تلگرام ورزش 11
تبلیغات در ورزش 11
مسکن مردانی
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: هریت بیچر استو
Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و نهم

وقتی لیزا به هوش آمد،دید در تختی گرم و نرم دراز کشیده است و پتویی رویش انداخته اند.روت نیز با کافور،دستان او را مالش می داد.اعصابش آرام شده بود و به نحو عجیبی احساس امنیت و آرامش می کرد.از در باز اتاق،میز شام را می دید و زمزمه کتری آبی جوش را می شنید.روت را می دید که بشقاب های کیک و نعلبکی های مربا و ژله ها سر میز می برد و گاهی می ایستاد تا کیکی در دهان هاری بگذارد یا دستی به سرش بکشد.
لیزا دوباره به خواب رفت.در خواب،کشور زیبایی را دید؛سرزمینی آرام با سواحلی سرسبز و جزایری با صفا در آب هایی درخشان و زیبا؛در خانه ای که صدای مهربانی به او می گفت که خانه اوست.پسرش را می دید که شاد و آزاد بازی می کرد.سپس صدای پاهای شوهرش را شنید.حس می کرد او نزدیک می شود،او را در آغوش می گیرد و اشک هایش بر گونه اش می ریزد.لیزا ناگهان بیدار شد.این ها خواب نبودند.مدت ها بود که روشنایی روز رنگ باخته بود و پسرش،آرام در کنارش خوابیده بودنور ضعیف شمعی اتاق را روشن کرده بود و شوهرش،جورج،در کنار بالشش،هق هق کنان اشک می ریخت.
صبح روز بعد،روز خوشی برای خانواده کوآکر بود.مادر خانه،صبح زود از خواب برخاسته بود و پسران و دختران پر جنب و جوش،دور و برش را گرفته بودند.همه از دستورات مادرشان پیروی می کردند و سرگرم آماده کردن صبحانه مفصل و شاهانه ای بودند.در همین حال،سیمین بزرگ،جلوی آیینه ای کوچک،در گوشه ای ریشش را می تراشید.
به زودی همه پشت میز صبحانه جمع شدند.برای اولین بار بود که جورج مثل سفید پوست ها با آنها سر یک میز نشسته بود.در واقع،اینجا یک خانه واقعی بود؛کلمه ای که جورج تا قبل از آن معنی اش را نمی فهمید به همین خاطر هم برای نخستین بار،ایمان به خدا و مشیت الهی قلبش را تسخیر کرد.
پسر آقای سیمین هالی دی،در حالی که روی کلوچه اش کره می مالید،گفت:پدر،اگر دوباره بفهمند چه می شود؟
آقای سیمین به آرامی گفت:باید جریمه بدهم.
- اگر بیندازندت زندان چی؟
آقای هالی دی لبخندی زد و گفت:تو و مادرت نمی توانید مزرعه را بگردانید؟
جورج با نگرانی گفت:آقای عزیز،امیدوارم به خاطر من به عذاب نیفتید.
آقای هالی دی گفت:نترس جورج.این کار را برای تو نمی کنم؛به خاطر خدا و انسانیت می کنم.امروز باید با آرامش خیال استراحت کنید.امشب ساعت ۱۰،فینیس فلچر (Finies Flecher) شما را به محل بعدی می برد.تعقیب کنندگانت با سماجت دنبالت هستند؛نباید وقت را تلف کنیم.
- پس چرا باید تا شب صبر کنیم؟
- روز،اینجا جایت امن است چون همه در این حوالی خودی اند و مراقبت هستند.سفر کردن در شب برایت مطمین تر است.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
4 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و هشتم

لیزا با نگرانی گفت:بله.چهره بسیار وحشت زده اش نشان می داد که فکر کرده احتمالا اعلامیه دیگری برای دستگیری او پخش کرده اند.
سیمین (Simien) در حالی که در ایوان ایستاده بود،داد زد:مادر!بعد از ری چل خواست که از اتاق بیرون بیاید.ریچل دستان آردی اش را به هم مالید و تمیز کرد و به ایوان رفت.سیمین گفت:شوهر این زن در این حوالی است و امشب می رسد اینجا.
چهره ری چل از شادی برق زد.
سیمین گفت:پیتر دیروز با گاری رفته شهر و آنجا پیرزنی را با دو مرد دیده؛یکی از آنها گفته اسمش جورج هریس است و با حرف هایی که راجع به خودش زده،من مطمینم شوهر این زن است.او آدم باهوش و خوبی است.قضیه را همین الان بهش بگوییم؟
ری چل گفت:بگذار به روت بگوییم بهش بگوید.روت،بیا اینجا.
روت آمد و ری چل موضوع را به او گفت و بعد پرسید:بگو ببینم صلاح هست الان قضیه شوهرش را به او بگوییم؟
روت گفت:بله؛البته که صلاح است.من خودم را جای او می گذارم؛فکر کن قضیه راجع به شوهرم،جان،بود.فوری بهش بگویید.
ری چل به آشپزخانه برگشت.لیزا در اتاق خواب کوچکش خیاطی می کرد.ری چل در اتاق خواب را باز کرد و به او گفت:بیا اینجا دخترم؛یک خبر برایت دارم.
خون به صورت رنگ پریده لیزا دوید،از جا برخاست و در حالی که از وحشت می لرزید،به پسرش نگاه کرد.روت داخل اتاق دوید و دستش را گرفت و گفت:نه،نه،نترس؛خبر خوشی است.لیزا برو،برو.بعد هاری کوچولو را در آغوش گرفت،بوسید و گفت:به زودی بابایت را می بینی کوچولو؛پدرت دارد می آید.
ری چل هالی دی،لیزا را به طرف خود کشید و گفت:خدا بهت رحم کرده دخترم.شوهرت از ملک اربابش فرار کرده.
خون به گونه های لیزا پاشید و لیزا،بی حال و رنگ پریده،روی صندلی نشست.ری چل گفت:شجاع باش دخترم.او بین دوستانش است و آنها امشب می آورندش اینجا.
لیزا حرف او را تکرار می کرد و می گفت:امشب،امشب.اما کلمات برای او بی معنی بود.برای لحظه ای احساس کرد همه چیز را به شکل مه می بیند و از هوش رفت.


کسایی که دوست دارن داستان رو از اول بخونن،می تونن عبارت "کلبه عمو تام" رو جست و جو کنن.به جز من،هیچ کس مطلبی با این عنوان توی سایت منتشر نمی کنه پس خیلی راحت می تونین تمام فصل های داستان رو یک جا ببینین و بخونین.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و هفتم

لیزا روی صندلی ای نشسته بود که آهسته تکان تکان می خورد.از زمانی که در مزرعه کنتاکی بود،لاغرتر و رنگ پریده تر شده بود و به بازی و جست و خیزهای هاری کوچولو نگاه می کرد.کنار او زنی به نام ری چل هالی دی نشسته بود و با دقت در یک تابه رویی سفید،برگه های هلو را جدا می کرد.ری چل پنجاه شصت سالی داشت و موهای بلندش را که تا حدی نقره ای شده بود،پشت سرش انداخته بود.
ری چل در حالی که به برگه های هلو نگاه می کرد،پرسید:خب لیزا،پس هم چنان می خواهی بروی کانادا؟
لیزا گفت:بله خانم.من باید همین طور بروم؛جریت ندارم اینجا بمانم.
- وقتی آنجا رفتی،می خواهی بعدش چه کار کنی؟باید راجع به این موضوع فکر کنی دخترم.
دستان لیزا لرزید و چند قطره اشک روی لباسی که خیاطی می کرد،ریخت اما گفت:هر کاری از دستم بر بیاید،می کنم.
ری چل گفت:اما تا هر وقت که دلت بخواهد،می توانی اینجا بمانی.
- خیلی ممنون اما به خاطر هاری،شب ها خوابم نمی برد.دیشب خواب دیدم یک نفر وارد حیاط شد و...
در همین موقع،در باز شد و روت،دوست ری چل،که زنی کوتاه قد و چاق بود،وارد شد.
ری چل گفت:روت،این لیزا هریس و این هم پسرش است که راجع بهش بهت گفته بودم.بعد دست زن تازه وارد را گرفت و پرسید:بچه ات کجاست روت؟
روت گفت:دارد می آید؛دخترت ماری سر راه گرفت و بردش تا به بچه ها نشانش بدهد.
در همین موقع،در باز شد و ماری که دختری بود با لپ های گلی و چشمان درشت میشی،با بچه وارد شد؛سپس ری چل پیش بندی بست و مشغول پختن کلوچه شد و به دخترش ماری گفت:بهتر نیست به جان بگویی جوجه ها را حاضر کند؟
ماری فوری غیبش زد.در همین موقع،سیمین هالی دی که مردی قد بلند و قوی هیکل بود و کلاه لبه دار بزرگی بر سر داشت،وارد شد و حال روت را پرسید.
ری چل در حالی که کلوچه ها را در اجاق می گذاشت.پرسید:چه خبر؟
سیمین هالی دی گفت:پیتر استبینز گفت که امشب با دوستانشان می آیند اینجا.بعد در حالی که دستانش را در دست شویی می شست،به لیزا گفت:تو به من گفته بودی اسمت هریس است؟

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و ششم

عمو تام برخاست و همه جا را گشت اما فایده ای نداشت.
هی لی صبح زود از خواب بیدار شد و آمد تا سری به موجود زنده اش بزند اما این بار نوبت او بود که گیج و مبهوت شود.از عمو تام پرسید:پس این دختره کجاست؟
عمو تام که رازداری را خوب آموخته بود،گفت که نمی داند.
هی لی گفت:من مطمین هستم که او شب در هیچ جایی پیاده نشده چون من هر جا که کشتی می ایستاد،بیدار و مراقب بودم؛من در کار مراقبت به کسی اعتماد ندارم.
عمو تام جوابی نداد.تاجر برده از سر تا ته کشتی و بین صندوقچه ها و چلیک ها را گشت اما فایده ای نداشت.بعد به عمو تام گفت:تام،روراست باش؛تو می دانی چه شده.من خودم حدود ساعت ده شب،دختره را دیدم که اینجا دراز کشید.بعد هم ساعت دوازده و دوباره بین ساعت یک و دو،دیدم که اینجا دراز کشیده اما ساعت چهار صبح نبود و تو هم در تمام مدت همین کنار خوابیده بودی؛تو یک چیزهایی می دانی؛نمی توانی بگویی نمی دانم.
عمو تام گفت:خب ارباب،نزدیکی های صبح یک چیزی از کنارم رد شد و من بیدار شدم و بعد،صدای بلند شالاپی آمد و من کاملا چشمانم را باز کردم و دختره رفته بود.هر چه می دانم همین است.
تاجر برده نه تکان خورد نه تعجب کرد.لوسی برای او یک کالا بود؛این بود که با ناراحتی نشست و در دفترچه کوچک حسابش،نام لوسی را زیر عنوان "ضرر" نوشت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و پنجم

وقتی کشتی هو هو چی چی کنان و دودکنان از اسکله دور شد،زن سرجایش برگشت.تاجر برده آنجا نشسته بود اما بچه غیبش زده بود.زن گیج و بهت زده بود.از هی لی پرسید:چرا؟چرا؟کجا...؟
تاجر برده گفت:لوسی،بچه ات را دادم رفت؛دیر یا زود باید این را به تو می گفتم.می دانی که ما نمی توانستیم او را با خودمان به جنوب ببریم؛فرصتی پیش آمد و من او را به یک خانواده سطح بالا فروختم؛آنها بهتر از خودت،بچه را بزرگ می کنند.
زن جیغ نکشید؛تیر چنان مستقیم به قلبش خورده بود که فرصت آخ گفتن یا اشک ریختن نداشت.همان جور گیج و منگ نشست.تاجر برده که به اندازه بعضی از سیاستمداران،انسان دوست بود،برای دلداری زن گفت:لوسی،می دانم اولش برایت سخت است اما تو آنقدر دختر باهوش و عاقلی هستی که روحیه ات را نمی بازی.می دانی که لازم بود؛چاره ای نبود.
زن گفت:آه ارباب،این حرف را نزنید،این حرف را نزنید.
تاجر برده با خود گفت:برایش یک خرده سخت است اما فعلا آرام است.بگذار یک مدت ناراحت باشد،بعدا حالش خوب می شود.
در این میان،عمو تام که همه چیز این معامله را از اول تا آخر دیده بود،عواقبش را خوب می فهمید.به زودی شب شد؛شبی آرام و ساکت با ستارگان چشمک زن زیبا و بی شمارش.
عمو تام روی صندوقچه ای دراز کشید و در همان حال،هر از چند گاهی صدای هق هق و گریه خفه زن درمانده را می شنید که می گفت:"خدایا،خدایا چه کنم؟خدایا کمکم کن." اما بالاخره این زمزمه ها هم در سکوت شب خاموش شد.
نیمه شب،عمو تام ناگهان تکانی خورد و از خواب بیدار شد.چیزی سیاه از کنار او گذشت و به طرف پهلوی دیگر کشتی رفت و بعد،صدای شالاپ چیزی در رودخانه به گوشش رسید.عمو تام سرش را بلند کرد.زن سرجایش نبود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و چهارم

ناگهان مردی جلویش آمد و گفت:چه بچه نازی!چند وقتش است؟
مادرش گفت:ده ماه و نیم.
مرد برای بچه سوتی زد و یک تکه آب نبات به او داد که بچه چنگ زد و آن را گرفت و به دهان برد.مرد گفت:وروجک از الان می داند چی به چیست.بعد،به طرف هی لی که در آن طرف سیگار می کشید،رفت.مرد غریبه نیز سیگار برگی گیراند و به هی لی گفت:می برینشان به جنوب برای کارگری در مزارع؟
هی لی با سر تایید کرد.
- اما در مزارع که بچه به دردشان نمی خورد.
هی لی گفت:به محض اینکه پا بدهد می فروشمش.بچه باهوشی است؛رو به راه و چاق و چله و قوی است.
- بله اما بزرگ کردنش دردسر و خرج دارد.
هی لی گفت:چرند نگو.اینها مثل همه،راحت و خود به خود بزرگ می شوند؛دردسرشان هم حتی کمتر از توله سگ هاست.اینجور بچه ها یک ماهه راه می افتند.
- اما من برای بزرگ کردنشان جای خوبی دارم.بچه آشپز ما هفته پیش مرد.وقتی داشت رخت ها را پهن می کرد،بچه اش در تشت رخت افتاد و خفه شد.فکر کردم بد نیست این بچه را بدهم جای بچه اش بزرگ کند.لابد برای این بچه بیشتر از ده دلار نمی خواهید چون بالاخره از شرش خلاص می شوید.
هی لی سری تکان داد و با تمام وجود تفی کرد و گفت:نه؛محال است به این قیمت بدهم.
- خب چند می خواهید؟
- می توانم خودم بزرگش کنم یا بدهم بزرگش کنند.شش ماه دیگر قیمتش می شود ۱۰۰ دلار.یکی دو سال دیگر،اگر خوب بهش برسم،دویست دلار برایم ارزش دارد.برای همین حتی یک سنت هم کمتر از پنجاه دلار نمی دهم.
- من فقط سی دلار می دهم.حاضر نیستم حتی یک سنت هم بیشتر بدهم.
هی لی دوباره تف کرد و گفت:من یک کم پایین تر می آیم؛می توانم ۴۵ تا بهت بدهم.این دیگر خانه آخرش است.
مرد گفت:باشد؛قبول.
هی لی پرسید:کجا پیاده می شوید؟
مرد گفت:لوییزویل.
هی لی گفت:خیلی خب؛ما حوالی غروب می رسیم آنجا.بچه آن موقع خواب است.بچه را بردار و آرام پیاده شو.فقط جیغ و ویغ نکند؛من دوست دارم همه کارها را آرام انجام بدهم؛از جار و جنجال و شلوغی هم بدم می آید.
بعد چند اسکناس از جیب مرد به جیب تاجر برده منتقل شد.
موقعی که کشتی در لوییزویل توقف کرد،شب روشن و آرامی بود.زن نشسته بود و نوزادش در بغلش در خواب عمیقی فرو رفته بود.زن وقتی نام شهر را شنید،فوری بچه را در گهواره کوچکی که از فضای خالی بین صندوقچه ها درست شده بود،گذاشت.بعد،دوان دوان به طرف پهلوی کشتی رفت تا شاید شوهرش را بین خدمتکاران جورواجور مهمانسرا که در بارانداز جمع شده بودند،پیدا کند.
در همین موقع،هی لی کودک خفته را برداشت و به مرد غریبه داد.بعد گفت:حالا نوبت توست.یک وقت بیدارش نکنی گریه کند چون دختره الم شنگه به پا می کند.
مرد بچه را با احتیاط گرفت و به زودی لا به لای جمعیت در اسکله گم شد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
5 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

چکیده داستان تا به اینجا:

در دوران رواج برده داری در آمریکا،آقای شلبی،مزرعه دار خوش قلب،بدهکار می شود و سفته هایش به دست آقای هی لی،تاجر برده،می افتد.آقای شلبی مجبور است دو تن از برده هایش یعنی عمو تام و هاری کوچولو را بفروشد چون در غیر این صورت،هی لی تمام اموالش را مصادره می کند.لیزا،مادر هاری،که از قضیه مطلع شده،شبانه به همراه فرزندش می گریزد اما عمو تام که اربابش را درک می کند،به فروش خود اعتراضی نمی کند.اکنون عمو تام سوار یک کشتی است تا به سوی سرنوشت نامعلوم خود برود.

فصل پنجاه و سوم

هی لی سندی را از جیبش درآورد و گفت:اگر باور نمی کنی اینجا را  نگاه کن.این سند فروش توست.اسم اربابت هم پایش است.من پول کلانی بابت تو داده ام.
- باورم نمی شود اربابم مرا اینجوری گول زده باشد؛نه؛دروغ است.
هی لی گفت:می توانی از هر کس که خواندن و نوشتن بلد است بپرسی؛بیا.بعد سند را به کسی که از آنجا می گذشت داد تا بخواند.مرد گفت:بله؛این سند فروش زنی به نام لوسی و نوزادش است.جان فازدیک هم پایش را امضا کرده.
زن گفت:اما او گفت که مرا به لوییزویل می فرستد تا در مهمانسرایی که شوهرم کار می کند،به عنوان آشپز اجیر شوم.اربابم اینجوری می گفت؛خودش گفت.باورم نمی شود به من دروغ گفته باشد.
مرد که آدم خوش قلبی به نظر می رسید،گفت:زن بیچاره،او تو را فروخته.
زن ناگهان آرام شد،نوزادش را محکم تر در آغوش گرفت و پشت به آنها،روی جعبه اش نشست و به رودخانه زل زد.کمی بعد،نوزاد زن بلند شد و جلوی زن ایستاد و با دستان کوچکش،گونه های زن را نوازش کرد.بعد،بالا و پایین پرید و غان و غون کرد و با مادرش حرف زد؛گویی می خواست دوباره به او روحیه بدهد.زن ناگهان بچه را سفت در آغوش گرفت.اشک،آرام آرام بر چهره حیرت زده اش می ریخت.بعد،کم کم آرام شد و به بچه اش شیر داد.پسرک ده ماهه اش،به طرز عجیبی نسبت به سنش تپل و قوی بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و دوم

به محض اینکه کشتی ایستاد،زنی با لباس مشکی در ساحل،دوان دوان از روی تخته مخصوص سوار و پیاده شدن،خود را به کشتی رساند،به دل جمعیت زد و به سرعت به محل برده ها در کشتی رفت و هق هق کنان،کالای بیچاره ای به نام جان سی ساله را در آغوش کشید و برای شوهرش اشک ریخت.
هی لی که این صحنه را می دید،در حالی که در فکر بود،به طرف دیگر کشتی رفت و فکر کرد:اگر از یکی دو بار برده بعدی پول کلانی ببرم،این کار را می گذارم کنار.دارد کم کم کار خطرناکی می شود.
بعد،وقتی کشتی به شهر کوچکی در کنتاکی رسید،هی لی از کشتی پیاده شد.عمو تام که غل و زنجیرهای پایش مانع شده بود تا گشتی در کشتی بزند،به کناره کشتی رفت و با بی حوصلگی از روی نرده های جلوی کشتی،چشم به ساحل دوخت.کمی بعد،هی لی را دید که داشت به همراه زنی دورگه که بچه ای در بغل داشت،با قدم های سریع به کشتی برمی گشت.زن،شاد بود و پشت سرش،مردی چمدانش را می آورد.به زودی زنگ کشتی نواخته شد و کشتی بخار سوتی کشید و در امتداد رودخانه به راه افتاد.
زن میان جعبه های زیر عرشه نشست و برای نوزادش شیرین زبانی کرد.هی لی نزدیک زن نشست و با بی تفاوتی و آهسته،چیزی به زن گفت.چند لحظه بعد،عمو تام دید که قیافه زن در هم رفت و به تندی گفت:باور نمی کنم!می خواهید مرا گول بزنید.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاه و یکم

چند روز بعد،هی لی و اموالش صحیح و سالم سوار یکی از کشتی های اوهایو شدند.کشتی شاد و سرخوش،در زیر آسمانی آفتابی در رودخانه پیش می رفت و زنان و مردان خوش پوش روی عرشه قدم می زدند از روزی شاد لذت می بردند اما دسته برده های هی لی با بارهای دیگر،در زیر عرشه دور هم جمع شده بودند و آهسته با هم حرف می زدند.
هی لی به زودی آمد و داد زد:بچه ها امیدوارم خوش بگذرد.شاد باشید؛اخم نکنید؛بگویید و بخندید.
برده ها گفتند:چشم ارباب.اما انگار هیچ کدامشان شاد نبودند.یکی از آنها که در آگهی او را جان سی ساله معرفی کرده بودند،دستانش را که با زنجیر بسته بودند،روی زانوی عمو تام گذاشت و گفت:من زن داشتم.بیچاره اصلا نمی داند من اینجا هستم.
عمو تام پرسید:کجا زندگی می کند؟
- در مهمانسرای یک کم پایین تر.ای کاش می توانستم یک بار دیگر ببینمش.
بالای سرشان،در اتاق های کشتی،پدران و مادران،شوهران و همسران با بچه های شاد و سرخوشی که بازی کنان دور و بر آنها می پلکیدند،نشسته بودند.پسرکی که تازه از زیر عرشه بالا آمده بود،گفت:مامان،مامان!یک تاجر برده روی عرشه است و ۴-۵ تا برده را گذاشته آن زیر.
مادر گفت:بیچاره ها!
زن دیگر پرسید:چی شده؟
- برده های بیچاره زیر اتاق ما هستند.
زن دیگر گفت:دیدن این صحنه ها برای کشور ما ننگ است.
مرد محترمی که قیافه ای جدی داشت و لباس سیاه کشیش ها را به تن کرده وکنار در اتاق نشسته بود،گفت:مسلما تقدیر چنین است که آفریقایی ها برده باشند و زندگی پستی داشته باشند.در کتاب مقدس هم آمده:"لعنت بر کنعان.او باید غلام غلامان باشد."ما باید طبق تقدیر عمل کنیم و برده ها را بخریم و بفروشیم.سپس رو به هی لی کرد که دست در جیب ایستاده بود و گفت:این طور نیست حضرت آقا؟
هی لی گفت:من هیچ وقت راجع به این قضیه فکر نکرده ام.من سواد ندارم.فقط برای گذران زندگی این کار را می کنم.اگر کار درستی نیست،وقتش که شد،توبه می کنم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
4 نظر
5

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل پنجاهم

پیرزن در حالی که به پسرش چسبیده بود،گفت:ما را با هم بفروش؛تو را به خدا ارباب.
دلال حراج گفت:گم شو!بعد پسرک را به طرف ساختمان هل داد.
پسرک پا سست کرد و عقب را نگاه کرد اما جایی برای درنگ نبود.این بود که با چشمانی اشکبار حرکت کرد.بالاخره دلال حراج پس از شنیدن ۵-۶ پیشنهاد،چکشش را فرود آورد و آلبرت نصیب هی لی شد.پیرزن دستان لرزانش را به طرف هی لی دراز کرد و گفت:مرا هم بخرید ارباب وگرنه من می میرم.
هی لی گفت:اگر من بخرمت می میری.
پسرک گفت:مادر گریه نکن.می گویند ارباب خوبی تو را خریده.
پیرزن گفت:برایم مهم نیست.آه آلبرت،تو آخرین پسر من بودی.خدایا چطور می توانم دوری اش راتحمل کنم؟
هی لی گفت:بیایید این را از روی زمین بلند کنید.این جور کارها برایش خوب نیست.
بالاخره چند نفر آمدند و پیرزن را به طرف گاری ارباب جدیدش بردند.هی لی به مچ دست آلبرت و دو برده دیگرش دستبند زد و همه آنها را به زنجیر بلندی زد و به طرف زندان رفت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
10

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل چهل و نهم

هی لی و عمو تام در درشکه بودند و درشکه،آهسته پیش می رفت.آنها هر کدام غرق در افکار خود بودند.هی لی که کنار عمو تام نشسته بود،به قد و قامت و هیکل عمو تام فکر می کرد و اینکه اگر همچنان او را چاق و چله و خوب نگه دارد،با چه قیمتی می تواند در بازار بفروشد اما عمو تام به جمله ای از کتابی قدیمی فکر می کرد:"اینجا خانه ابدی ما نیست بلکه ما در پی خانه ای هستیم که خداوند برایمان آماده کرده است."
کمی بعد،هی لی چند روزنامه از جیبش بیرون آورد و با شور و شوق آگهی های آنها را خواند.سپس یک آگهی درباره حراج تند برده را خواند.

"حراج بردگان سیاه پوست به وسیله وصی های دادگاه
به موجب حکم دادگاه،در روز سه شنبه ۲۰ فوریه،جلوی دادگستری در شهر واشنگتن ایالت کنتاکی،بردگان زیر به فروش می رسند:
هی گار ۶۰ ساله،جان ۳۰ ساله،بن ۲۱ ساله...
عواید این فروش به طلبکاران و وراث مایملک آقای جسی بلاچ فورد تعلق دارد."

سپس چون احتیاج داشت که با کس دیگری حرف بزند،به عمو تام گفت:من باید به این حراج سری بزنم.ما باید اول برویم واشنگتن و وقتی من مشغول این کار هستم،تو را می برم زندان.
روز به کندی گذشت و شب،هی لی و عمو تام به واشنگتن رسیدند و یکی به مهمانسرا رفت و دیگری به زندان.
ساعت ۱۱ صبح روز بعد،جمعیت درهم و برهمی جلوی پله های دادگستری جمع شده و منتظر شروع حراج بودند.زنان و مردانی را که قرار بود به فروش بگذارند،دسته دسته کرده بودند.زنی که نامش هی گار بود،شکل و شمایلی آفریقایی  و ۶۰ سال سن داشت.او پیرزنی نابینا بود و به خاطر رماتیسم،تقریبا افلیج به نظر می رسید.تنها فرزندش،آلبرت،که به فروش نرفته بود و برایش باقی مانده بود،در کنارش ایستاده بود.آلبرت ۱۴ ساله بود و ظاهر شادابی داشت.پیرزن با دودست لرزانش به فرزندش چسبیده بود.
مرد سالخورده ای گفت:عمه هی گار نترس.با ارباب تامس صحبت کرده ام؛گفته که شاید شما دو تا را با هم بفروشد.
هی لی با زور از لای جمعیت به طرف برده ها آمد و دهان برده سالخورده ای را باز کرد و دهان و دندان هایش را وارسی کرد.بعد،به او گفت که راست بایستد و با عضلاتش،حرکات مختلفی را انجام دهد.بعد به سمت نفر بعدی و بالاخره به طرف آلبرت آمد و او را معاینه کرد.پیرزن گفت:او را بدون من نمی فروشند.من هنوز هم قوی هستم؛کارهای زیادی از من بر می آید.
هی لی گفت:در مزرعه؟تو گفتی و من هم باور کردم!
مردی که معاینه های هی لی را زیر نظر داشت،گفت:نظرت چیه؟
هی لی گفت:شاید جوان تر ها و این پسرک را بخرم.
- آنها می خواهند پیرزن و پسرک را با هم بفروشند.
هی لی گفت:او نیمه کور است و از رماتیسم،زهوارش در رفته؛تازه خل هم هست.
به زودی حراج شروع شد.پیرزن گفت:آلبرت،سفت بچسب به مادرت؛آنها ما را با هم می فروشند.
پسرک گفت:مامان!می ترسم اینطوری نشود.
پیرزن گفت:آنها باید ما را با هم بفروشند وگرنه من می میرم.
دلال حراج با چکشی که در دستش بود،ضربه ای به پسرک زد و گفت:بیا اینجا پسر؛راست بایست.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل چهل و هشتم

جورج ادامه داد:شما با من خوش رفتاری کردید و تشویقم کردید کارم را خوب انجام دهم.خواندن و نوشتن یاد گرفتم و سعی کردم کسی بشوم و خدا می داند چقدر به خاطر این کارها از شما متشکرم و بعد،همسرم را پیدا کردم.در کنار او خوشبخت بودم چون او همان قدر که زیباست،زن خوبی است اما بعد،اربابم مرا از کارخانه درمی آورد و از دوستانم جدا می کند.چرا؟چون به قول او یادم رفته کی بودم؛برای اینکه به من یاد بدهد که من برده ام.بالاخره هم به من می گوید که از همسرم دست بکشم و با زن دیگری زندگی کنم.قوانین شما هم به او اجازه می دهد این کار را بکند.آیا به این قوانین می گویید قانون کشور من؟من کشوری ندارم اما می خواهم به کشور تازه ای بروم و وقتی به کانادا،که قوانینش از من حمایت می کند،برسم،آن وقت کانادا کشور من می شود و من از قوانینش حمایت می کنم اما اگر کسی سعی کند جلوی مرا بگیرد،بدا به حالش چون من تا آخرین نفس برای آزادی ام می جنگم.
پیرمرد مهربان،طاقت شنیدن حرف های جورج را نداشت.این بود که دستمال ابریشمی بزرگ و زرد رنگی از جیبش درآورد و صورتش را پاک کرد.چنان از کوره در رفته بود که گفت:مرده شور ارباب ها را ببرد!خیلی خب جورج،ادامه بده اما مواظب باش به کسی تیراندازی نکنی مگر اینکه...بعد یک دسته اسکناس از کیف جیبی اش درآورد و به طرف جورج دراز کرد.
جورج گفت:نه؛شما خیلی به من لطف کرده اید اما من پول کافی دارم.
آقای ویلسون گفت:پول همه جا به درد می خورد جورج.بگیر پسرم.
جورج گفت:باشد؛به شرطی که در آینده آن را به شما برگردانم.
- جورج،تا کی می خواهی همین طور به سفرت ادامه بدهی؟این سیاه همراهت کیست؟
جورج گفت:جیم آدم مطمینی است.بیشتر از یک سال است که رفته کانادا؛آنجا شنیده که اربابش به خاطر فرار،دارد مادر بیچاره اش را شکنجه می دهد؛حالا این همه راه را برگشته تا مادرش را نجات بدهد.
پیرمرد گفت:خطرناک است؛خیلی خطرناک است.من از جسارت شما در آمدن به نزدیک ترین مسافرخانه،کاملا گیج شده ام.
- آقای ویلسون،این کار آنقدر جسورانه است که آنها هرگز به فکرشان نمی رسد؛آنها در جاهای دورتری دنبال من می گردند.من فردا صبح زود،از اینجا می روم و امیدوارم فردا شب،راحت در اوهایو در خواب باشم.خداحافظ آقا.اگر شنیدید دستگیرم کرده اند،بدانید که دیگر زنده نیستم.بعد مثل شاهزاده ها،دستش را به طرف آقای ویلسون دراز کرد.پیرمرد از صمیم قلب با جورج دست داد.بعد،چترش را برداشت و از اتاق جورج خارج شد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل چهل و هفتم

جورج گفت:آقای ویلسون،من هم این چیزها را می دانم.بعد پالتویش را باز کرد و دو هفت تیر و دشنه اش را نشان داد و گفت:من هرگز به جنوب نمی روم.موقعش که برسد،حداقل می توانم شش وجب خاک آزاد به دست بیاورم.
- جورج!من نگران تو هستم.تو می خواهی قوانین کشورت را زیر پا بگذاری؟
- آقای ویلسون!شما کشور دارید اما من و بچه هایی که مادرانشان برده بوده اند،چه کشوری دارند؟ما چه قوانینی داریم؟ما نه این قوانین را ایجاد کرده ایم و نه آنها را تصویب کرده ایم و کاری هم با آنها نداریم.این قوانین فقط برای سرکوب کردن و تسلط بر ماست.آقای ویلسون،به چهره و دستان و بدن من نگاه کنید.چرا من مثل همه انسان ها نیستم؟من پدر داشتم؛پدرم یکی از مردان محترم کنتاکی بود.این مرد آن قدر برای ما اهمیت قایل نشد تا کاری کند که وقتی مرد،ما را با سگ ها و اسب ها نفروشند.من شاهد بودم که مادرم را با هفت بچه اش در حراج کلانتر فروختند؛بچه ها را تک تک پیش چشم من به ارباب های مختلف فروختند.من از همه کوچک تر بودم؛مادرم آمد و جلوی ارباب قدیمی زانو زد و التماس کرد که او را با بچه اش بفروشند اما او با چکمه های سنگینش،مادرم را پس زد.ارباب مرا با یکی از مردان دیگر معامله کرد و او،خواهر بزرگم را هم خرید؛خواهری که مومن و عضو کلیسای باپتیست ها بود؛خواهرم به خوشگلی مادرم بود و خوب تربیت شده بود اما به زودی من از پشت در،صدای شلاق خوردن او را شنیدم اما برای کمک به او،کاری از دستم برنمی آمد.خواهرم شلاق می خورد چون می خواست مسیحی پاکدامنی باشد؛بالاخره هم او را با برده های دیگر به زنجیر بستند و به بازار نیواورلانز فرستادند تا بفروشند و بعد،دیگر او را ندیدم.سال ها گذشت و من بزرگ شدم اما هیچ موجود زنده ای به من،بیش از سگ ها توجه نداشت.شلاق خوردم،فحش شنیدم و گرسنگی کشیدم.وقتی کوچک بودم،گاهی شب ها بیدار می ماندم و گریه می کردم،نه به خاطر گرسنگی کشیدن و شلاق خوردن،بلکه به خاطر مادر و خواهرانم.من هیچ کس را در این دنیا نداشتم که دوستم داشته باشد و هرگز معنی آرامش را نمی فهمیدم؛آخر هیچ کس با مهربانی با من حرف نزده بود تا اینکه برای کار به کارخانه شما آمدم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
7 نظر
11

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل چهل و ششم

آقای ویلسون که مردی خوش قلب ولی بسیار محتاط بود،در اتاق قدم می زد و نمی دانست که باید از تمایلش نسبت به کمک به جورج پیروی کند یا از احساسش نسبت به رعایت نظم و قانون.آقای ویلسون گفت:جورج،من از اینکه شما با قوانین کشورتان در افتاده اید،متاسفم.
جورج گفت:کشورم؟من چه کشوری جز گور دارم؟کاش خدا مرا در آن،جا داده بود.
- جورج،این طوری حرف نزنید؛گناه دارد.می دانید که در کتاب مقدس آمده که فرشته ای به هاجر امر کرد که به سوی خانمش بازگردد و از او اطاعت کند.
- آقای ویلسون،از انجیل برای من نقل قول نکنید.زن من مسیحی است و من هم می خواهم مسیحی بشوم اما نقل قول از کتاب مقدس برای کسی که در شرایط من است،شاید باعث شود که من از خیر کل این موضوع بگذرم.من از خدا می پرسم که آیا گناه است که می خواهم آزاد باشم؟
آقای ویلسون گفت:جورج،احساسات تو کاملا طبیعی است اما وظیفه من نیست که تو را به ادامه این راه تشویق کنم.ما همه باید تابع تقدیر باشیم جورج!
جورج گفت:آقای ویلسون،اگر سرخ پوست ها بیایند و شما را اسیر بگیرند و از زن و بچه هایتان جدا کنند و بخواهند شما تمام عمر گندم آسیاب کنید،آیا باز هم می گویید که وظیفه دارید تابع تقدیر باشید؟
پیرمرد با تمام وجود به این مثال فکر کرد.با اینکه اهل استدلال نبود،لااقل مثل بعضی از اهل منطق،وقتی حرفی نداشت،سکوت می کرد.بالاخره گفت:جورج،من برای خودتان می گویم؛شما کار خیلی خطرناکی می کنید و امیدی نیست که در آن،موفق شوید.اگر شما را دستگیر کنند،بدترین بلاها را سرتان می آورند و بعد از اینکه نیمه جان شدید،شما را به جنوبی ها می فروشند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
3 نظر
6

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل چهل و پنجم

ناگهان مرد غریبه دستش را به طرف آقای ویلسون دراز کرد و گفت:به نظرم شما آقای ویلسون هستید.ببخشید که شما را نشناختم اما انگار شما مرا به جا آوردید.من آقای باتلر از اوکلند هستم.
آقای ویلسون،انگار که در خواب حرف می زد،گفت:بله،بله،بله آقا.
در همین موقع خدمتکار سیاهی جلو آمد و گفت:اتاق ارباب حاضر است.مرد غریبه به خدمتکارش گفت:جیم،مواظب چمدان ها باش.بعد به آقای ویلسون گفت:اگر اشکالی ندارد،میل دارم که چند دقیقه ای راجع به موضوعی در اتاقم با شما صحبت کنم،آقای ویلسون.
آقای ویلسون،همان طور خواب زده،دنبال او به اتاق بزرگش در طبقه بالا رفت.آتش،ترق وتروق کنان در بخاری دیواری اتاق می سوخت.مرد غریبه در اتاق را قفل کرد و کلید آن را در جیبش گذاشت.سپس تمام رخ به آقای ویلسون نگاه کرد.آقای ویلسون گفت:جورج،اصلا فکرش را نمی کردم تو باشی!
جورج گفت:فکر کنم خیلی خوب ظاهرم را تغییر دادم؛نه؟با کمی خمیر پوسته گردو،پوست زرد صورتم را سبزه کردم و موهایم را رنگ زدم و مشکی کردم.
آقای ویلسون گفت:اما جورج،بازی خطرناکی را شروع کرده ای.
جورج از سر غرور لبخندی زد و گفت:اما من می توانم مسیولیتش را به عهده بگیرم.
پدر جورج،سفید پوست و مادرش آدم بدبختی بود که به خاطر زیبایی اش،مجبور شده بود اسیر شهوت اربابش بشود به همین دلیل هم مادر بچه هایی شد که هرگز پدرشان را نمی شناختند.جورج از یکی از مغرورترین خانواده های کنتاکی،ظاهر اروپایی و روح سرکشش را و از مادرش نیز پوستی که ته رنگی تیره داشت و چشمان مشکی اش را به ارث برده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
11

Previous 1 2 3 4 Next 
adidas ماهکان termogostar وب پارسه - ایرانسرور castrol تبلیغات اینترنتی
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به ورزش 11 می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
طراحی و بهینه سازی توسط شرکت طراحی سایت و برنامه نویسی وب پارسه * Copyright © 2013-16

خدمات هاست و دامنه توسط ایران سرور