هریت بیچر استو | وی سوشیال - ورزش 11
ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: هریت بیچر استو
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و هفتم

یکی از زن ها پیش عمو تام رفت و پرسید:این چیه؟
عمو تام گفت:انجیل است.
زن گفت:خدای من…من از موقعی که از کنتاکی آمده ام،تا حالا هیچ کتاب مقدسی ندیده ام.
- در کنتاکی بزرگ شدی؟
- آره.هیچ وقت فکر نمی کردم بیایم اینجا.
زن دیگر پرسید:خب این کتاب چی هست؟
- خب انجیل است.
- انجیل چیه؟
زن اول گفت:تا حالا اسمش را نشنیدی؟آن وقت ها که من در کنتاکی بودم،خانمم همیشه برایم انجیل می خواند اما اینجا جز فحش و صدای فحش،چیز دیگری نشنیده ام.
زن گفت:حالا یک کم بخوانید ببینم.
و عمو تام خواند:
"ای همه زحمت کشانی که بار گران دارید،
به سوی من بیایید.
من به شما استراحت و آرامش می دهم."
زن گفت:چه کلمات قشنگی!کی گفته؟
- عیسی مسیح (ع).
زن گفت:کاش می دانستم کجا می شود پیدایش کرد تا پیشش بروم و دوباره آرامش پیدا کنم.بدنم زخم شده و هر روز تنم می لرزد چون سامبو همیشه دنبالم است؛آخر من نمی توانم تند تند کار کنم.هر شب هم تا نیمه شب طول می کشد تا شام بپزد.شب هم هنوز چشمم روی هم نرفته،صبح شده و شبپور بیدار باش می زنند.اگر می دانستم مسیح کجاست،پیشش می رفتم و اینها را بهش می گفتم.
عمو تام گفت:مسیح اینجاست؛مسیح همه جا هست.
- شما که نمی خواهید من باور کنم؟من می دانم که مسیح اینجا نیست.تازه چه فایده؟من بروم به آلونکم تا اگر توانستم،کمی بخوابم.
زن ها به آلونک هایشان رفتند و عمو تام،تنها،در کنار شعله های آتش نشست.تمام آینده فلاکت بار و همه آرزوهای بر باد رفته گذشته از جلوی چشمش گذشت.با خود گفت:آیا خدا اینجا است؟
سپس با دلی شکسته برخاست و افتان و خیزان به کلبه خود رفت.قبل از او،کارگران خسته،جای جای کف کلبه دراز کشیده بودند.هوای سنگین و کثیف حالش را به هم زد اما دست و پایش خسته و کوفته بود.رو انداز پاره پوره ای را که تنها رخت خوابش بود،دورش پیچید و روی کاه ها دراز کشید و به زودی خوابش برد.

***

عمو تام در هر کاری که به عهده می گرفت،کارگری کارکشته و لایق بود.او که فردی وفادار و مدیر بود و خلق و خویی آرام داشت،امیدوار بود که در سایه پشتکار مستمر،قسمتی از سختی های محیط را از میان بردارد؛به همین دلیل،مصمم بود که با صبری مذهبی،رنج ها را به جان بخرد تا شاید راهی برای گریز از این وضع پیش رویش باز شود.
لگری متوجه توانایی های عمو تام شد و او را جزو کارگران ممتاز قرار داد.با این حال،همان طور که آدم های بد از آدم های خوب بیزارند،ذاتا از او بدش می آمد.از طرف دیگر،عمو تام به شیوه های مختلف،همدردی خود را نسبت به رنجبران دیگر نشان می داد و لگری که اینها را می دید،به او حسادت می کرد.لگری،عمو تام را خریده بود تا بالاخره از او به عنوان مباشر استفاده کند و گاه گاهی در غیاب خود،کارها را به دست او بسپرد اما او معتقد بود کسی که این کار را به عهده می گیرد،باید حتما خشن باشد و چون عمو تام آدم خشنی نبود،تصمیم گرفت از او آدم سنگدلی بسازد؛برای همین،چند هفته بعد از آمدن عمو تام،تصمیم گرفت این کار را فوری شروع کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
13

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و ششم

لگری گفت:سامبو،این بچه ها را ببر به خوابگاهشان.
بعد،زن دورگه را از املین جدا کرد و به طرف سامبو هل داد و گفت:این زن را هم برای تو خریدم؛بهت قول داده بودم یک زن برایت بیاورم.
زن لرزید و خود را عقب کشید و گفت:آه ارباب،شوهر من در نیواورلانز است.
لگری شلاقش را بلند کرد و گفت:خب که چی؟مگر یک شوهر هم اینجا نمی خواهی؟دهانت را ببند و برو.
سپس به املین گفت:دوشیزه خانم،شما هم بیایید با من برویم خانه.
برای لحظه ای،چهره سیاه و غمگینی از پنجره خانه پیدا شد.لگری در را باز کرد و صدای زنانه ای چیزی گفت و عمو تام که با نگرانی به املین نگاه می کرد،صدا را شنید اما لگری در جواب با عصبانیت گفت:دهانت را ببند.من هر کاری دلم بخواهد با شما می کنم.
اما عمو تام دیگر چیزی نشنید چون فوری به دنبال سامبو به خوابگاهش رفت.
خوابگاه،کوچه باریکی بود با ردیف آلونک های تو سری خورده که دور از خانه و در قسمتی از مزرعه قرار داشت.قلب عمو تام از دیدن آلونک ها فرو ریخت.قبل از رسیدن به آنجا،عمو تام،خودش را دلداری می داد که در کلبه ای هر چند محقر اما ساکت و مرتب،قفسه ای برای کتاب انجیلش خواهد داشت و ساعاتی را پس از کار می تواند تنها باشد.آلونک ها فقط اسکلت هایی بودند که هیچ اسباب و اثاثیه ای نداشتند.کف آنها روی زمین لخت،نیز یک کپه کاه بود و زمینشان هم زیر پاهای آدم های بیشمار سفت شده بود.
عمو تام به سامبو گفت:کدام یکی مال من است؟
سامبو گفت:نمی دانم.فکر کنم همین است.فکر کنم برای یک نفر دیگر جا باشد.توی اینها پر از کاکاسیاه است.نمی دانم با کاکاسیاه های بیشتر چه کار کنم.
خیلی از شب گذشته بود و کارگران،خسته و دسته دسته به آلونک ها برمی گشتند.لباس های زن ها و مرد ها،خاکی و پاره پوره بود و دل و دماغ نداشتند تا با خوشرویی از برده های تازه استقبال کنند.کمی بعد،صداهای خشن آدم هایی آمد که در کنار آسیاب های دستی سر نوبتشان با هم دعوا می کردند.چون تازه می خواستند ذرت های سفتشان را آسیاب کنند تا نانی برای شامشان بپزند.آنها از طلوع آفتاب زیر شلاق مباشر ها کار می کردند و چون این فصل،زمان اوج و فشار کار آنها بود،مباشران مزرعه به هر وسیله ای متوسل می شدند تا رسشان را بکشند.
عمو تام فقط مردان عبوس،اخمو و تبدیل شده به حیوان و زنان ضعیف و دلمرده ای را می دید که زنانگیشان را از دست داده بودند.
قوی تر ها،ضعیف تر ها را کنار می زدند تا زودتر ذرت هایشان را آسیاب کنند برای همین هم طبعا از آنها جز خشونت و خودخواهی حیوانی،نمیشد توقع دیگری داشت.
شب تا دیر وقت،صدای آسیاب شنیده می شد چون تعداد آسیاب های دستی کم بود و ضعیف تر ها باید صبر می کردند تا آخر از همه ذرت هایشان را آسیاب کنند.
سامبو کیسه ذرتی را جلوی زن دورگه پرت کرد و گفت:هی…اسم مزخرفت چیه؟
زن دورگه گفت:لوسی.
- خیلی خب…تو حالا زن من هستی.این را آسیاب کن و شام بپز؛فهمیدی؟
- من زن تو نیستم و نمی شوم.برو.
سامبو پایش را بلند کرد و گفت:لگد می خوری ها!
- اگر دلت بخواهد،می توانی مرا بکشی.هر چه زودتر بهتر.
کویمبو،دو سه زن خسته را کنار زده بود و داشت ذرت هایش را آسیاب می کرد.سامبو گفت:هی…کاکاسیاه پیر،من به ارباب می گویم که تو نمی گذاری زن ها ذرت هایشان را آسیاب کنند.چرا سر نوبتت آسیاب نمی کنی؟
عمو تام بعد از یک روز سفر،خیلی گرسنه بود و داشت از شدت گرسنگی از حال می رفت اما تا دیر وقت منتظر ماند تا نوبت به او برسد و ذرت هایی را که سامبو به او داده بود،آسیاب کند اما دلش برای این دو زن خسته سوخت و ذرت های آنها را برایشان آسیاب کرد و گلوله های آتش را که رو به خاموشی می رفت،یک جا جمع کرد و برای آنها نان پخت.بعد دنبال آماده کردن شام خود رفت اما این کار برای زنان تازگی داشت؛این بود که با این کار خیر کوچک،احساس محبت در قلبشان زنده شد و چهره زن ها حالت مهربانی پیدا کرد و بعد،زن ها،خمیر نان عمو تام را برایش آماده کردند و برایش نان پختند.عمو تام در پرتو شعله های آتش نشست و انجیلش را درآورد تا بخواند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و پنجم

در این موقع،حصار های مزرعه از دور پیدا شد.
املاک لگری قبلا متعلق به مزد ثروتمند و خوش سلیقه ای بود که از نظر زیباسازی خیلی به مزرعه می رسید.وقتی مرد ورشکست شد و مرد،لگری آن را در یک حراج خرید و مثل چیزهای دیگر،از مزرعه فقط برای سودجویی استفاده کرد.به همین دلی حالا مزرعه تبدیل به ویرانه غم انگیزی شده بود.زمین چمن زار زیبای جلوی خانه،حالا علف زاری درهم و برهم بود و پر از سطل های شکسته،چوب های بلال و زباله شده بود و باغ را نیز علف های هرز گرفته بود.
درشکه در راه شنی و پر از علف هرزی که دو طرفش درخت زار بود،پیش می رفت.خانه بزرگ و زیبا،مثل همه خانه هایی بود که در همه جای جنوب دیده می شود؛یک خانه دو طبقه بود که دورتادورش ایوان داشت و از هر طرف درهای مختلفی رو به ایوان باز می شد.
اما خانه نیز غم زده و نامرتب بود.بعضی از پنجره ها را با تخته پوشانده بودند و بعضی از شیشه ها خرد شده بود.پرده کرکره ها نیز روی یک لولا آویزان بود و همه حکایت از آن داشت که خانه به حال خود رها شده است.کف زمین نیز پوشیده از خرده چوب،کاه،جعبه ها و بشکه های درب و داغان بود.
دو سه سگ درنده با شنیدن صدای چرخ گاری از جا بلند شدند و پیش آمدند تا برده ها را تکه تکه کنند اما چند خدمتکار با لباس های پاره پوره،با زحمت زیاد توانستند عمو تام و هم قطار هایش را نجات دهند.لگری در حالی که سگ ها را ناز و نوازش می کرد،با حالتی جدی و راضی به برده ها گفت:می ببینید که اگر سعی کنید فرار کنید،چی در انتظارتان است.این سگ ها تربیت شده اند تا سیاه ها را شکار کنند؛شما را یک لقمه می کنند.پس مواظب رفتارتان باشید.
بعد به خدمتکاری که لباس پاره پوره و کلاهی بی لبه بر سر داشت و رفتارش مثل مباشرها بود،گفت:سامبو چه خبر؟کارها چطور پیش می رود؟
- خیلی خوب ارباب.
سپس رو به خدمتکار دیگری کرد و گفت:کویمبو،کارهایی را که گفتم،کردید؟
سامبو و کویمبو مباشران سیاه پوست مزرعه بودند.لگری آنها را مثل سگ هایش،وحشی و بی رحم بار آورده بود.در حقیقت،لگری مثل بعضی از سلاطین تاریخ،مزرعه اش را با استفاده از اختلاف و دشمنی نیروهای زیردستش اداره می کرد.سامبو و کویمبو از ته قلب از هم متنفر بودند و برده های مزرعه نیز به شدت از هر دوی آنها متنفر بودند.لگری آنها را به جان هم می انداخت و مطمئن بود که با کمک تک تک آنها،از همه چیز و همه اتفاقات مزرعه باخبر می شود.
اما از آنجا که هیچ کس نمی تواند بدون روابط اجتماعی زندگی کند،لگری نیز دو سیاه دوروبرش را ترغیب می کرد تا حدودی با هم خودمانی و صمیمی باشند.اگرچه این صمیمیت ممکن بود هر لحظه برای یکی از آنها باعث دردسر شود چون با کوچکترین عمل تحریک آمیز،یکی از آنها همیشه آماده بود تا با اشاره اربابش از دیگری انتقام بگیرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و چهارم

عمو تام و هم قطار های خسته اش را عقب گاری درب و داغانی سوار کردند و گاری در جاده ای ناهموار به راه افتاد.جاده،جاده دور افتاده و متروکی بود که پیچ و تاب خوران از میان درختان غم انگیز و بی حاصل کاج می گذشت.هر از گاهی،مار آبی نفرت انگیزی دیده می شد که میان کنده های شکسته شاخه های خرد شده درختانی می لغزید که در آب در حال گندیدن بودند.اگر سواری با جیب پر از پول و اسبی کاملا مجهز در آن جاده خلوت می رفت،دلش می گرفت.برای همین،مسلما جاده برای کسانی که با هر قدم از عزیزانشان دورتر می شدند،متروک تر و غم انگیز تر به نظر می رسید.
با وجود این،معلوم بود که لگری خیلی خوشحال است.گاه گاهی نیز بطری شرابی را که در جیبش داشت،درمی آورد و می نوشید.بعد برگشت و نگاهی به چهره غم زده برده ها کرد و گفت:آواز بخوانید بچه ها؛یالا.
برده ها به یکدیگر نگاه کردند و وقتی لگری،شلاقش را در هوا تکان داد و دوباره "یالا" را تکرار کرد،عمو تام یکی از سرود های متدیست ها را خواند:
"بیت المقدس،خانه سعادت من
ای نام همیشه عزیز من
پس کی غم هایم پایان می یابد؟"
لگری نعره زنان گفت:خفه شو سیاه عوضی.فکر کردی من می خواهم به سرود شما متدیست های لعنتی گوش کنم؟گفتم یک چیز شاد بخوانید؛زود باشید.
یکی از برده ها آوازی بی معنی را که بین برده ها رواج داشت،خواند:
"ارباب دید که راکون می گیرم.
بالا بپرید؛بالا بچه ها
از خنده روده بر شد.
ماه را می بینی؟هه هه هه
بچه ها هه هه
هه هه هه"
سیاه ها شعر را با سر و صدای زیاد می خواندند و زور می زدند تا شاد باشند اما هیچ دعای سوزناکی،بیش از آهنگ هم سرایی آنها،نمی توانست اندوه عمیقشان را برساند.
لگری به طرف املین چرخید و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:دیگر رسیدیم.
املین وحشت کرد چون ترجیح می داد به جای اینکه لگری دستش را روی شانه او بگذارد،او را کتک بزند.به همین دلیل،بی اختیار،خودش را به زن دورگه چسباند طوری که گویی او مادرش است.
لگری با انگشتان زبرش،نرمه گوش او را لمس کرد و گفت:تو هیچ وقت گوشواره نداشتی؛نه؟
املین در حالی که سرش پایین بود و می لرزید،گفت:نه ارباب.
- خب وقتی به خانه برسیم،یک جفت گوشواره بهت می دهم؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.دلیلی ندارد اینقدر از من بترسی.من نمی خواهم بگذارم تو کارهای سخت بکنی؛با من بهت خوش می گذرد و مثل خانم ها زندگی می کنی؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.
لگری خیلی مهربان شده بود؛آن هم فقط به خاطر اینکه زیادی نوشیدنی خورده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و سوم

زن ها بی اختیار نفسشان را حبس کردند و مردان،غم زده و دلتنگ شدند.
لگری چرخید و به قسمت بار کشتی رفت.سپس به مردی که در مدت صحبت هایش کنارش بود،گفت:من از آن کشاورزهای محترمی نیستم که انگشتانی مثل گل یاس دارند و مباشرهای لعنتی دور و برشان ول می گردند و سرشان کلاه می گذارند.به این مشت من نگاه کنید.این مشت را آنقدر به سر سیاه ها کوبیدم که مثل سنگ شده.
مرد کنار دستش گفت:لابد قلبتان هم مثل مشتتان شده.
لگری قاه قاه خندید و گفت:بله؛هیچ کس به سنگدلی من نیست؛سیاه ها نمی توانند نه با جیغ و ویغ و نه با چرب زبانی،مرا نرم کنند.
- جنس جوری دارید؟
لگری گفت:بله؛آن تام،جنس کمیابی است.یک کم گران خریدمش؛برای اینکه گاری چی بشود یا مزرعه را اداره کند.آن زن زردنبو هم فکر می کنم مریض است اما به اندازه ای که خریدمش،ازش کار می کشم.انگاری یکی دو سال بیشتر دوام نمی آورد.البته من سیاه ها را ذخیره نمی کنم؛رسشان را می کشم و یکی دیگر می خرم،این راه و روش من است.زحمتش کمتر است؛تازه،ارزان تر هم تمام می شود.
و لیوان مشروبش را مزه مزه کرد.
- معمولا چقدر دوام می آورند؟
- نمی دانم؛بسته به جثه و بنیه شان است؛هیکل دارهایشان شش هفت سال و آشغال هایشان دو سه سال.اولش،من خودم را به زحمت می انداختم و وقتی مریض می شدند،دوا درمانشان می کردم،بهشان لباس و رختخواب می دادم و همه جور وسایل راحتی برایشان درست می کردم اما فایده ای نداشت؛خیلی ضرر می کردم.حالا چه مریض باشند و چه سالم،ازشان کار می کشم.وقتی هم که مردند،یکی دیگر می خرم؛اینجوری هم ارزان تر است هم راحت تر.
درست در همین موقع،املین در طبقه پایین کشتی داشت با زن دورگه ای که بهش زنجیر شده بود،صحبت می کرد.
املین پرسید:اربابت کی بود؟
- ارباب من آقای پالیس بود.
- باهات خوب بود؟
- خوب بود تا اینکه مریض شد؛بیشتر از شش ماه مریض بود و خیلی آشفته و بداخلاق شد؛شب و روز نمی گذاشت کسی استراحت کند؛هیچ کس از دستش راحتی نداشت؛هر روز بداخلاق تر میشد؛شب ها مرا تا صبح بیدار نگه می داشت تا اینکه دیگر نتوانستم بیدار بمانم و یک شب،خوابم برد.او هم گفت که مرا به بدترین اربابی که پیدا کند،می فروشد؛با اینکه قول داده بود بعد از مرگش مرا آزاد کند.
- کسی را هم داشتی؟
- بله؛شوهرم آهنگر بود.اربابم او را کرایه می داد.آنقدر زود مرا فرستادند بفروشند که وقت نکردم او را ببینم.چهار تا هم بچه دارم.آه خدای من!
و با دستانش،صورتش را پوشاند.
زن دورگه پیرو کلیسای متدیست بود؛هرچند آنقدرها هم زن روشنی نبود.املین آموزش بیشتری دیده بود؛خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و خانم مومنش به او انجیل یاد داده بود.
کشتی با باری از غم در طول رودخانه ردریور پیش می رفت.کمی بعد،بالاخره کشتی در کنار شهر کوچکی ایستاد و لگری و گروه برده هایش همگی پیاده شدند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
20

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و دوم

آقای لگری،جامه دان عمو تام را که پر از لباس های تمیز و نو بود،برداشت و به قسمت ملوان ها برد و به سیاه هایی که با آن لباس ها سعی کرده بودند مثل آدم های متشخص بشوند،خندی و لباس ها و آخر سر نیز،جامه دان را به آنها فروخت.
سپس دوباره سلانه سلانه به سراغ کالایش آمد و گفت:تام،من،تو را از شر چمدان اضافی ات راحت کردم.مواظب لباسی که پوشیدی باش؛در مزرعه من،هر سال،فقط یک دست لباس داری.
بعد،به جایی که املین به زن دیگر زنجیر شده بود،رفت و دستی به سر و گوش املین کشید و گفت:عزیزم شاد باش.
املین با ترس و وحشت و نفرت به او نگاه کرد اما این حالت او از چشم لگری دور نماند.این بود که سگرمه هایش به شدت در هم رفت و گفت:دختر،وقتی من باهات حرف می زنم،باید خوش رو باشی؛شنیدی؟
بعد،زن دورگه ای را که به املین زنجیر شده بود،هل داد و گفت:و تو،پیر زردنبو…آن قیافه را به خودت نگیر؛بهت می گویم باید خوشحال باشی.
سپس یکی دو قدم عقب رفت و گفت:با همه تان هستم.به من نگاه کنید…به من نگاه کنید…راست توی چشمان من نگاه کنید.
و پایش را به زمین کوبید.آنگاه دست گنده و سنگینش را مشت کرد.مشتش شبیه پتک آهنگری شده بود.گفت:این مشت را می بینید؟وزنش کنید.
و آن را دروی دست عمو تام گذاشت.بعد گفت:بهتان می گویم که این مشت مثل آهن،برای کوبیدن سیاه ها است.تا حالا سیاهی ندیده ام که با یک مشت من،نقش زمین نشده باشد.من نگهبانی ندارم؛خودم شما را می پایم و همه چیز را می بینم پس مواظب رفتارتان باشید.من رحم سرم نمی شود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و یکم

در طبقه پایین کشتی کوچک و فکسنی که در رودخانه ردریور (Red River) پیش می رفت،عمو تام دست و پا بسته و در غل و زنجیر نشسته بود.آقای سایمون لگری،ارباب جدید عمو تام،پس از آن که از اینجا و آنجا در نیواورلانز،هشت برده خریده بود،به دستان همه،دو به دو دستبند زده بود و آنها سوار کشتی ای کرده بود که از مسیر رودخانه ردریور می رفت.
کشتی که راه افتاد،آقای لگری سراغشان رفت تا از آنها بازدید کند.جلوی عموتام که به خاطر حراج،بهترین پیراهن آهار دار و چکمه براق به پایش بود،ایستاد و گفت:بلند شو.
عمو تام بلند شد.
- لباس هایت را در بیاور.
اما چون غل و زنجیرهای عمو تام مانع کار بود،خودش به عمو تام کمک کرد و پیراهنش را به زور از گردنش درآورد و آنها را در جیبش گذاشت.بعد سراغ جامه دان عمو تام رفت،آنها را زیر و رو کرد و از داخل آن،شلوار و کت مندرسی را که عمو تام موقع کار کردن در طویله می پوشید،بیرون آورد.سپس،دستبندهای عمو تام را باز کرد و جایی بین جعبه ها را نشان داد و گفت:برو آنجا و اینها را بپوش.
عمو تام اطاعت کرد و چند لحظه بعد برگشت.
آقای لگری گفت:چکمه هایت را هم دربیاور.
بعد یک جفت کفش زمخت و محکم که معمولا برده ها می پوشند،جلویش پرت کرد و گفت:اینها را بپوش.
با وجود عجله ای که عمو تام در عوض کردن لباس هایش داشت،یادش نرفت که انجیل عزیزش را بردارد و در جیب لباس جدیدش بگذارد.
آقای لگری پس از اینکه دوباره دستبند عمو تام را بست،عمدا بقیه جیب های لباس عمو تام را گشت.از یک جیبش،دستمال ابریشمی درآورد و در جیب خودش گذاشت و بعد،پس از اینکه خرده ریزهایی را از جیبش درآورد و در رودخانه انداخت،کتاب سرود متدیست ها ر که عمو تام در اثر عجله یادش رفته بود از جیبش درآورد،از دستش گرفت و ورق زد.بعد گفت:هوم…پس مومن مقدس هم هستی؟اسمت چی بود؟اهل کلیسا هم هستی؟آره؟
- بله ارباب.
- باشد.من به زودی این چیزها را از سرت می اندازم؛در مزرعه من خبری از عربده ها،دعاها و سرودهای سیاه ها نیست.یادت باشد.
بعد پایش را محکم به زمین کوبید و گفت:کلیسای تو،من هستم.فهمیدی؟باید همان جوری باشی که من می گویم.
اما صدایی در درون عمو تام می گفت:نه.بیم به دل راه مده؛من،تو را خریده و نجات داده ام.نام من روی توست؛تو از آن منی.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصتم

سپس فروشنده حراج به عمو تام گفت:هی…با تو هستم پسر؛می شنوی؟
عمو تام روی بلندی رفت و با نگرانی اطرافش را نگاه کرد.فروشنده به فرانسه و انگلیسی،مزایای او را با فریاد بلند گفت و بعد،صدای ضربه آخرین چکش و هجای آخر کلمه "دلار" فروشنده ای که قیمت او را اعلام کرد،شنیده شد و عمو تام صاحب ارباب جدیدی شد.
مرد کوتوله کله قندی،او را از بلندی پایین کشید و با خشونت شانه اش را گرفت و به یک طرف هل داد و گفت:برو آنجا وایستا.
حراج نیز ادامه پیدا کرد و این بار،سوزان فروخته شد.او نیز از بلندی پایین آمد و بعد،ایستاد و با حسرت به عقب سرش نگاه کرد.دخترش،املین،دستانش را به طرف مادرش دراز کرد.زن با اضطراب به چهره مردی که او را خریده بود،نگاه کرد.مرد میانسال محترم و خیری به نظر می رسید.
سوزان گفت:ارباب،لطفا دخترم را هم بخرید.
مرد گفت:دوست دارم این کار را بکنم اما می ترسم پولش را نداشته باشم.
دخترک روی بلندی رفت و وحشت زده و با خجالت اطرافش را نگاه کرد.مادرش که دید او زیباتر از قبل شده،ناله و زاری کرد.فروشنده مزایای او را با مخلوطی از دو زبان فرانسه و انگلیسی با آب و تاب شرح داد.
مرد خیر به سوزان گفت:تا آنجا که بشود پیش می روم.
اما چند لحظه بعد،قیمت حراج خیلی بالاتر از بودجه اش رفت.این بود که ساکت شد.به زودی،مزایده اصلی فقط بین دو نفر در جریان بود:پیرمردی اشرافی و مرد کله قندی.
اما مرد کله قندی امتیازات بیشتری داشت:لجاجت و پول بیشتر.
بالاخره هم چکش فرود آمد و او،صاحب روح و جسم دخترک شد.
ارباب او،سایمون لگری،که صاحب مزرعه پنبه در کنار رودخانه رد ریور بود،دخترک را به شدت،به همان طرف که عمو تام و دو مرد دیگر ایستاده بودند،هل داد و دخترک گریه کنان پیش آنها رفت.مرد خیر ناراحت شده بود اما مهم نیست؛از این اتفاق ها هر روز می افتد.
دو روز بعد،آقای وکیل،پول ها را برای موکلش،آقای ب،همان صاحب مومن و مسیحی شرکت،به نیویورک فرستاد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و نهم

مرد کله قندی،چانه عمو تام را گرفت و دهانش را باز کرد تا دندان هایش را ببیند.سپس مجبورش کرد تا آستینش را بالا بزند و عضلاتش را نشان دهد.آنگاه عمو تام را چرخاند و او را مجبور کرد که بالا و پایین بپرد و پاهایش را نشان دهد.بعد پرسید:کجا بزرگ شدی؟
عمو تام گفت:در کنتاکی ارباب.
- چه کار می کردی؟
- مزرعه اربابم را اداره می کردم.
- تو گفتی و من هم باور کردم.
و از جلوی عمو تام رد شد و جلوی آدولف ایستاد و روی چکمه های براق او،آب توتون تف کرد و ناسزایی گفت و رد شد.سپس به سوزان و املین رسید.با دست سنگین و کثیفش،دخترک را به طرف خود کشید و دستی روی گردن و سینه اش کشید؛بازوهایش را لمس کرد و به دندان هایش نگاه کرد و بعد،به عقب و به طرف مادرش هلش داد.دخترک وحشت کرد و به گریه افتاد.
فروشنده حراج گفت:زر زر نکن هرزه.حراج الان شروع می شود.
و حراج شروع شد.
آدولف را همان مرد شیک پوش که قبلا گفته بود می خواهد او را بخرد،به قیمت خوبی خرید.برده های دیگر سینت کلر نیز به فروش رفتند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و هشتم

در زیر گنبدی باشکوه و دور تا دور زمینی پوشیده از سنگ های مرمر،سکوهایی برای سخنرانی ها و حراج کنندگان گذاشته بودند.روی دو قسمت این سکوها،دو آقای محترم و برجسته و بااستعداد ایستاده بودند و با شور و حرارت و مخلوطی از زبان های فرانسه و انگلیسی،قیمت کالاهای مختلفشان را تعیین می کردند.سکوی سوم در طرف دیگر،خالی بود اما دور تا دورش،گروهی منتظر بودند تا حراج شروع شود.در اینجا،عمو تام،آدولف و برده های دیگر سینت کلر و سوزان و املین ایستاده و با نگرانی و چهره های افسرده منتظر بودند تا نوبت حراجشان بشود.تماشاگران چه خریدار و چه غیرخریدار،مثل سوارکاران حرفه ای که درباره مزایای اسب ها صحبت می کنند،اندام برده ها را آزادانه لمس می کردند و درباره آنها نظر می دادند.
جوان شیک پوش و مرتبی داشت از پشت عینک یک چشمی اش،آدولف را سبک سنگین می کرد.جوان خوش قیافه ای محکم بر شانه او زد و گفت:آلف،اینجا چه می کنی؟
- دنبال یک نوکر مخصوص خودم بودم.شنیدم که می خواهند برده های سینت کلر را حراج کنند.فکر کردم به این یکی هم،یک نگاهی بیندازم.
- عمرا اگر من،برده های لوس و پرروی سینت کلر را بخرم.
جوان شیک پوش گفت:نترس.اگر من آنها را بخرم،آن عادت ها و ادا و اطوار ها را از سرشان می اندازم.من این یکی را می خرم؛از شکل و شمایلش خوشم آمده.
جوان دیگر گفت:اما بعدش می بینی که هر چه داری،باید خرجش کنی؛او خیلی ولخرج است.
- او می فهمد که در خانه من نمی تواند ولخرج باشد.چند بار که بفرستمش زندان و ادبش کنند،درست می شود.
در این موقع،عمو تام حسرت زده،قیافه های مختلفی را که دور و برش بودند،ورانداز کرد؛اطرافش همه جور و همه شکل آدم دیده می شدند:تنومند،قوی هیکل،نکره،کوتوله،شنگول،خشک و عبوس،لاغر مردنی،عامی و ...
کمی قبل از شروع حراج،مرد کوتوله،چهارشانه و قوی هیکلی که پیراهن چهارخانه اش تا سینه،باز و شلوارش کهنه و کثیف بود،با آرنجش از دل جمعیت راهی برای خودش باز کرد و مشغول معاینه دقیق برده ها شد.
از همان لحظه که عمو تام دید آن مرد نزدیک می شود،وحشت زده حس کرد که از او متنفر است.
مرد با اینکه کوتاه قد بود،زور زیادی داشت.سرش کله قندی و گرد بود و چشمانی خاکستری و روشن،موهایی خشک،وز وزی و آفتاب سوخته داشت.دهان بزرگش هم پر از توتون بود و گاه گاهی،مخلوطی از توتون و آب دهانش را تف می کرد.دستان چرکش،خیلی پت و پهن،پشمالو،آفتاب سوخته و پر از کک و مک بود و ناخنهای بلند و کثیفی داشت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
13

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و هفتم

املین که سعی می کرد خود را آرام نشان دهد،به مادرش گفت:مادر،سرت را روی پای من بگذار و ببین می توانی یک چرت بخوابی.
سوزان گفت:املین،من دل اینکه بخوابم را ندارم؛نمی توانم؛شاید این آخرین شبی است که ما با هم هستیم.
- مادر،این حرف را نزن.کسی چه می داند؟شاید ما را با هم خریدند.
سوزان مسیحی و مومن بار آمده بود و خانمش هر روز برایش انجیل می خواند؛به همین جهت مث همه مادران مسیحی،وحشت داشت که مبادا دخترش زندگی ننگینی پیدا کند؛این بود که گفت:دخترم،می خواهم موهایت را شانه کنم تا فردا صاف باشد.
- چرا مادر؟
- اینطوری بهتر تو را می خرند؛خانواده های محترم همین که وقار و سادگی تو را ببینند،بیشتر حاضر می شوند تو را بخرند چون فکر می کنند تو سعی نکرده ای خودت را خوشگل تر نشان بدهی.من آنها را بهتر از تو می شناسم.
- باشد مادر.همین کار را بکن.
- املین،اگر ما فردا هم دیگر را ندیدیم،همیشه یادت باشد که چطور بار آمدی.حرف های خانم جان یادت نرود.انجیل و کتاب سرود همیشه همراهت باشد.اگر به خدا وفادار باشی،خدا هم به تو وفادار است.

***

بالاخره صبح شد و همه به جنب و جوش افتادند.آقای اسکگز شاد بود و سرش شلوغ؛چون می خواست کالاهای زیادی را برای حراج آماده کند؛برای همین دستور داد همه شاد و سرحال باشند.سپس گفت که آنها قبل از رفتن به محل حراج،برای آخرین بازدید،دایره وار بایستند.بعد در حالی که چوبی در دست و سیگاری بر لب داشت،چرخی زد تا آخرین اصلاحات را روی کالاهایش انجام دهد.
وقتی جلوی سودان و املین رسید،پرسید:پس فر موهایت چه شد دختر؟
دخترک،خجالت زده به مادرش نگاه کرد.
سوزان گفت:من دیشب بهش گفتم موهایش را صاف و مرتب کند تا فر و آشفته نباشد و نجیب تر به نظر برسد.
اسکگز گفت:فضول
بعد رو به املین کرد و گفت:فوری برو و موهایت را مثل اولش کن و برگرد.
بعد،به مادرش گفت:تو هم برو کمکش کن.آن فرها،صد دلار قیمت این دختر را بالا می برد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
18 نظر
17

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و ششم

در اتاق دیگر هم،زن ها کف زمین دراز کشیده بودند.در گوشه ای،دو زن دور از بقیه نشسته بودند.یکی از آنها که لباس آبرومندی به تن داشت،زن دورگه چهل پنجاه ساله ای بود.زن روی سرش،دستاری بلند از پارچه درجه یک به رنگ سرخ داشت و از سر و لباس مرتب و شیکش معلوم بود که از خانه ای مرفه آمده است.
در کنارش،دختر پانزده ساله اش هم نشسته بود.دخترک شبیه مادرش بود و همان چشمان مشکی،مژه های بلند و موهای مجعد و پرپشت خرمایی را داشت.او هم مثل مادرش،لباس تمیز و مرتبی به تن داشت و دستان ظریف و سفیدش نشان می داد که با کارهای سخت خدمتکارها بیگانه است.
صاحب آنها یکی از مسیحیان مومن کلیسا در نیویورک بود.این دو زن یعنی سوزان و املین (Emelin)،قبلا خدمتکاران زن مومن و مهربانی از نیواورلانز بودند و همین زن،آنها را مسیحی و مومن بار آورده بود و به آنها خواندن و نوشتن یاد داده بود اما تنها پسر این زن که املاکش را اداره می کرد،به خاطر بی مبالاتی و ولخرجی ورشکست شد و یکی از بزرگترین طلبکارانش،شرکت ب در نیویورک بود.این شرکت به برادر ب تعلق داشت که مردی مسیحی بود و در یکی از ایالت های آزاد (نیویورک) زندگی می کرد.
بردگان مزرعه،نقدترین پول مزرعه ورشکسته بودند و با اینکه آقای ب،صاحب شرکت،از تجارت برده خوشش نمی آمد ولی چون صحبت سی هزار دلار پول نقد در میان بود و این مقدار پول،بیش از آن چیزی بود که بشود به خاطر یک سری اعتقادات از آن صرفنظر کرد،به وکیلش نوشت که کلک قضیه طلبکاری را به بهترین و مناسب ترین شکل بکند و عایدات را فوری برایش بفرستد.
یک روز بعد از اینکه این نامه به نیواورلانز رسید،سوزان و املین را برای فروش و حراج به برده خانه فرستادند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و پنجم

وقتی آقای اسکگز بیرون رفت،سامبو پیش عمو تام رفت و گفت:تو اینجا چه کار می کنی؟تو فکری هان؟
و با مسخرگی،سقلمه ای به پهلوی عمو تام زد.
عمو تام آهسته گفت:فردا مرا در حراج می فروشند.
- هه هه...بچه ها خنده دار نیست؟
بعد،دستی روی شانه آدولف گذاشت و گفت:همه دار و دسته تان فردا حراج می شوند؟
آدولف گفت:لطفا ولم کنید.
سامبو گفت:بچه ها،این یک کاکاسیاه سفید است؛رنگش مثل خامه است.بو هم می دهد.
بعد آدولف را بو کرد و گفت:خدای من...این به درد مغازه توتون فروشی می خورد؛می توانند نگهش دارند تا توتون ها را خوشبو کند.
آدولف که عصبانی شده بود،گفت:گفتم ولم کن.
سامبو به شکل مسخره ای،ادای آدولف را درآورد و گفت:ما،کاکاسیاه های سفید و نازک نارنجی هستیم.نگاهمان کنید.
آدولف که از این متلک خونش به جوش آمده بود،خودش را روی سامبو انداخت و در حالی که فحش می داد،او را از هر طرف به باد کتک گرفت.بقیه هم می خندیدند و فریاد می زدند.
جار و جنجال آنها،آقای اسکگز را به آنجا کشاند.گفت:بچه ها،چه خبر است؟آرام...آرام.
و شلاق بزرگش را در هوا تکان داد.همه فرار کردند غیر از سامبو که اربابش به او اجازه دلقک بازی داده بود.
آقای اسکگز رو به عمو تام و آدولف کرد و بدون اینکه چیزی بپرسد،چند چک و لگد به آنها زد.سپس دستور داد همه آرام باشند و بخوابند و بعد،از اتاق بیرون رفت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
14

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و چهارم

در نیواورلانز،برده خانه ای هست مثل خانه های دیگر؛آن را تمیز و مرتب نگه می دارند و در زیر نوعی سایبان،ردیف مردان و زنان را به عنوان نمونه کالاهایی که در داخل خانه می فروشند،به صف می کنند.سپس بسیار مودبانه از شما درخواست می کنند که به داخل تشریف ببرید و از تعداد زیایی شوهر،همسر،برادر،خواهر،پدر و مادر و بچه بازدید کنید و آنها را معاینه کنید و به دلخواه خود،آنها را سوا سوا یا یک جا بخرید.
یک روز بعد از صحبت های بین ماری و اوفلیا،عمو تام،آدولف و ده دوازده برده دیگر سینت کلر را به دست رییس برده خانه،آقای اسکگز،سپردند تا روز بعد،آنها را به حراج بگذارد.
عمو تام نیز مثل دیگران،چمدانی پر از لباس با خود همراه داشت.
سیاه ها را از هر سن و در هر شکل و شمایلی که بودند،به اتاق درازی بردند تا همگی،شب را در آنجا بگذرانند.در این اتاق،صدای قاه قاه خنده و شادی های ابلهانه ای می آمد.
آقای اسکگز آمد و گفت:خوب است بچه ها؛بخندید؛آدم های من همیشه شاد هستند.
بعد به سیاه قوی هیکلی که شوخی می کرد و دلقک بازی درمی آورد تا رفقایش بخندند،گفت:خوب است سامبو.
عمو تام که روحیه پیوستن به این جمع را نداشت،تا می توانست جامه دانش را دور از این گروه پر سر و صدا گذاشت و روی آن نشست و به دیوار تکیه داد.
تاجران برده از همان موقع که برده ها را در بازار شمال می خرند تا وقتی که به جنوب بیاورند،به نحوی منظم سعی می کنند آنها را تبدیل به آدم هایی سنگدل،ابله و بی رحم کنند.تاجر برده ای که در ویرجینیا یا کنتاکی،بردگان را می خرد،آنها را به مکان مناسبی می برد که اغلب کنار دریا است.بعد،هر روز،خوب به آنها غذا می دهد و آنها را چاق و چله می کند.بعضی از آنها که طبعا غمگین هستند و دلتنگی می کنند،به دستشان ویولن می دهند تا هر روز بزنند و برقصند اما آنهایی که در فکر همسران،بچه ها و خانه هایشان هستند و نمی خواهند و نمی توانند خوشحال باشند،به عنوان افرادی عبوس و خطرناک به حساب می آورند و انواع و اقسام بلاها را سرشان می آورند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
15

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و پنجاه و سوم

در این موقع،اوفلیا داشت کارهایش را انجام می داد تا پیش خانواده اش،به شمال برگردد.
اوفلیا فکر کرد که شاید موقع صحبت با ماری درباره رزا،بیش از حد خود را طالب نشان داده و شتاب زده و با شور و شوق صحبت کرده است.به همین دلیل،تصمیم گرفت این بار در مورد عمو تام،جلوی شور و اشتیاق خود را بگیرد و تا می تواند با لحنی آشتی جویانه صحبت کند.بافتنی اش را برداشت و به اتاق ماری رفت.
ماری روی صندلی راحتی اش لم داده بود و در حالی که آرنج هایش ا به نازبالش تکیه داده بود،به نمونه پارچه های مشکی نگاه می کرد که جین از بیرون خریده و جلوی روی او پهن کرده بود.ماری یکی از آنها را انتخاب کرد و گفت:این خوب است اما مطمئن نیستم که مناسب عزا هست یا نه.
جین گفت:خدای من!خانم دربنون هم تابستان سال قبل،بعد از مرگ ژنرال دربنون همین را تنش کرده بود و چقدر هم ناز شده بود.
ماری به اوفلیا گفت:نظر شما چیه؟
- فکر می کنم بستگی به رسم و رسوم دارد و در این مورد،شما بهتر از من می دانید.
- راستش من یک لباس درست و حسابی ندارم.هفته بعد هم می خواهم بروم.
- به این زودی؟
- بله؛برادر سینت کلر برایم نوشته که او و وکیلم فکر می کنند که بهتر است فوری برده ها و اثاثیه را به حراج بگذاریم.خانه هم می ماند تا وکیلم بفروشد.
- اما من می خواستم راجع به موضوعی با شما صحبت کنم؛آگوستین به تام قول داده بود که آزادش کند و سند قانونی هم تنظیم کرده بود.امیدوارم شما از اختیاراتتان استفاده کنید و این کار را به انجام برسانید.
ماری گفت:اما من این کار را نمی کنم.تام یکی از برده های قیمتی ماست.تازه،آزادی را می خواهد چه کند؟
- اما او خیلی دوست دارد آزاد شود.اربابش بهش قول داده بود.
- خب همه برده ها آزادی می خواهند چون یک دسته ناراضی هستند و همیشه چیزی را می خواهند که ندارند.من اصولا و در هر صورت با آزادی برده ها مخالفم؛اگر ارباب بالای سر سیاه ها باشد،خوب کار می کنند و نجیب می شوند اما اگر آنها را آزاد کنند،تنبل می شوند و کار نمی کنند،مشروب می خورند و آدم های بی ازش و شروری می شوند.من صدها بار این چیزها را دیده ام.فایده ای هم ندارد آزادشان کنیم.
- اما تام آدم منظم،سخت کوش و مومنی است.
- تا حالا صدها برده مثل اورا دیده ام که تا وقتی مراقبشان هستیم،خوب کار می کنند.
- اما وقتی شما،او را به حراج بگذارید،ممکن است گیر ارباب بدی بیفتد.
- اینها همه اش مزخرفات است؛حتی یک درصد هم آنها گیر ارباب های بد نمی افتند؛بیشتر ارباب ها خوب هستند.من خودم در جنوب به دنیا آمده ام و بزرگ شده ام و هرگز هم نشنیده ام که ارباب هایی که می شناختم با برده هایشان بدرفتاری کنند.
اوفلیا گفت:تا آنجا که من می دانم،آزاد کردن تام یکی از آخرین خواسته های شوهرتان بود؛این یکی از قول هایی بود که اوموقع مرگ ایوا،به ایوا داده بود.فکر می کنم شما هم حق ندارید آن را نادیده بگیرید.
ماری صورتش را با دستمالش پوشاند و زار زار گریه کرد.گفت:همه با من مخالف هستند.هیچ کس ملاحظه مرا نمی کند.من توقع نداشتم شما همه رنج و عذاب های مرا به رخم بکشید.هیچ کس ملاحظه مرا نمی کند.چقدر سخت است برای من که فقط یک دختر داشتم و آن هم از دستم رفت؛فقط یک شوهر شایسته داشتم و آن هم از دستم رفت.
ماری آنقدر گریه کرد که دیگر نفسش بالا نمی آمد.ماری،مامی را صدا کرد تا پنجره را باز کند،شیشه کافور را برایش بیاورد،سرش را بشوید و دکمه های پیراهنش را باز کند و بعد،اوفلیا از این شلوغی استفاده کرد و به اتاق خودش رفت چون حس می کرد که صحبت بیشتر در این باره بی فایده است.
به همین دلیل،بهترین کاری را که می توانست،برای عمو تام انجام داد؛نامه ای به خانم شلبی نوشت و مشکل عمو تام را با او در میان گذاشت و مصرانه از خانواده آنها درخواست کرد که کسی را فوری،برای کمک به عمو تام بفرستند.
روز بعد،عمو تام و آدولف و تعداد دیگری از برده ها را به برده خانه بردند تا در اختیار تاجر برده بگذارند و او هم به قیمت بالایی،آنها را در حراج بفروشد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
12

Previous 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11  ... Next 
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17