تلگرام ورزش 11
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: هریت بیچر استو
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و پنجم

فینس از درشکه پایین پرید و گفت:رسیدیم.فوری بیایید بیرون؛همه.بعد دنبال من از این صخره بیایید بالا.مایکل،اسبت را ببند به درشکه و با درشکه برو پیش خانواده آماریا و با او و پسرهایش برگرد بیا تا یک چیزی به این یاروها بگویند.
در یک چشم به هم زدن،همه از درشکه بیرون آمدند.فینیس،هاری را گرفت و گفت:حالا همه مواظب زن ها باشید و اگر می توانید،بدوید.
اما آنها احتیاج به تشویق نداشتند.همه از پرچین گذشتند و به سرعت،به طرف صخره ها رفتند.مایکل از اسب پایین پرید،افسار آن را به درشکه بست و درشکه را به سرعت از آنجا دور کرد.
وقتی آنها به صخره ها رسیدند،فینیس در روشنایی ستارگان و سپیده دم،رد کوره راهی را که رو به بالا و به طرف صخره ها می رفت،دید و گفت:بیایید.این یکی از کمین گاه های قدیمی شکار ماست.
فینیس،بچه به بغل،اول از همه رفت؛مثل بز از روی صخره ها می پرید.پس از او جیم که مادر پیرش را که از ترس می لرزید،کول کرده بود،رفت و جورج و لیزا نیز پشت سرشان رفتند.
تعقیب کنندگان،سوار بر اسب به پرچین رسیدند و در حالی که فحش می دادند و فریاد می کشیدند،از اسب پیاده شدند تا دنبال آنها بروند.فراری ها با زحمت از صخره بالا رفتند تا به نوک آن رسیدند اما بعد،به معبر تنگی رسیدند که فقط یکی یکی می توانستند از آن بگذرند.سپس ناگهان،به شکافی در میان صخره رسیدند که پهنای آن یک متری می شد و بین آن گودالی به عمق ده متر قرار داشت.فینیس به راحتی از روی شکاف پرید و بچه را روی خزه های سفید و نرم روی صخره ها گذاشت.بعد گفت:زود باشید؛برای یک بار هم که شده بپرید و جانتان را نجات دهید.
همه،یکی یکی از روی شکاف پریدند و به چند تخته سنگ رسیدند که مثل جان پناه،نمی گذاشت تعقیب کنندگان از پایین صخره ها،آنها را ببینند.فینیس در حالی که از پشت یکی از تخته سنگ های جان پناه سرک می کشید تا تعقیب کنندگان را دید بزند که با جار و جنجال بالا می آمدند،گفت:خب،همه رسیدیم.حالا اگر می توانند،بیایند ما را بگیرند چون هر کدام که بخواهند بالا بیایند،باید یکی یکی از لای آن دو تا صخره که در تیررس ماست رد شوند؛می بینید؟
جورج گفت:آره می بینم اما این دیگر کار ماست؛بگذار فقط ما خودمان را به خطر بیندازیم و بجنگیم.
- باید اما می بینی؟انگار دارند با هم صلاح مشورت می کنند.بهتر نیست قبل از اینکه بیایند،نصیحتشان کنی و بهشان بگویی اگر بیایند با تیر می زنیدشان؟
دسته تعقیب کنندگان،پایین صخره ها که حالا در پرتو سپیده دم واضح تر دیده می شدند،عبارت بودند از دو آشنای قدیمی ما،تام لوکر و مارکس،دو ژاندارم و یک آدم شرور که در آخرین میخانه،با کمی مشروب راضی شده بود که تفریحی بکند و به آنها در دستگیری کاکاسیاه ها کمک کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
2 نظر
5

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و چهارم

فینیس گفت:زود سوار شوید بچه ها.اگر می خواهید با آنها درگیر شوید،صبر کنید تا من،شما را به یک جایی جلوتر از اینجا برسانم.
با حرف او،جورج و جیم،هر دو،توی درشکه پریدند و فینیس،شلاقی به اسب ها زد و اسب ها،چهار نعل پیش رفتند.مایکل کنار کالسکه،با اسب می آمد.صدای سوار هایی که تعقیبشان می کردند،هر لحظه واضح تر می شد.خانم ها،صداها را شنیدند و با نگرانی،از پنجره کالسکه،بیرون را تماشا کردند.پشت سرشان،در دوردست،در نوک تپه،دسته ای از مردان در زمینه ای از پرتوهای قرمز رنگ سپیده دم آشکار شدند.
اگر تعقیب کنندگان از تپه بعدی نیز می گذشتند،درشکه را می دیدند که چادر سفیدش از دوردست نیز پیدا بود.باد،نعره بلند و وحشیانه و پیروزمندانه تعقیب کنندگان به گوش مسافران می رساند.حال لیزا بد شد و کودکش را سفت تر به سینه اش چسباند.پیرزن زیر لب دعا خواند و ناله کرد.جورج و جیم تپانچه هایشان را با ناامیدی فشردند.تعقیب کنندگان به سرعت پیش می آمدند.
درشکه ناگهان به سرعت پیچید و آنها را نزدیک صخره ای معلق و شیب دار رساند؛صخره ای که روی تپه دورافتاده ای در زمینی وسیع سر برآورده بود که دورتادورش خلوت و صاف بود.این تپه دورافتاده،با رشته ای از صخره ها در زمینه ای از آسمان درخشان،تیره به نظر می رسید.فینیس این مکان را از زمانی که شکارچی بود،خوب می شناخت و برای رسیدن به همین نقطه،اسب ها را تند رانده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و سوم

سپس مسافر ها از همه خداحافظی کردند و درشکه روی جاده یخ بسته به حرکت درآمد و تلق و تلوق کنان پیش رفت.درشکه،لق لق زنان،در حالی که مسافر ها دایم روی هم می افتادند،از میان جنگل زار های گسترده و تاریک،دشت های وسیع کسل کننده و جاده هایی که به طرف بالای تپه می رفت یا از دره ها پایین می آمد،ساعت ها پیش رفت.هاری خیلی زود به خواب رفت،پیرزن بیچاره و هراسان بالاخره ترسش را فراموش کرد و حتی لیزا هم با تمام نگرانی هایش نتوانست تا نزدیک صبح،چشمانش را باز نگه دارد.
ساعت تقریبا ۳ صبح،جورج صدای سم اسبی را شنید که به تندی از فاصله دوری از پشت سر می آمد و با آرنجش،سقلمه ای به فینیس زد.فینیس درشکه را نگه داشت و گوش کرد و گفت:باید مایکل باشد چون صدای سم اسبش آشناست.بعد بلند شد و با نگرانی به طرف جاده پشت سرش گردن کشید.
مردی که تاخت زنان اسبش را می راند،به نحوی مبهم،بالای تپه ای در دوردست آشکار ضد.فینیس گفت:اوناهاش.
جورج و جیم،فوری و بی اختیار از درشکه پایین پریدند.فینیس گفت:آره مایکل است.آهای مایکل.
- فینیس تویی؟
- آره.چه خبر؟دارند می آیند؟
- آره؛درست پشت سر ما هستند؛هشت یا ده نفرند؛مشروب خورده اند و داغ کرده اند و فحش می دهند و مثل گرگ ها،دهان شان کف کرده.
هنوز حرفش تمام نشده بود که باد ملایمی،صدای ضعیف سم اسبانی را به گوششان رساند که به سوی آنها می آمدند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و دوم

جورج گفت:بهتر نیست زودتر برویم؟
فینیس گفت:من ساعت چهار از خواب بلند شدم و با سرعت تمام آمدم.اگر آنها سر ساعتی که قرار است حرکت کنند،ما ۲-۳ ساعت کامل از آنها جلوتریم.اگر قبل از شب حرکت کنیم،در امان نیستیم چون چند تا آدم شرور در دهکده های سر راهمان هستند و ممکن است وقتی درشکه ما را می بینند،برایمان دردسر درست کنند و ما را بیشتر از وقتی که صبر می کنیم،معطل کنند اما ۲-۳ ساعت دیگر می توانیم راه بیفتیم.من می روم به مایکل کراس بگویم که پشت سرمان بیاید و کاملا مراقب جاده باشد تا اگر آنها آمدند،خبرمان کند.
فینیس بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
وقتی ریچل و بچه هایش داشتند ذرت ها و جوجه ها را برای شام می پختند،جورج و همسرش در اتاق کوچکی نشسته بودند و مثل زن و شوهر هایی که ممکن است تا چند ساعت دیگر،برای همیشه از هم جدا شوند،صحبت می کردند.
لیزا هق هق کنان می گفت:خدایا به ما رحم کن؛فقط بگذار ما صحیح و سالم از این کشور با هم خارج شویم.
در همین موقع،ریچل وارد اتاق شد،با مهربانی دست لیزا را گرفت و او را سر میز شام برد.به محض اینکه آنها نشستند،کسی آهسته تقه ای به در زد و روت وارد شد و گفت:بدو بدو با این جوراب ها آمدم که بدهم به پسرت.سه جفت است؛جوراب های پشمی گرم و خوبی است.می دانی؟در کانادا هوا خیلی سرد است.شجاع باش لیزا؛باشد؟جورج،خدا در این سفر پشت و پناهت باشد و حفظت کند.خداحافظ.بعد با قدم هایی سریع از در بیرون رفت.
کمی بعد از شام،درشکه بزرگ و سرپوشیده ای جلوی در ایستاد.
شب بود و آسمان،صاف و پر از نور ستارگان.فینیس،فرز و چالاک،از درشکه پایین پرید تا مسافر ها را در درشکه جا دهد.فینیس به کسانی که در درشکه بودند،گفت:یک دقیقه بیایید بیرون تا کاری کنم جایتان تا آنجا که می شود،برایتان راحت باشد چون خیلی سخت است،تمام شب باید برویم.
اول جیم پیاده شد و با احتیاط به مادر پیرش که به بازویش چسبیده بود و هراسان به اطراف نگاه می کرد،کمک کرد تا پیاده شود.جورج آهسته گفت:جیم،هفت تیرهایت که آماده است؟
جیم گفت:آره؛آماده آماده است.
- و خوب هم می دانی که وقتی آمدند،چه کار باید بکنی؟
جیم نفس عمیقی کشید و سینه پهنش را به رخ کشید و گفت:فکر می کنید می گذارم دوباره مادرم را از من بگیرند؟
لیزا با بچه اش عقب کالسکه،روی پوست بوفالو نشست؛پیرزن کنار آنها نشست و جورج و جیم نیز روی صندلی چوبی سفت،رو به روی آنها نشستند و فینیس نیز جای درشکه چی نشست.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتاد و یکم

فینیس گفت:دیشب در مسافرخانه دوردستی در انتهای جاده بودم.خیلی اسب سواری کرده بودم و خسته بودم.بعد از شام،روی چند تا کیسه در یک گوشه دراز کشیدم تا تختم حاضر شود اما فوری خوابم برد.یکی دو ساعتی خواب بودم اما وقتی کمی به خودم آمدم،فهمیدم که چند نفر در سالن هستند و دور یک میز نشسته اند و مشروب می نوشند و حرف می زنند.فهمیدم که می خواهند چه کار کنند مخصوصا وقتی چیزی راجع به کواکر ها گفتند؛آنها می گفتند که می خواهند این جوان را دوباره پیش اربابش به کنتاکی بفرستند تا اربابش کاری کند تا برای برده های دیگر درس عبرت بشود و آنها فرار نکنند؛دو تا از آنها هم می خواستند خانم این جوان را به نیواورلانز ببرند و برای خودشان به ۶۰۰ یا ۸۰۰ دلار بفروشند؛بچه شان را هم به یک تاجر برده که آن را خریده بود،پس بدهند؛می خواستند جیم و مادرش را هم بفرستند پیش ارباب آنها در کنتاکی.گفتند که دو تا ژاندارم هم از شهر همراهشان می آیند تا در دستگیر کردن برده ها به آنها کمک کنند.آنها راهی را که ما امشب می خواهیم برویم،خوب می شناسند و ۶ یا ۸ نفری تعقیبمان می کنند.حالا چه کار کنیم؟
جورج در حالی که هفت تیر هایش را وارسی می کرد،گفت:من می دانم چه کار کنم اما نمی خواهم کسی به خاطر من،درگیر این قضیه بشود.فقط اگر درشکه تان را به من قرض بدهید و راه را نشانم بدهید،تا ایستگاه بعدی،خودم تنهایی درشکه را می برم.
فینیس گفت:باشد دوست من اما تو کسی را لازم داری تا درشکه را ببرد چون من یک چیزهایی راجع به این جاده می دانم که تو نمی دانی.
سیمین دستش را با مهربانی روی شانه جورج گذاشت و گفت:فینیس آدم خبره ای است.بهتر استبه حرفش اعتماد کنی.بعد به هفت تیرهای جورج اشاره ای کرد و گفت:بهتر است در استفاده از اینها زیاد عجله نکنی.البته جوان ها زود جوش می آورند.
جورج گفت:اگر مرا به حال خودم بگذارند و اجازه بدهند بروم،به هیچ کس حمله نمی کنم اما...
فینیس گفت:جورج،دوست عزیز،فکر نمی کنم اگر قرار باشد با کسی تسویه حساب کنی،من کنارت نباشم.
فینیس یک جنگلی پر زور،یک شکارچی قوی و یک تیرانداز ماهر بود اما عاشق دختر زیبایی از کواکر شد و افسون دختر باعث شد که عضو جامعه آنها در همسایگیشان شود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هشتادم

بعد از ظهر داشت به پایان می رسید.در خانه کواکر ها،در اتاقی کوچک،لیزا و جورج کنار هم نشسته بودند و کودکشان،هاری،روی زانوان جورج نشسته بود.
لیزا گفت:وقتی برسیم کانادا،من می توانم به تو کمک کنم؛می توانم خیاطی کنم؛رخت شویی و اتوکشی را هم خوب بلد هستم.با هم می توانیم پول در آوریم و زندگی کنیم.
جورج گفت:با اینکه من هر روز سخت کار می کردم و الان ۲۵ سالم است،حتی یک سنت هم پول ندارم اما الان هم اگر کاری به کارم نداشته باشند،راضی ام.من کار می کنم و بابت قیمت تو و بچه مان برای شلبی پول می فرستم.برای ارباب خودم هم تا حالا بیشتر از پنج برابر قیمت خودم کار کرده ام برای همین،دیگر دینی به او ندارم.
در همین موقع،در زدند و لیزا در را باز کرد.سیمین هالی دی (Simien Holly Day) و یکی از کواکر ها که سیمین گفت اسمش فینیس فلچر (Finies Felcher) است،پشت در بودند.فلچر قدی بلند و موهایی سرخ داشت و از قیافه اش معلوم بود که تیزهوش و زیرک است.
سیمین گفت:دوست ما،فینیس،چیز مهمی را که به درد تو و خانواده ات می خورد،کشف کرده.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو تیاگو مسی
5 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و نهم

اوفلیا گفت:پس شما قبول ندارید که انجیل،برده داری را تایید کرده است؟
سینت کلر گفت:کل نظام اجتماعی اروپا و آمریکای ما از چیزهای مختلفی تشکیل شده که هیچ کدام،تا بررسی دقیق معیار های مطلوب اخلاقی را ندارند.وقتی کسی بیاید و مرد و مردانه و صریح به ما بگوید که ما به بردگی نیاز داریم و نمی توانیم بدون آن زندگی کنیم و اگر از آن دست بکشیم،به گدایی می افتیم،از زبانی مستدل،روشن و واضح استفاده کرده است اما وقتی با قیافه ای به ظاهر منطقی و با اهن و تلپ از کتاب مقدس نقل قول کند،من طبعا فکر می کنم که او از آنچه به نظر می رسد،بهتر نیست.
ماری گفت:آگوستین،تو واقعا بی انصافی!
سینت کلر گفت:فرض کنید اتفاقی بیفتد و قیمت پنبه برای همیشه سقوط کند؛بعد دیگر برده ای در بازار فروخته یا خریداری نمی شود.آن وقت فکر نمی کنید که ما،کتاب مقدس را طور دیگری تفسیر می کنیم؟آن وقت کلیسا نور باران می شود و فوری کشف و استدلال می کنند که انجیل با برده داری مخالف است.
ماری گفت:به هر حال،خدا را شکر می کنم که در دوران برده داری به دنیا آمده ام و معتقدم که برده داری کار درستی است.
سینت کلر به اونجلین که در همین موقع،گل به دست،وارد تالار شد،گفت:نظر تو چیه نانازم؟
- راجع به چی؟
- فکر می کنی زندگی در خانه عمویت در ورمونت بهتر است یا در خانه ما که پر از خدمتکار است؟
- البته که اینجا.
- چرا؟
-چون دور و بر ما شلوغ تر است و ما می توانیم همه شان را دوست داشته باشیم.
ماری گفت:باز هم یکی از همان حرف های عجیب!
ایوا روی زانوی پدرش نشست و سینت کلر گفت:دختر کوچولوی ناز و خوشگل من موقع ناهار کجا بود؟
- در اتاق تام بودم.او برایم آواز می خواند و ننه دینا بهم ناهار داد.
- به آواز تام گوش می کردی؟
- آره؛او برایم آواز می خواند و من،از انجیلم برایش می خواندم و او می گفت معنی اش چیست.
ماری در حالی که می خندید،گفت:واقعا که خنده دار است.
سینت کلر گفت:تام نبوغ طبیعی مذهبی دارد.من،امروز صبح،اسب ها را لازم داشتم که بروم بیرون.یواشکی به اتاق خواب تام در بالای طویله رفتم و بعد،دیدم که آنجا نشسته و مشغول راز و نیاز است.تا به حال در عمرم یک همچین عبادت دلنشینی را نشنیده بودم.
ماری گفت:شاید حدس زده که تو داری دعا خواندنش را می شنوی.من از این حقه بازی ها زیاد شنیده ام.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و هشتم

ماری گفت:پس چرا ما را معطل کردی؟
- می خواستم شیشه عطرم را بدهم به مامی که با خودش ببرد کلیسا.
ماری پایش را به زمین کوبید و گفت:ایوا،شیشه عطر طلایی ات را دادی به مامی!؟پس کی می خواهی کار درست را یاد بگیری؟برو فوری آن را از او پس بگیر.
اونجلین که غمگین به نظر می رسید،آهسته برگشت.
سینت کلر گفت:ماری،می گویم ولش کن؛بگذار هر کاری دلش می خواهد،بکند.
- آن وقت چطور می خواهد راه و رسم زندگی در این دنیا را یاد بگیرد؟
- خدا می داند اما او،خیلی بهتر از من و تو،راه و رسم زندگی در بهشت را بلد است.
اونجلین زیبا گفت:آه بابا این حرف را نزن؛مامان ناراحت می شود.
دوشیزه اوفلیا با هیکل چهارگوشش رو به سینت کلر کرد و گفت:پسرعمو،آماده ای بیایی به کلیسا؟
- ممنونم؛من کلیسا نمی آیم.
ماری گفت:کاشکی سینت کلر به کلیسا می آمد اما او اصلا اعتقادی به مذهب ندارد.
- اگر می می خواستم به کلیسا بروم،به کلیسای مامی می رفتم.آنجا حداقل چیزهایی هست که آدم را بیدار نگه دارد.
ماری گفت:چی؟اه؛می روی به کلیسای آن متدیست های جیغ جیغو؟
سینت کلر گفت:ایوا،دلت می خواهد بروی کلیسا؟بمان خانه تا با هم بازی کنیم.
- ممنونم بابا اما بهتر است بروم کلیسا.
- حوصله ات خیلی سر نمی رود؟
- کمی حوصله ام سر می رود،خوابم هم می گیرد اما سعی می کنم بیدار بمانم.
- پس برای چی می روی؟
ایوا یواشکی گفت:می دانی بابا،دخترعمو می گوید خدا دوست دارد ما برویم کلیسا.خدا همه چیز به ما داده.اگر برویم کلیسا،کار زیاد مهمی نکرده ایم.اصلا زیاد هم حوصله ام سر نمی رود.
سبنت کلر دخترش را بوسید و گفت:پس برو دختر نازم و بابا را هم دعا کن.
ایوا گفت:البته که می کنم؛همیشه دعایتان می کنم.
***
سر میز ناهار،سینت کلر گفت:خب خانم ها،حرف های امروز کلیسا چه بود؟
ماری گفت:آه،دکتر ج خیلی خوب وعظ کرد.تو هم باید آنجا بودی و می شنیدی.همه حرف های مرا درباره جامعه،مو به مو تایید کرد؛گفت سلسله مراتب و امتیازات اجتماعی را خدا تعیین کرده؛بعضی ها باید بالا و بعضی ها باید پایین باشند؛بعضی ها باید فرمانروا باشند و بعضی ها باید رعیت و فرمانبر.کاشکی فقط آنجا بودی و می شنیدی.
سینت کلر گفت:لزومی نداشت.می توعنم همین چیزهای مفید را هر وقت بخواهم،در روزنامه پیکایون هم بخوانم؛تازه سیگار هم بکشم در صورتی که در کلیسا نمی توانم سیگار بکشم.
اوفلیا گفت:مگر تو با عقاید دکتر ج موافق نیستی؟
سینت کلر گفت:جنبه های مذهبی این موضوعات چندان برای من آموزنده نیست.اگر من بخواهم درباره برده داری و بردگی نظر بدهم،رک و راست می گویم،ما برده داریم و برده نگه می داریم چون برده داری باعث راحتی به سود ماست.همه این توجیه های مذهبی و قداست بخشیدن به این موضوع هم به خاطر همین است.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
5

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و هفتم

عمو تام از وضع زندگی خود گله و شکایتی نداشت.ایوای کوچک از پدرش خواسته بود که عمو تام،خدمتکار مخصوص او باشد.لباس های شیکی نیز تن عمو تام کرده بودند که به خاطر وسواس سینت کلر نسبت به این موضوع بود.به علاوه،مسیولیت طویله اسب ها نیز برای عمو تام،شغلی تشریفاتی بود و فقط در بازدید،مراقبت و نظارت بر کار یک خدمتکار زیر دستش خلاصه می شد چون وقتی عمو تام به همسر سینت کلر نزدیک می شد،ماری می گفت که طاقت تحمل بوی طویله را ندارد   او نباید کارش طوری باشد که حال او بد شود؛به همین دلیل،عمو تام با آن لباس ماهوتی مشکی و تمیز و اتو کشیده،کلاه پوست بیدستر صاف،چکمه های برق انداخته،یقه سفید و چهره ای جدی و مهربان و سیاه،ظاهرش آن قدر محترم بود که می توانست مثل هم نژادهایش،نقش اسقف کارتیج را بازی کند.عمو تام در مکانی زیبا زندگی می کرد و از پرندگان،گل ها،فواره ها،عطر ها،روشنایی و زیبایی حیاط نیز لذت می برد.
صبح روز یکشنبه،ماری لباس زیبایی به تن کرده و روی مهتابی ایستاده بود و داشت دستبند الماس را به مچ دست لاغرش می بست و چون از امور خیریه حمایت می کرد،حالا می خواست با بهترین سر و وضع،الماس ها،جواهرات،لباس ابریشمی و ... به یکی از کلیساهای مد روز برود.دوشیزه اوفلیا که در کنارش ایستاده بود،درست نقطه مقابل او بود،البته نه اینکه لباس و شال شیک ابریشمی نداشت،بلکه چون شق و رق بود و هیکلی چهارگوش داشت.
ماری گفت:ایوا کجاست؟
- بالای پله هاست؛می خواهد چیزی به مامی بگوید.
- آخر چه چیزی می خواهد بگوید؟
اونجلین داشت می گفت:مامی جان،می دانم سرت خیلی درد می کند.
- خدا خیرتان بدهد دوشیزه ایوا!چند وقت است که درد می کند؛نگران نباشید.
دخترک دستانش را دور مامی انداخت و گفت:مامی بیا این شیشه عطر مرا بگیر.
مامی گفت:چی؟این شیشه قشنگ که طلا و الماس دارد؟شما نباید این را به من بدهید.
- چرا ندهم؟تو لازمش داری و من لازمش ندارم.مامانم همیشه وقتی سرش درد می کند،از این استفاده می کند و حالش بهتر می شود.اگر می خواهی مرا خوشحال کنی،باید بگیری.
اونجلین شیشه عطر را توی سینه مامی انداخت و او را بوسید و دوان دوان از پله ها پایین پرید و پیش مادرش آمد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
6

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و ششم

ماری گفت:من آنقدر برای سیاه ها حرف زده ام که خسته شده ام و صدایم گرفته است اما فایده ای نداشته.دایم وظیفه شان را به آنها گفته ام؛آنها می توانند هر وقت دلشان خواست،به کلیسا هم بروند اگرچه حتی یک کلمه از موعظه ها را هم نمی فهمند و رفتن به کلیسا،برایشان اصلا فایده ای ندارد چون هرقدر هم سعی کنید،فرقی به حالشان ندارد.همان طور که گفتم،آنها از نژاد پست هستند.
آگوستین آهنگی را با سوت زد.
ماری گفت:کاشکی سوت نمی زدی سینت کلر؛سرم بیشتر درد می گیرد.
- چشم.فرمایش دیگری هم هست؟
- کاشکی یک کم درد مرا حس می کردی.تو هیچ وقت به من علاقه نداشتی.
- ای فرشته عزیز و تهمت زن من.
در این موقع،صدای خنده های شادی از میان پرده های ابریشمی ایوان گذشت و وارد اتاق شد.آگوستین بیرون رفت و پرده را بالا زد و او هم خندید.عمو تام را دید که در حیاط،روی جایی پوشیده از خزه نشسته و در جا دکمه های کتش،گل یاسمین گذاشته و ایوا نیز در حالی که می خندید،حلقه گل رزی در گردن عمو تام انداخت و بعد،روی زانوانش نشست.
اوفلیا گفت:چطور اجازه می دهید این کار را بکند؟
آگوستین گفت:مگر چه اشکالی دارد؟دخترعمو،من دیده ام که شما شمالی ها از سیاه ها بدتان می آید،همان طور که از مارها و وزغ ها متنفرید و دروی می کنید؛با وجود این،از رفتارهای بدی که با آنها می شود،عصبانی هستید؛نمی خواهید با آنها بدرفتاری بشود اما در ضمن،نمی خواهید خود شما هم برایشان کاری بکنید.در حقیقت،دوست دارید آنها را به آفریقا بفرستید تا جلوی چشمتان نباشند و بویشان را حس نکنید و بعدا،چند مبلغ بفرستید تا با ایثار و از خود گذشتگی،روحشان را کمی اعتلا بدهند.
اوفلیا گفت:شاید حرف هایتان کمی درست باشند.
سینت کلر در حالی که به اونجلین نگاه می کرد،گفت:کودکان تنها دموکرات های واقعی هستند.تام الان برای اونجلین،یک قهرمان است.به نظر من،اونجلین یکی از گل های رز بهشت است که خداوند مخصوصا برای فقرا و تنگدسان روی زمین فرستاده است.
اوفلیا گفت:عجیب است پسرعمو؛شما مانند مبلغ ها صحبت می کنید.
- نه؛من مبلغ مذهبی نیستم.حتی بدتر از این،من به مذهب هم عمل نمی کنم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
6

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و پنجم

ماری گفت:ایوا همه اش دوست دارد پیش خدمتکارهای سیاه باشد.یک چیز دیگر؛برای اداره برده ها فقط یک راه هست:باید آنها را سر جایشان نشاند و سر سلطه نگهشان داشت اما متاسفانه ایوا برای خراب کردن تمام خدمتکارهای یک خانه کافی است.آگوستین هم درباره رفتار برده ها،عقاید افراطی و تندی دارد؛می گذارد آنها هر غلطی می خواهند،بکنند و دست هم رویشان بلند نمی کند.وقتی من با آگوستین ازدواج کردم،اموال و برده هایم را با خودم به اینجا آوردم و قانونا حق دارم هر طور دلم می خواهد،آنها را اداره کنم.این سیاه ها مثل بچه های گنده هستند؛نمی دانید چقدر عذاب دهنده،احمق،لاابالی،بی عقل،بچه،نمک نشناس،پست و بدذات هستند.
اوفلیا گفت:اما فکر نمی کنید خداوند آنها را هم مثل ما آفریده؟
- البته که نه.چه حرف ها!آنها از نژاد پست هستند.پس می بینید که شما باید خانه ای را اداره کنید که هر کی هر کی است؛خانه ای که در آن،برده ها،هر کاری دلشان بخواهند،می کنند.بعدش می بینید که وقتی می خواهید خانه را اداره کنید،بدون زور و خشونت نمی توانید؛از بس که این برده ها بد و حقه باز و تنبل هستند.
در همین لحظه،آگوستین سلانه سلانه وارد شد و گفت:آه،باز هم همان حرف های همیشگی.بعدروی کاناپه ای که روبه روی ماری بود،دراز کشید.
ماری گفت:سینت کلر تو واقعا بدجنسی.
- ببین ماری،هوا گرم است و من،همین الان،یک دعوای مفصل با آدولف کردم.خواهش می کنم با من مهربان باش و بگذار در سایه لبخندت،کمی استراحت کنم.
ماری گفت:مگر آدولف چه کار کرده؟
آگوستین گفت:او مدت هاست که آن قدر سرگرم تقلید از اداها و رفتارهای من شده که خودش را با من عوضی گرفته است.بالاخره هم مجبور شدم اشتباهش را به او یادآوری کنم و بگویم که ترجیح می دهم برخی از لباس ها،جزو دارایی شخصی ام باشد.به علاوه،آن قدر بی رحمی کردم که او را از استفاده از دو جین از دستمال ململم،محروم کردم.در حقیقت،آدولف آن قدر در استفاده از وسایل من خودپسند است که مجبور شدم مثل یک پدر،او را به خود بیاورم.
- آه سینت کلر،تو کی یاد می گیری که مثل برده ها با او رفتار کنی؟
- مگر علاقه او برای شبیه شدن به من،چه اشکالی دارد؟

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و چهارم

اوفلیا پرسید:مامی بچه هم دارد؟
ماری گفت:بله؛دو تا اما من نمی توانستم آنها را بیاورم؛آنها بچه های کوچک و کثیفی بودند؛من نمی توانستم تحملشان کنم؛تازه بچه ها وقتش را خیلی می گرفتند.به هر حال آگوستین می خواهد برده ها در خانه،هر طور که دلشان خواست رفتار کنند.برده های ما بیش از حد لوس شده اند و خودخواهی آنها هم تقصیر خود ماست.
ایوا آرام به طرف صندلی مادرش رفت،دست در گردن او انداخت و پرسید:مامان،من می توانم یک شب بیدار بمانم و مواظب شما باشم؟فقط یک شب.
ماری گفت:چرت و پرت نگو بچه!عجب بچه ای است این!
- اما حال مامی خوب نیست؛می گفت چند وقت است که سرش همیشه درد می کند.
ماری گفت:آه،این یکی دیگر از کم طاقتی  های اوست.مامی هم مثل بقیه برده هاست؛به خاطر یک کم سردرد یا انگشت درد،قشقرق راه می اندازد.اصلا نباید بهشان رو داد.من خودم هیچ وقت غر غر نمی کنم؛البته هیچ کس نمی فهمد من چقدر عذاب می کشم اما من وظیفه خودم می دانم که رنج ببرم و آرام تحمل کنم و چیزی نگویم.
از این نتیجه گیری،چشمان اوفلیا از تعجب گرد شد و آگوستین،قاه قاه با صدای بلند خندید.ماری گفت:هر وقت من کوچکترین اشاره ای به مریضی ام می کنم،آگوستین می خندد.فقط امیدوارم یک روز این بلا سر خودش بیاید تا یادش بیفتد که با من چه کرد.
در این موقع،آگوستین از جا بلند شد،نگاهی به ساعتش کرد و برای کاری بیرون رفت.ایوا هم دنبالش رفت و ماری و اوفلیا،سر میز،تنها ماندند.ماری درباره خانه داری با اوفلیا صحبت کرد و درباره قفسه های ظروف،گنجه های رومیزی ها،انباری ها و همه مسایل دیگری که اوفلیا باید اداره می کرد،به او توضیحاتی داد.بعد گفت:فکر می کنم همه چیز را به شما گفته باشم و تا بار دیگر،اگر دوباره مریضی سراغم بیاید،شما می توانید بدون من همه کارهای خانه را انجام دهید.فقط مراقب ایوا باشید؛این بچه اصلا به من نرفته است.
اوفلیا در دل گفت:امیدوارم که این طور باشد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و سوم

چند روز بعد،سر میز صبحانه،آگوستین گفت:ماری،شانست زده؛من دخترعموی جدی و کاردانم را از نیو انگلند آورده ام تا بار مخارج خانه را از روی دوشت بردارد.حالا فرصت می کنی دوباره شاداب و جوان و خوشگل بشوی.باید فوری از دست کلید های خانه هم راحت شوی.
ماری گفت:خیلی خوشحالم که آمدند اما فکر می کنم به زودی یک چیزی را می فهمند،البته اگر بفهمند.منظورم این است که ما خانم ها در اینجا برده هستیم.خیلی ها به خاطر نگهداری این همه برده پشت سر ما حرف می زنند؛انگار که ما برای راحتی خودمان آنها را نگه می داریم اما اگر اینطور بود،باید همه شان را فوری می فروختیم.
ایوا به مادرش نگاه کرد و گفت:پس چرا مامان آنها را نگه می داری؟
- نمی دانم.آنها بلای زندگی من هستند؛مریضی من بیشتر از هر چیز به خاطر آنهاست.
آگوستین گفت:ماری،تو باز امروز صبح ناراحتی.خودت می دانی که اینطور نیست؛مثلا مامی مهربان ترین زن عالم است.اگر مامی نبود،چه کار می کردی؟
- مامی بهترین زنی است که می شناسم ولی او هم خیلی خودخواه است.به نظرم این از خودخواهی اش است که شب ها خوابش سنگین است؛مامی می داند که من هر ساعت به کمک کسی احتیاج دارم اما بیدار کردنش خیلی سخت است؛مثلا چون دیشب خیلی سعی کردم از خواب بیدارش کنم،امروز صبح حالم بدتر است.
ایوا گفت:مگر مامی این چند شب کنار تخت شما بیدار نبوده؟
ماری گفت:لابد پیش تو گله و شکایت کرده.
- نه،گله نکرد؛فقط گفت که شما این چند شب حالتان بد بوده.
آگوستین گفت:چرا نمی گذاری یکی دو شب،جین و روزا جای مامی از تو مراقبت کنند تا او هم کمی استراحت کند؟
ماری گفت:چطور جریت می کنی یک همچین پیشنهادی به من بکنی؟واقعا که خیلی به فکر من هستی آگوستین.من آن قدر حالم بد است که کمترین صدای نفس کسی را هم نمی توانم تحمل کنم؛برای همین اگر یک برده جدید دور و برم بیاید،دیوانه می شوم.مامی مهربان است اما ته قلبش خودخواه است چون هنوز هم برای شوهرش بی تابی می کند و نگران است.وقتی من ازدواج کردم،مجبور بودم او را با خودم بیاورم اما پدرم،شوهرش را خیلی لازم داشت چون شوهر مامی آهنگر است.من اصرار کردم که او،اینجا به کس دیگری شوهر کند اما او قبول نکرد که نکرد.مامی لجاجت هایی دارد که فقط من می فهمم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و دوم

دوشیزه اوفلیا گفت:آه،شما بچه های جنوب کارهایی می کنید که من هرگز نمی کنم.
آگوستین پرسید:ببخشید منظورتان چیست؟
- خب من می خواهم با همه مهربان باشم اما بوسیدن سیاه ها...او چطور می تواند؟
آگوستین خندید و بعد داخل راهرو شد و با همه خدمتکارها دست داد و شوخی کرد و بعد،همه آنها رفتند.آگوستین برگشت و چشمش به عمو تام افتاد که با بی تابی این پا و آن پا می کرد.در همان حال،آدولف،عمو تام را از پشت دوربین اپرا مانندی سبک سنگین می کرد.
ارباب گفت:پسره ننر،با این رفیقت این طوری رفتار می کنی؟بعد در حالی که دستش را روی جلیقه اطلسی خوش دوختی که تن آدولف بود،می گذاشت،گفت:آدولف،به نظرم این جلیقه من است.
- آه ارباب،مرد محترمی مثل شما هیچ وقت این جلیقه ای که همه جایش لکه های شراب است،نمی پوشد.این برای سیاه بیچاره ای مثل من خوب است.
سینت کلر گفت:تام بیا.
عمو تام پا به سالن گذاشت و به فرش های مخمل،آیینه ها،نقاشی ها،مجسمه ها و پرده های باشکوه نگاه کرد؛مثل ملکه صبا که می ترسید در پیشگاه سلیمان،قدم بعدی را بردارد.
آگوستین گفت:ماری نگاه کن.بالاخره یک کالسکه چی برایت خریدم.
ماری چشمانش را باز کرد و به عمو تام زل زد و گفت:مطمین هستم که مست می کند.
- نه؛تضمین کرده اند که او کالایی مومن و همیشه هوشیار است.
- امیدوارم؛اگرچه چشمم آب نمی خورد.
آگوستین گفت:آدولف،تام را ببر.
ماری گفت:مثل غول می ماند.
آگوستین روی عسلی کنار کاناپه همسرش نشست و گفت:ماری!با من مهربان باش؛یک کم حرف محبت آمیز به من بزن.
- تو دو هفته بیشتر در سفر ماندی.
- من که علتش را برایت در نامه نوشتم.
- آره؛در آن نامه کوتاه و سرد.
- عزیزم،پست داشت حرکت می کرد؛یا باید همان قدر می نوشنم یا هیچ چیز.
- شما همیشه بهانه ای دارید تا سفرهایتان را بلند و نامه هایتان را کوتاه کنید.
آگوستین گفت:عزیزم،این هدیه را از نیویورک برایت آورده ام.
بعد از جیبش جعبه ای که روکش مخملی داشت،در آورد و باز کرد.در جعبه،لوح عکس کنده کاری شده ای از آگوستین و اونجلین بود.
ماری گفت:چه شده که حالتتان اینقدر مزخرف است؟
- راجع به شباهت من و ایوا نظرت چیه؟
- واقعا که خیلی ملاحظه مرا می کنی.با اصرار می خواهی من حرف بزنم.من تمام روز با سردردم اینجا خوابیده ام و از وقتی تو آمدی،آنقدر قشقرق به راه انداختی که من دوباره نیمه جان شدم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
14

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل هفتاد و یکم

آدولف بدون مقدمه و بسیار سلیس،سخنرانی غرایی کرد.آگوستین گفت:خب،خب آدولف؛کافی است.یک نگاه بکن ببین بارها را سر جایشان می گذارند یا نه.من چند لحظه دیگر،پیش خدمتکارها هستم.
بعد آگوستین،اوفلیا را به سالنی برد که درش رو به ایوان باز می شد.در همین موقع،ایوا مثل پرنده،به طرف اتاق خصوصی کوچکی دوید که درش به داخل سالن باز می شد.
زنی قد بلند،چشم و ابرو مشکی و رنگ پریده ای که روی کاناپه ای لم داده بود،نیم خیز شد.ایوا داد زد:مامان!بعد دست درگردن زن انداخت و چند بار او را بوسید.
زن بعد از اینکه او را بوسید،گفت:بس است.یواش بچه جان؛نکن؛سرم درد گرفت.
آگوستین دست همسرش را گرفت و دخترعمویش را به او معرفی کرد.ماری با کنجکاوی به اوفلیا نگاه کرد و با ادبی توام با بی حالی و خستگی از او استقبال کرد.دسته ای از خدمتکاران پشت در ورودی جمع شده بودند و در میان آنها،زنی میانسال و دورگه،با شور و شوقی عجیب ایستاده بود.
ایوا داد زد:آه،مامی است.بعد خودش را در آغوش زن انداخت و او را چندین بار بوسید.زن نیز در حالی که دیوانه وار می خندید و گریه می کرد،او را در آغوش گرفت.بعد ایوا با همه خدمتکارهای سیاه دست داد و روبوسی کرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
17 نظر
11

Previous 1 2 3 4 5 6 Next 
adidas ماهکان termogostar وب پارسه - ایرانسرور castrol تبلیغات اینترنتی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17