگر پرسید:خب این کتاب چی هست؟
- خب انجیل است.
- انجیل چیه؟
زن اول گفت:تا حالا اسمش را نشنیدی؟آن وقت ها که من در کنتاکی بودم،خانمم همیشه برایم انجیل می خواند اما اینجا جز فحش و صدای فحش،چیز دیگری نشنیده ام.
زن گفت:حالا یک کم بخوانید ببینم.
و عمو تام خواند:
"ای همه زحمت کشانی که بار گران دارید،
به سوی من بیایید.
من به شما استراحت و آرامش می دهم."
زن گفت:چه کلمات قشنگی!کی گفته؟
- عیسی مسیح (ع).
زن گفت:کاش می دانستم کجا می شود پیدایش کرد تا پیشش بروم و دوباره آرامش پیدا کنم.بدنم زخم شده و هر روز تنم می لرزد چون سامبو همیشه دنبالم است؛آخر من نمی توانم تند تند کار کنم.هر شب هم تا نیمه شب طول می کشد تا شام بپزد.شب هم هنوز چشمم روی هم نرفته،صبح شده و شبپور بیدار باش می زنند.اگر می دانستم مسیح کجاست،پیشش می رفتم و اینها را بهش می گفتم.
عمو تام گفت:مسیح اینجاست؛مسیح همه جا هست.
- شما که نمی خواهید من باور کنم؟من می دانم که مسیح اینجا نیست.تازه چه فایده؟من بروم به آلونکم تا اگر توانستم،کمی بخوابم.
زن ها به آلونک هایشان رفتند و عمو تام،تنها،در کنار شعله های آتش نشست.تمام آینده فلاکت بار و همه آرزوهای بر باد رفته گذشته از جلوی چشمش گذشت.با خود گفت:آیا خدا اینجا است؟
سپس با دلی شکسته برخاست و افتان و خیزان به کلبه خود رفت.قبل از او،کارگران خسته،جای جای کف کلبه دراز کشیده بودند.هوای سنگین و کثیف حالش را به هم زد اما دست و پایش خسته و کوفته بود.رو انداز پاره پوره ای را که تنها رخت خوابش بود،دورش پیچید و روی کاه ها دراز کشید و به زودی خوابش برد.

***

عمو تام در هر کاری که به عهده می گرفت،کارگری کارکشته و لایق بود.او که فردی وفادار و مدیر بود و خلق و خویی آرام داشت،امیدوار بود که در سایه پشتکار مستمر،قسمتی از سختی های محیط را از میان بردارد؛به همین دلیل،مصمم بود که با صبری مذهبی،رنج ها را به جان بخرد تا شاید راهی برای گریز از این وضع پیش رویش باز شود.
لگری متوجه توانایی های عمو تام شد و او را جزو کارگران ممتاز قرار داد.با این حال،همان طور که آدم های بد از آدم های خوب بیزارند،ذاتا از او بدش می آمد.از طرف دیگر،عمو تام به شیوه های مختلف،همدردی خود را نسبت به رنجبران دیگر نشان می داد و لگری که اینها را می دید،به او حسادت می کرد.لگری،عمو تام را خریده بود تا بالاخره از او به عنوان مباشر استفاده کند و گاه گاهی در غیاب خود،کارها را به دست او بسپرد اما او معتقد بود کسی که این کار را به عهده می گیرد،باید حتما خشن باشد و چون عمو تام آدم خشنی نبود،تصمیم گرفت از او آدم سنگدلی بسازد؛برای همین،چند هفته بعد از آمدن عمو تام،تصمیم گرفت این کار را فوری شروع کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و ششم

لگری گفت:سامبو،این بچه ها را ببر به خوابگاهشان.
بعد،زن دورگه را از املین جدا کرد و به طرف سامبو هل داد و گفت:این زن را هم برای تو خریدم؛بهت قول داده بودم یک زن برایت بیاورم.
زن لرزید و خود را عقب کشید و گفت:آه ارباب،شوهر من در نیواورلانز است.
لگری شلاقش را بلند کرد و گفت:خب که چی؟مگر یک شوهر هم اینجا نمی خواهی؟دهانت را ببند و برو.
سپس به املین گفت:دوشیزه خانم،شما هم بیایید با من برویم خانه.
برای لحظه ای،چهره سیاه و غمگینی از پنجره خانه پیدا شد.لگری در را باز کرد و صدای زنانه ای چیزی گفت و عمو تام که با نگرانی به املین نگاه می کرد،صدا را شنید اما لگری در جواب با عصبانیت گفت:دهانت را ببند.من هر کاری دلم بخواهد با شما می کنم.
اما عمو تام دیگر چیزی نشنید چون فوری به دنبال سامبو به خوابگاهش رفت.
خوابگاه،کوچه باریکی بود با ردیف آلونک های تو سری خورده که دور از خانه و در قسمتی از مزرعه قرار داشت.قلب عمو تام از دیدن آلونک ها فرو ریخت.قبل از رسیدن به آنجا،عمو تام،خودش را دلداری می داد که در کلبه ای هر چند محقر اما ساکت و مرتب،قفسه ای برای کتاب انجیلش خواهد داشت و ساعاتی را پس از کار می تواند تنها باشد.آلونک ها فقط اسکلت هایی بودند که هیچ اسباب و اثاثیه ای نداشتند.کف آنها روی زمین لخت،نیز یک کپه کاه بود و زمینشان هم زیر پاهای آدم های بیشمار سفت شده بود.
عمو تام به سامبو گفت:کدام یکی مال من است؟
سامبو گفت:نمی دانم.فکر کنم همین است.فکر کنم برای یک نفر دیگر جا باشد.توی اینها پر از کاکاسیاه است.نمی دانم با کاکاسیاه های بیشتر چه کار کنم.
خیلی از شب گذشته بود و کارگران،خسته و دسته دسته به آلونک ها برمی گشتند.لباس های زن ها و مرد ها،خاکی و پاره پوره بود و دل و دماغ نداشتند تا با خوشرویی از برده های تازه استقبال کنند.کمی بعد،صداهای خشن آدم هایی آمد که در کنار آسیاب های دستی سر نوبتشان با هم دعوا می کردند.چون تازه می خواستند ذرت های سفتشان را آسیاب کنند تا نانی برای شامشان بپزند.آنها از طلوع آفتاب زیر شلاق مباشر ها کار می کردند و چون این فصل،زمان اوج و فشار کار آنها بود،مباشران مزرعه به هر وسیله ای متوسل می شدند تا رسشان را بکشند.
عمو تام فقط مردان عبوس،اخمو و تبدیل شده به حیوان و زنان ضعیف و دلمرده ای را می دید که زنانگیشان را از دست داده بودند.
قوی تر ها،ضعیف تر ها را کنار می زدند تا زودتر ذرت هایشان را آسیاب کنند برای همین هم طبعا از آنها جز خشونت و خودخواهی حیوانی،نمیشد توقع دیگری داشت.
شب تا دیر وقت،صدای آسیاب شنیده می شد چون تعداد آسیاب های دستی کم بود و ضعیف تر ها باید صبر می کردند تا آخر از همه ذرت هایشان را آسیاب کنند.
سامبو کیسه ذرتی را جلوی زن دورگه پرت کرد و گفت:هی…اسم مزخرفت چیه؟
زن دورگه گفت:لوسی.
- خیلی خب…تو حالا زن من هستی.این را آسیاب کن و شام بپز؛فهمیدی؟
- من زن تو نیستم و نمی شوم.برو.
سامبو پایش را بلند کرد و گفت:لگد می خوری ها!
- اگر دلت بخواهد،می توانی مرا بکشی.هر چه زودتر بهتر.
کویمبو،دو سه زن خسته را کنار زده بود و داشت ذرت هایش را آسیاب می کرد.سامبو گفت:هی…کاکاسیاه پیر،من به ارباب می گویم که تو نمی گذاری زن ها ذرت هایشان را آسیاب کنند.چرا سر نوبتت آسیاب نمی کنی؟
عمو تام بعد از یک روز سفر،خیلی گرسنه بود و داشت از شدت گرسنگی از حال می رفت اما تا دیر وقت منتظر ماند تا نوبت به او برسد و ذرت هایی را که سامبو به او داده بود،آسیاب کند اما دلش برای این دو زن خسته سوخت و ذرت های آنها را برایشان آسیاب کرد و گلوله های آتش را که رو به خاموشی می رفت،یک جا جمع کرد و برای آنها نان پخت.بعد دنبال آماده کردن شام خود رفت اما این کار برای زنان تازگی داشت؛این بود که با این کار خیر کوچک،احساس محبت در قلبشان زنده شد و چهره زن ها حالت مهربانی پیدا کرد و بعد،زن ها،خمیر نان عمو تام را برایش آماده کردند و برایش نان پختند.عمو تام در پرتو شعله های آتش نشست و انجیلش را درآورد تا بخواند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و پنجم

در این موقع،حصار های مزرعه از دور پیدا شد.
املاک لگری قبلا متعلق به مزد ثروتمند و خوش سلیقه ای بود که از نظر زیباسازی خیلی به مزرعه می رسید.وقتی مرد ورشکست شد و مرد،لگری آن را در یک حراج خرید و مثل چیزهای دیگر،از مزرعه فقط برای سودجویی استفاده کرد.به همین دلی حالا مزرعه تبدیل به ویرانه غم انگیزی شده بود.زمین چمن زار زیبای جلوی خانه،حالا علف زاری درهم و برهم بود و پر از سطل های شکسته،چوب های بلال و زباله شده بود و باغ را نیز علف های هرز گرفته بود.
درشکه در راه شنی و پر از علف هرزی که دو طرفش درخت زار بود،پیش می رفت.خانه بزرگ و زیبا،مثل همه خانه هایی بود که در همه جای جنوب دیده می شود؛یک خانه دو طبقه بود که دورتادورش ایوان داشت و از هر طرف درهای مختلفی رو به ایوان باز می شد.
اما خانه نیز غم زده و نامرتب بود.بعضی از پنجره ها را با تخته پوشانده بودند و بعضی از شیشه ها خرد شده بود.پرده کرکره ها نیز روی یک لولا آویزان بود و همه حکایت از آن داشت که خانه به حال خود رها شده است.کف زمین نیز پوشیده از خرده چوب،کاه،جعبه ها و بشکه های درب و داغان بود.
دو سه سگ درنده با شنیدن صدای چرخ گاری از جا بلند شدند و پیش آمدند تا برده ها را تکه تکه کنند اما چند خدمتکار با لباس های پاره پوره،با زحمت زیاد توانستند عمو تام و هم قطار هایش را نجات دهند.لگری در حالی که سگ ها را ناز و نوازش می کرد،با حالتی جدی و راضی به برده ها گفت:می ببینید که اگر سعی کنید فرار کنید،چی در انتظارتان است.این سگ ها تربیت شده اند تا سیاه ها را شکار کنند؛شما را یک لقمه می کنند.پس مواظب رفتارتان باشید.
بعد به خدمتکاری که لباس پاره پوره و کلاهی بی لبه بر سر داشت و رفتارش مثل مباشرها بود،گفت:سامبو چه خبر؟کارها چطور پیش می رود؟
- خیلی خوب ارباب.
سپس رو به خدمتکار دیگری کرد و گفت:کویمبو،کارهایی را که گفتم،کردید؟
سامبو و کویمبو مباشران سیاه پوست مزرعه بودند.لگری آنها را مثل سگ هایش،وحشی و بی رحم بار آورده بود.در حقیقت،لگری مثل بعضی از سلاطین تاریخ،مزرعه اش را با استفاده از اختلاف و دشمنی نیروهای زیردستش اداره می کرد.سامبو و کویمبو از ته قلب از هم متنفر بودند و برده های مزرعه نیز به شدت از هر دوی آنها متنفر بودند.لگری آنها را به جان هم می انداخت و مطمئن بود که با کمک تک تک آنها،از همه چیز و همه اتفاقات مزرعه باخبر می شود.
اما از آنجا که هیچ کس نمی تواند بدون روابط اجتماعی زندگی کند،لگری نیز دو سیاه دوروبرش را ترغیب می کرد تا حدودی با هم خودمانی و صمیمی باشند.اگرچه این صمیمیت ممکن بود هر لحظه برای یکی از آنها باعث دردسر شود چون با کوچکترین عمل تحریک آمیز،یکی از آنها همیشه آماده بود تا با اشاره اربابش از دیگری انتقام بگیرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و چهارم

عمو تام و هم قطار های خسته اش را عقب گاری درب و داغانی سوار کردند و گاری در جاده ای ناهموار به راه افتاد.جاده،جاده دور افتاده و متروکی بود که پیچ و تاب خوران از میان درختان غم انگیز و بی حاصل کاج می گذشت.هر از گاهی،مار آبی نفرت انگیزی دیده می شد که میان کنده های شکسته شاخه های خرد شده درختانی می لغزید که در آب در حال گندیدن بودند.اگر سواری با جیب پر از پول و اسبی کاملا مجهز در آن جاده خلوت می رفت،دلش می گرفت.برای همین،مسلما جاده برای کسانی که با هر قدم از عزیزانشان دورتر می شدند،متروک تر و غم انگیز تر به نظر می رسید.
با وجود این،معلوم بود که لگری خیلی خوشحال است.گاه گاهی نیز بطری شرابی را که در جیبش داشت،درمی آورد و می نوشید.بعد برگشت و نگاهی به چهره غم زده برده ها کرد و گفت:آواز بخوانید بچه ها؛یالا.
برده ها به یکدیگر نگاه کردند و وقتی لگری،شلاقش را در هوا تکان داد و دوباره "یالا" را تکرار کرد،عمو تام یکی از سرود های متدیست ها را خواند:
"بیت المقدس،خانه سعادت من
ای نام همیشه عزیز من
پس کی غم هایم پایان می یابد؟"
لگری نعره زنان گفت:خفه شو سیاه عوضی.فکر کردی من می خواهم به سرود شما متدیست های لعنتی گوش کنم؟گفتم یک چیز شاد بخوانید؛زود باشید.
یکی از برده ها آوازی بی معنی را که بین برده ها رواج داشت،خواند:
"ارباب دید که راکون می گیرم.
بالا بپرید؛بالا بچه ها
از خنده روده بر شد.
ماه را می بینی؟هه هه هه
بچه ها هه هه
هه هه هه"
سیاه ها شعر را با سر و صدای زیاد می خواندند و زور می زدند تا شاد باشند اما هیچ دعای سوزناکی،بیش از آهنگ هم سرایی آنها،نمی توانست اندوه عمیقشان را برساند.
لگری به طرف املین چرخید و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:دیگر رسیدیم.
املین وحشت کرد چون ترجیح می داد به جای اینکه لگری دستش را روی شانه او بگذارد،او را کتک بزند.به همین دلیل،بی اختیار،خودش را به زن دورگه چسباند طوری که گویی او مادرش است.
لگری با انگشتان زبرش،نرمه گوش او را لمس کرد و گفت:تو هیچ وقت گوشواره نداشتی؛نه؟
املین در حالی که سرش پایین بود و می لرزید،گفت:نه ارباب.
- خب وقتی به خانه برسیم،یک جفت گوشواره بهت می دهم؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.دلیلی ندارد اینقدر از من بترسی.من نمی خواهم بگذارم تو کارهای سخت بکنی؛با من بهت خوش می گذرد و مثل خانم ها زندگی می کنی؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.
لگری خیلی مهربان شده بود؛آن هم فقط به خاطر اینکه زیادی نوشیدنی خورده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و سوم

زن ها بی اختیار نفسشان را حبس کردند و مردان،غم زده و دلتنگ شدند.
لگری چرخید و به قسمت بار کشتی رفت.سپس به مردی که در مدت صحبت هایش کنارش بود،گفت:من از آن کشاورزهای محترمی نیستم که انگشتانی مثل گل یاس دارند و مباشرهای لعنتی دور و برشان ول می گردند و سرشان کلاه می گذارند.به این مشت من نگاه کنید.این مشت را آنقدر به سر سیاه ها کوبیدم که مثل سنگ شده.
مرد کنار دستش گفت:لابد قلبتان هم مثل مشتتان شده.
لگری قاه قاه خندید و گفت:بله؛هیچ کس به سنگدلی من نیست؛سیاه ها نمی توانند نه با جیغ و ویغ و نه با چرب زبانی،مرا نرم کنند.
- جنس جوری دارید؟
لگری گفت:بله؛آن تام،جنس کمیابی است.یک کم گران خریدمش؛برای اینکه گاری چی بشود یا مزرعه را اداره کند.آن زن زردنبو هم فکر می کنم مریض است اما به اندازه ای که خریدمش،ازش کار می کشم.انگاری یکی دو سال بیشتر دوام نمی آورد.البته من سیاه ها را ذخیره نمی کنم؛رسشان را می کشم و یکی دیگر می خرم،این راه و روش من است.زحمتش کمتر است؛تازه،ارزان تر هم تمام می شود.
و لیوان مشروبش را مزه مزه کرد.
- معمولا چقدر دوام می آورند؟
- نمی دانم؛بسته به جثه و بنیه شان است؛هیکل دارهایشان شش هفت سال و آشغال هایشان دو سه سال.اولش،من خودم را به زحمت می انداختم و وقتی مریض می شدند،دوا درمانشان می کردم،بهشان لباس و رختخواب می دادم و همه جور وسایل راحتی برایشان درست می کردم اما فایده ای نداشت؛خیلی ضرر می کردم.حالا چه مریض باشند و چه سالم،ازشان کار می کشم.وقتی هم که مردند،یکی دیگر می خرم؛اینجوری هم ارزان تر است هم راحت تر.
درست در همین موقع،املین در طبقه پایین کشتی داشت با زن دورگه ای که بهش زنجیر شده بود،صحبت می کرد.
املین پرسید:اربابت کی بود؟
- ارباب من آقای پالیس بود.
- باهات خوب بود؟
- خوب بود تا اینکه مریض شد؛بیشتر از شش ماه مریض بود و خیلی آشفته و بداخلاق شد؛شب و روز نمی گذاشت کسی استراحت کند؛هیچ کس از دستش راحتی نداشت؛هر روز بداخلاق تر میشد؛شب ها مرا تا صبح بیدار نگه می داشت تا اینکه دیگر نتوانستم بیدار بمانم و یک شب،خوابم برد.او هم گفت که مرا به بدترین اربابی که پیدا کند،می فروشد؛با اینکه قول داده بود بعد از مرگش مرا آزاد کند.
- کسی را هم داشتی؟
- بله؛شوهرم آهنگر بود.اربابم او را کرایه می داد.آنقدر زود مرا فرستادند بفروشند که وقت نکردم او را ببینم.چهار تا هم بچه دارم.آه خدای من!
و با دستانش،صورتش را پوشاند.
زن دورگه پیرو کلیسای متدیست بود؛هرچند آنقدرها هم زن روشنی نبود.املین آموزش بیشتری دیده بود؛خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و خانم مومنش به او انجیل یاد داده بود.
کشتی با باری از غم در طول رودخانه ردریور پیش می رفت.کمی بعد،بالاخره کشتی در کنار شهر کوچکی ایستاد و لگری و گروه برده هایش همگی پیاده شدند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
20

Previous 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11  ... Next 
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17