لیونل مسی | وی سوشیال - ورزش 11
ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
نتایج جستجوی عبارت: لیونل مسی
رونالدو
- رونالدو

10 برتر کریستیانو رونالدوVS لیونل مسی

-

10 برتر کریستیانو رونالدوVS لیونل مسی


کلمات کلیدی:

شما انتخاب کنید؟ رونالدو مسی
8 نظر
7

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و هفتم

مدت ها قبل از اینکه زخم های عمو تام خوب بشود،لگری او را مجبور کرد دوباره به مزرعه برگردد و کار کند.عمو تام ابتدا دلش را خوش کرده بود که در وقت بیکاری اش انجیل می خواند اما آنجا خبری از اوقات بیکاری نبود.آن موقع از سال،فصل اوج کار بود و لگری هفت روز هفته،حتی روزهای یکشنبه،از برده هایش کار می کشید تا پنبه بیشتری به دست آورد و شرط بندی را ببرد چون اگر هم چند برده بیشتر از پا درمی آمد،می توانست برده های بهتری بخرد.
عمو تام اوایل،هر شب،بعد از کار سخت روزانه در پرتو آتش،یکی دو آیه از انجیل را می خواند اما بعد از آن کتک های بی رحمانه ای که خورد،وقتی به آلونک برمی گشت،آنقدر خسته بود که موقع خواندن انجیل سرش گیج می رفت و چشمانش،چیزی را نمی دید؛به همین دلیل از خستگی کنار دیگر برده ها دراز می کشید.
آیا عجیب بود که آن آرامش و ایمان و توکلی که او تاکنون داشت،جایش را به سرگردانی روح و یاس و ناامیدی بدهد؟
هفته ها و ماه ها می شد که عمو تام در تاریکی و غم با روحش در کشمکش بود.به نامه ای که خانم اوفلیا به دوستانش در کنتاکی نوشته بود،فکر می کرد و دائم دعا می کرد که خداوند،کسی را برای نجات او بفرستد؛هر روز امیدوار بود که خداوند،کسی را برای بازخرید او بفرستد اما هیچ کس نمی آمد؛برای همین داشت زیر فشار این فکر که عبادت خدا بی فایده است و خدا،او را فراموش کرده است،خرد می شد.
عمو تام دیگر به کاسی و املین هم فکر نمی کرد.در حقیقت،دیگر وقت نداشت با کسی همدردی کند.یک شب که کتاب انجیل می خواند،از خود پرسید که "آیا کلمات معنای خود را از دست داده اند؟" یا "چشمان تار و حس خسته و کوفته او دیگر نمی تواند وحی الهی را حس کند؟"
عمو تام از ته دل آه کشید و انجیل را در جیبش گذاشت اما در همین موقع قهقهه گوش خراشی کسی را شنید و سرش را بالا آورد؛لگری مقابل عمو تام ایستاده بود.
لگری گفت:خب پیرمرد،دیدی که مذهبت فایده ای ندارد؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری گفت:تو احمقی.وقتی من خریدمت،می خواستم باهات خوب تا کنم.جایت خیلی بهتر از سامبو و کویمبو می شد و راحت می شدی؛به جای اینکه هر دو روز یک بار،شلاق بخوری و لت و پار شوی،می توانستی آزاد و مثل آقا بگردی و سیاه های دیگر را شلاق بزنی.فکر نمی کنی بهتر است عاقل باشی؟این کتاب انجیل را در آتش بینداز و به کلیسای من ملحق شو.
عمو تام گفت:خدا نکند.
- اما دیدی که خدا به تو کمک نکرد.اگر کمک می کرد،نمی گذاشت من،تو را بخرم.مذهب تو یک مشت دروغ بی ارزش است.بهتر است به من ملحق شوی.من برای خودم کسی هستم و می توانم برایت یک کاری بکنم.
- نه ارباب.چه خدا به من کمک بکند و چه نکند،من به او وفادارم و تا آخر نیز به او ایمان خواهم داشت.
لگری با حالتی تحقیرآمیز،تفی توی صورت عمو تام انداخت و لگدی به او زد و گفت:هنوز هم احمقی.مهم نیست.کاری می کنم که بالاخره تسلیم شوی.حالا می بینی.
و برگشت و رفت.
کنایه های کفرآمیز ارباب ظالم عمو تام،روح افسرده او را کاملا متزلزل کرد؛اگرچه دست مومن عمو تام هنوز هم با ناامیدی به صخره ابدی چسبیده بود.عمو تام،گیج و منگ،کنار آتش نشسته بود اما ناگهان انگار همه چیز در اطرافش محو شد و تصویر کسی که تاجی از خار بر سر داشت،پیش رویش ظاهر شد.مرد،شلاق خورده بود و خون آلود بود.عمو تام با احترام به آن چهره صبور نگاه کرد.دستانش را به طرف او دراز کرد و زانو زد.بعد دید که همان چهره با مهربانی به سوی او خم شد و گفت:کسی که پیروز شود،با من به تخت تکیه خواهد زد؛چنان که من پیروز شدم با پدر بر تختش تکیه زده ام.
عمو تام نفهمید که چه مدت آنجا نشسته بود و در آن حال بود.وقتی به خود آمد،آتش خاموش شده و لباس هایش از شنبم خیس شده بود.حالا چنان غرق در شادی بود که دیگر گرسنگی،سرما،خواری،یاس و بدبختی را حس نمی کرد.
چند ساعت بعد،هنگامی که برده های خواب آلود در پرتو خاکستری و کم رنگ صبحگاهی برای کار به مزرعه می رفتند،یک نفر در بین آنها استوار و با روحیه شاد پام برمی داشت و او،عمو تام بود.

***

روح عمو تام لبریز از دلسوزی و همدردی نسبت به بیچارگان دور و اطرافش بود.موقع رفتن به مزرعه و برگشتن از آنجا و موقع کار در مزرعه،هموار به برده های خسته،دلسرد و مایوس کمک می کرد.ابتدا بردگان بیچاره و فرسوده و ستم دیده معنی رفتار او را درست نمی فهمیدند ولی وقتی او هفته ها و ماه ها هم چنان به کارش ادامه داد،کم کم تارهای قلب کرختشان که مدت ها بود که صامت مانده بود،به ارتعاش درآمد.
این مرد عجیب،ساکت و صبور که همیشه آماده بود تا بارهایشان را حمل کند و از کسی کمک نمی خواست،همیشه آخر از همه می آمد و از همه کمتر سهم غذا می خواست و همیشه،حتی آن سهم کمش را هم با نیازمندان تقسیم می کرد و در شب های سرد،برای راحتی زنان بیماری که از سرما می لرزیدند،روانداز پاره پوره اش را به آنها می داد و سبد برده های ضعیف تر را پر از پنبه می کرد و خطر وحشتناک کم شدن پنبه های خودش را به جان می خرید و با اینکه ارباب ستمگر،دائم در تعقیب و در کمینش بود،هرگز کلمه ای زشت و ناسزا بر زبان نمی آورد،کم کم نفوذ عجیبی بین برده ها پیدا کرد.
وقتی فصل اوج کار گذشت و دوباره روزهای یکشنبه به آنها تعطیلی دادند،خیلی از آنها دور عمو تام جمع می شدند و از او می خواستند تا برایشان از عیسی مسیح صحبت کند.برده ها خوشحال بودند که دور هم جمع می شوند و دعا و سرود می خوانند اما کمی بعد،لگری دیگر به آنها اجازه نداد اجتماع کنند و بارها اجتماعاتشان را با فحش و ناسزا به هم زد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
12

رونالدو
- رونالدو

اینم ازکینگ لئو پنالتیو

-

اینم ازکینگ لئو پنالتیو

به گزارش ورزش 11، لیونل مسی ستاره تیم ملی آرژانتین در اتفاقی که در هتل محل اقامت آلبی سلسته رخ داد مجبور به عذر خواهی از هم ملیتی خود در روسیه شد!
 
روز گذشته هنگامی که دریوسی یکی از بازیکنان آرژانتینی باشگاه زنیت در هتل محل اقامت تیم ملی آرژانتین حاضر شد و درخواست عکس گرفتن با مسی را کرد، لئو با خونسردی کامل در مقابل او قرار گرفت و بدون آنکه با او مکالمه ای را رد و بدل کند از او جدا شد.
 
این مسئله باعث دلخوری دریوسی شد، چرا که این بازیکن در باشگاه ریور پلاته توپ زده است و در کشور آرژانتین تقریبا سرشناس است و این رفتار مسی برای او بسیار عجیب بوده است! چرا که او انتظار داشته است هم ملیتی اش در کشور روسیه رفتار گرم تری را می بایست با او انجام می داده است!
 
هنگامی که دریوسی تصویر خود با مسی را در صفحه رسمی اینستاگرامش منتشر کرد، مسی خود متوجه اشتباهش شد و با پیغامی خصوصی برای این بازیکن، از وی عذر خواهی کرد  اذعان داشت نمی داند چرا در آن لحظه دریوسی را به یاد نیاورده است!

کلمات کلیدی:

کار زشت و زننده لیونل مسی اول رضا پرستش دوم دریوسی
6 نظر
12

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و ششم

هنگامی که ما از تام لوکر جدا شدیم،او در تخت خواب تمیز و مرتبی در خانه یکی از کوآکرها به خود می پیچید و ناله می کرد و عمه دورکاس از او پرستاری می کرد.(۱)
کمی بعد،وقتی تام لوکر حالش بهتر شد،از جا پرید و رواندازش را پس زد و گفت:آن یارو و زنه اینجا هستند؟
عمه دورکاس گفت:آره.
- گوش کن؛بهتر است آنها زودتر از دریاچه بگذرند؛هر چه زودتر،بهتر؛چون ما در سندسکی (Sendesky) آدم هایی داریم که مراقب رفت و آمد کشتی ها هستند.حالا دیگر برایم مهم نیست برای همین اینها را به شما می گویم.خدا کند آنها فرار کنند تا مارکس لعنتی همه جایش بسوزد.ننه بزرگ،بگو زنه سر و لباسش را یک جوری عوض کند چون نشانی هایش را به آنها داده اند.
عمه دورکاس گفت:باشد؛بهشان می گویم.
تام لوکر سه هفته ای در خانه کوآکر ها در بستر بیماری بود و وقتی از تخت خواب بیماری بلند شد،غمگین تر و عاقل تر بود و این بار به جای شکار برده ها،با کمال میل از استعدادش در شکار خرس ها و گرگ ها و حیوانات دیگر استفاده کرد.
از آنجا که تام لوکر گفته بود که مارکس و بقیه دنبال فراری ها هستند،آنها دو دسته شدند:ابتدا جیم و مادرش به سندسکی رفتند و سپس،یکی دو شب بعد،جورج و لیزا و بچه شان،هاری،یواشکی به این شهر رفتند و زیر سقف خانواده ای مهمان نواز ساکن شدند تا خودشان را آماده کنند و از آخرین گذرگاه یعنی رودخانه بگذرند.
دو روز بعد،نزدیک صبح،جورج سرش را به دستش تکیه داده بود و زنش را نگاه می کرد که داشت یک دست لباس مردانه را به تنش جفت و جور می کرد چون فکر کرده بود که اینجوری می توانند صحیح و سالم از رودخانه عبور کنند.
سپس لیزا در حالی که جلوی آیینه ایستاده بود،با قیچی موهای بلندش را کوتاه کرد.آنگاه برسی برداشت و رو به شوهرش کرد و گفت:اینجوری یک مرد جوان خوشگل شدم.نه؟
بعد خندید و از خجالت سرخ شد.
جورج گفت:تو همیشه خوشگل می شوی.
در این موقع در باز شد و خانم محترم میانسالی که دست هاری را گرفته بود،وارد اتاق شد.هاری لباس دخترانه ای تنش کرده بود.لیزا دور او چرخی زد و گفت:چه دختر خوشگلی شده.اسمش را می گذاریم هریت.بهش می آید؟
هاری خیلی جدی ایستاده بود و مادرش را در آن لباس های عجیب و غریب نگاه می کرد.لیزا دستش را به سوی هاری دراز کرد و گفت:هاری مادرش را می شناسد؟
هاری خجالت زده به زن همراهش چسبید.
جورج گفت:لیزا تو که می دانی او در کشتی باید از ما جدا باشد؛پس چرا لوسش می کنی؟خانم اسمایت،یادتان نرود که شما عمه ما هستید و با ما سفر می کنید.
خانم اسمایت گفت:شنیده ام که چند نفر نشانی های یک زن و مرد و یک بچه ها را به همه ناخداهای کشتی ها داده اند.
جورج گفت:راست می گویید؟خب پس اگر ما،آنها را دیدیم،بهشان خبر می دهیم.
در این موقع،درشکه ای کرایه ای جلوی در ایستاد و فراریان با خانواده ای که از آنها پذیرایی کرده بودند،خداحافظی کردند.آنها طبق سفارش تام لوکر،تغییر قیافه داده بودند.
تصادفا،خانم اسمایت که یکی از زنان محترم ساکن کانادا بود،می خواست به همان جا که آنجا فرار می کردند،یعنی کانادا برود.بنابراین قبول کرده بود عمه هاری کوچولو باشد.خانم اسمایت دو روز تمام و به تنهایی و با کمک یک عالم شیرینی و شکلات از هاری مراقبت کرده بود تا هاری به او وابسته شود.
درشکه روی اسکله ایستاد و دو مرد جوان از روی تخته ها به داخل کشتی رفتند.لیزا دستش را به دست خانم اسمایت داده بود و جورج مراقب چمدان هایشان بود.
هنگامی که جورج برای تهیه بلیت های بقیه در دفتر ناخدا بود،یواشکی حرف های دو نفر را که کنارش ایستاده بودند،شنید.یکی از آن دو که جزو کارکنان کشتی بود،گفت:من مراقب همه کسانی که سوار شدند،بودم.مطمئنم که آنها در کشتی نیستند.
او این حرف ها را به مارکس که به سندسکی آمده بود تا شاید طعمه هایش را ببلعد،گفت.
مارکس گفت:به زحمت می شود آن زن را از زن های سفیدپوست دیگر تشخیص داد.مرده هم یک دورگه است که پوستش خیلی روشن است.روی یکی از دستانش هم علامت داغ است.
دستی که جورج با آن،بلیت ها و پول خرد را می گرفت،کمی لرزید اما با خونسردی برگشت و با حالتی عادی به مارکس نگاهی انداخت و آرام به آن طرف کشتی رفت که لیزا منتظرش بود.
خانم اسمایت با هاری به قسمت خانم ها رفته بود و در آنجا همه از زیبایی دختر کوچولوی سیه چهره تعریف می کردند.
وقتی زنگ کشتی به صدا درآمد،جورج دید که مارکس از تخته بین کشتی و خشکی پایین رفت و پا به ساحل گذاشت.پس نفس راحتی کشید.
چند ساعت بعد،کشتی به سواحل کانادا رسید و آنها از کشتی پیاده شدند.سپس خانم اسمایت،آنها را به محل راحتی برد که انجمن خیریه مسیحیان به عنوان پناهگاه برای افراد بی خانمان و سرگردان بنا کرده بود.


(۱):یکی از کسانی که به ارباب جورج در پیدا کردن جورج کمک می کرد،تام لوکر بود که با فراری ها درگیر شد و زخمی شد و جورج و خانواده اش و کوآکرها از او مراقبت کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
13

امین میران
- امین میران

بارسا یا مسی!؟

-

بارسا یا مسی!؟

تمامی آمار های بارسلونا را تا به اینجای کار را در لینک زیر مشاهده کنید

👇👇👇👇👇👇👇👇
http://www.varzesh11.com/fa/n/101016

کلمات کلیدی:

لیونل مسی بارسلونا لا لیگا اسپانیا
0 نظر
3

امین میران
- امین میران

مسی و رونالدو سایه به سایه پیش می روند

-

مسی و رونالدو سایه به سایه پیش می روند

👇👇👇👇👇👇👇👇
http://www.varzesh11.com/fa/n/100874

کلمات کلیدی:

کریستیانو رونالدو لیونل مسی فوتبال جهان
2 نظر
3

Pejman 7
- Pejman 7

لیونل مسی و 600 بازی برای بارسلونا

-

لیونل مسی و 600 بازی برای بارسلونا

523 گل
234 پاس گل
44 هتریک
30 جام
5 توپ طلا
1 باشگاه
1 اسطوره و افسانه

کلمات کلیدی:

لیونل مسی بارسلونا لالیگا اسپانیا/لیگ قهرمانان
5 نظر
8

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و پنجم

در همین موقع،لگری در سالن پذیرایی،زیر اتاق املین،در اثر مستی خوابش برده بود.او در خواب زنی با صورت پوشیده با روبند را دید که کنارش ایستاده است.زن،دست سرد و نرمش را روی دست لگری گذاشت.زن با اینکه روبند داشت اما لگری حس کرد که او را می شناسد و به خود لرزید.بعد حس کرد که همان مو دور انگشتانش و بعد،دور گردنش پیچید و تنگ تر و تنگ تر شد؛تا آنجا که دیگر نفسش بالا نمی آمد.بعد فکر کرد زمزمه هایی را می شنود و از وحشت یخ کرد؛لگری درست لبه پرتگاهی وحشتناک بود و با ترس و وحشت سعی کرد خودش را نگه دارد اما دستان سیاهی به سوی او دراز شده بود و او را به پایین می کشید.در این موقع،کاسی از پشت سر او آمد و او را هل داد.بعد،زن پوشیده برخاست و روبندش را کنار زد؛مادرش بود.مادرش از او روی برگرداند و لگری سقوط کرد و پایین و پایین تر رفت و بین سروصداهای درهم و برهم و ناله و جیغ و قهقهه های خنده،ناگهان از خواب پرید.
پرتو سرخ فام صبحگاهی،دزدکی و آرام وارد اتاق شده بود اما مرد گستاخ و پلید،پیام صبح را نشنید.فحش و ناسزایی داد و در لیوان خود شراب برندی ریخت و نیمی از آن را نوشید.سپس به کاسی که در همان موقع از در روبه رویش وارد شده بود،گفت:چه شب بدی داشتم.
کاسی با لحن خشکی گفت:از اینجور شب ها زیاد خواهی داشت،سایمون لگری.
- منظورت چیه زنیکه پررو؟
- یکی از همین روزها می فهمی.حالا گوش کن ببین چه می گویم.می خواهم یک نصیحتی بهت بکنم.
- تو زن شیطان؟
- تام را ولش کن.
- به تو چه ربطی دارد؟
کاسی گفت:بله؛ربطی ندارد.اگر می خواهی هزار و دویست دلار بابت برده ای بدهی و درست در اوج کار،ففط برای اینکه عقده ات را خالی کنی،او را از کار بیندازی،به من ربطی ندارد.من برای تو هر کاری می توانستم،کردم.
- چرا خودت را قاطی کارهای من می کنی؟
- بله درست است.من تا حالا با پرستاری از برده هایت،هزارها دلارت را زنده کرده ام.اگر محصول پنبه ات کم شود،شرط بندی را نمی بازی؛نه؟تام کین بهت فخر نمی فروشد؟و بعد مثل یک زن باید پول شرط بندی را به او بدهی؛نه؟
لگری مثل همه صاحبان مزارع پنبه،جاه طلب بود و می خواست در آن فصل از همه بیشتر محصول پنبه به دست بیاورد چون در شهر مجاور،شرط بندی های زیادی کرده بود.این بود که گفت:باشد؛ولش می کنم؛به شرط اینکه از من معذرت خواهی کند و قول بدهد که رفتارش را بهتر کند.
- اما او این کار را نمی کند؟
- چرا خانم؟
- چون کار او درست بوده و او،این را می داند پس نمی گوید که کار غلطی کرده.
- اما این کاکاسیاه باید هرچه را که من دوست دارم،بگوید وگرنه…
- وگرنه شرط را می بازی چون در اوج کار،او را از مزرعه کنار گذاشتی.
- اما او امروز صبح تسلیم می شود و مثل سگ التماس می کند.
- نه؛نمی شود سایمون.تو اینجور آدم ها نمی شناسی.
- می بینیم.حالا کجاست؟
کاسی گفت:در انباری.
لگری با اینکه قاطعانه با کاسی صحبت کرده بود اما وقتی از سالن بیرون آمد،در شک و دودلی بود.خواب دیشب و هشدارهای کاسی،خیلی رویش تاثیر گذاشته بودند و نمی خواست وقتی با عمو تام مواجه می شود،کسی در انباری باشد.
لگری بالای سر عمو تام رفت و با حالتی تحقیر آمیز،لگدی به او زد و گفت:خب؛حالت چطور است؟نگفتم یک چیزهایی یادت می دهم؟چطور بود؟هنوز هم مثل دیشب خشکه مقدس هستی؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری لگدی به او زد و گفت:بلند شو حیوان.
عمو تام سعی کرد بلند شود.لگری خندید و گفت:چیه؟امروز صبح سرحال نیستی؟شاید دیشب سرما خوردی؟
عمو تام تا این موقع توانسته بود سر پا بایستد.
لگری گفت:شیطان پلید؛پس هنوز می توانی بایستی؟فکر کنم به اندازه کافی کتک نخوردی.خب تام،حالا به پاهای من بیفت و از من به خاطر دیشب عذر بخواه.
عمو تام از جایش جنب نخورد.لگری با شلاقش عمو تام را زد و گفت:زانو بزن سگ.
عمو تام گفت:ارباب لگری،من نمی توانم.من فقط کاری که درست می دانستم انجام دادم.دوباره هم همین کار را می کنم.
- اما تو نمی دانی چه بلایی سرت می آید آقا تام.فکر کردی کتک هایی که خوردی،چیزی بود؟نه؛هیچ چیز نبود.دوست داری تو را به درخت ببندند و دورت آتش روشن کنند؟
- ارباب من می دانم که شما کارهای وحشتناکی می کنید اما وقتی جسم مرا کشتید،دیگر نمی توانید کاری بکنید چون ابدیت شروع می شود.
با این حرف،رعشه به روح مرد گناهکار افتاد،طوری که گویی عقرب او را نیش زده باشد،دندان قروچه ای کرد اما از شدت خشم سکوت کرد.
عمو تام گفت:ارباب لگری،شما مرا خریده اید و من برده درستکار و وفادار شما هستم.من تمام کار و نیرویم را در اختیار شما می گذارم اما روح من تسلیم آدم فانی نمی شود؛روح من به خدا تعلق دارد.مطمئن باشید من از مرگ نمی ترسم.می توانید مرا شلاق بزنید،گرسنگی بدهید و بسوزانید اما فقط مرا زودتر به جایی که می خواهم بروم،می فرستید.
لگری با عصبانیت گفت:اما قبل از اینکه بکشمت،تسلیم می شوی.
- شما هرگز نمی توانید چون به من کمک می شود.
- کی به تو کمک می کند؟
- خدای قادر و توانا.
لگری مشتی به عمو تام زد و او را به زمین پرت کرد و گفت:لعنتی.
در همین موقع،دست نرم و سردی روی شانه لگری قرار گرفت.لگری برگشت.دست کاسی بود.لگری یاد خواب وحشتناک دیشبش افتاد.
کاسی گفت:باز احمق شدی؟ولش کن.بگذار من درمانش کنم تا بتواند برود مزرعه.بهت نگفتم که او اینجوری است؟
همه آدم های فاسد نقطه ضعفی دارند و آن هم ترس از خرافات است.لگری برگشت.تصمیم گرفته بود موقتا موضوع را رها کند.گفت:باشد.هر کاری می خواهی بکن.
بعد به عمو تام گفت:و تو هم گوش کن.حالا کاری باهات ندارم چون موقع اوج کار ماست و من به همه برده هایم احتیاج دارم اما کارت را هرگز فراموش نمی کنم.این را به حسابت می نویسم و یک روزی باهات تسویه حساب می کنم.
بعد برگشت و از در بیرون رفت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
15

AMIR HOSSIEN
- AMIR HOSSIEN

🔺 قانون

-

🔺 قانون

یه برزیلی خوب بره، یه برزیلی خوب دیگه به جاش میاد 😐

کلمات کلیدی:

لیونل مسی
8 نظر
10

فدریکو گارسیا لورکا
- فدریکو گارسیا لورکا

مسی و وطن پرستون(صفحه ی اینستای لئو مسی چند دقیقه پیش)

-

مسی و وطن پرستون(صفحه ی اینستای لئو مسی چند دقیقه پیش)

آخه این ملتی که 2500 سال ادعای قدمت و فرهنگ داره. چرا هیچوقت نمیخواد بفهمه همه چی فقط حرف نیست گاهی مواقع باید پای عمل هم بیاد وسط...؟؟؟
قضیه از این قراره که حضرت رضا پرستش شاه بدل ایشون زمانی که لئو با سرعت در حال رانندگی بوده و تا محل توقف و برخورد با هوادارا تماشاگرا هنوز فاصله ی قابل تاملی وجود داشته میان و انتظار دارن لئو با همون سرعتی که رانندگی میکرده با همون سرعت هم توقف کنه اما این اتفاق نمیفته و لئو با همون سرعت و خونسردی از بغل ایشون رد میشن حالا با خونسردی بوده یا بی اطلاعی اصلا این کار این عده بدبخت و فرهنگ نما رو تحت هیچ شرایطی توجیه نمیکنه نمیخوام بگم کار مسی کاملا قابل توجیه بوده اما کار رضا پرستش و بالطبع اون دسته از بدبختای عقده ای که ادعا دارن از دوره ی حضرت فیل تمدن و فرهنگ تو خون و سه جلدشون بوده به هیچ عنوان قابل پذیرش نیست.

# فرهنگ و شعور خیلی خوبه اما نه زمانی که قراره فقط بادهوا باشه

کلمات کلیدی:

# فرهنگ و شعور لیونل مسی اینستاگرام لیونل مسی
9 نظر
9

Setayesh
- Setayesh

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و چهارم

کاسی نیز که می خواست از سالن بیرون برود،ایستاد و با تعجب به لگری نگاه می کرد.لگری مشتش را به طرف سامبو تکان داد و گفت:دیگر از این چیزهای مزخرف برای من نیاور.
بعد سکه یک دلاری را برداشت و از پنجره،توی تاریکی بیرون انداخت.
سامبو که اینطور دید،فوری از در بیرون رفت اما بعد از اینکه سامبو رفت،لگری از حالت وحشت زده اش خجالت کشید.روی صندلی نشست و با بدخلقی،کمی شراب پانچ را مزه مزه کنان نوشید.
اما مشکل لگری چه بود و چرا از یک طره موی بور این همه وحشت کرد؟(۱)
سایمون لگری در آغوش مادری بزرگ شده بود که هنگام کودکی،برایش سرودهای مذهبی می خواند و وقتی بزرگتر شد،این زن مو بور،او را یکشنبه ها به کلیسا می برد.این مادر در نیوانگلند،تنها پسرش را با عشقی خستگی ناپذیر تربیت می کرد اما لگری پا جای پای پدرش پر شر و شور و بی رحمش گذاشت و نصیحت های مادر مهربانش را مسخره کرد.
لگری در همان ایام جوانی برای کسب ثروت از مادرش جدا شد و به دریانوردی پرداخت.یک بار که به خانه برگشته بود،مادرش از سر محبت و عشقی که نسبت به او داشت،به لگری التماس کرد که از زندگی پر از گناهش دست بردارد.در این موقع،در درون لگری،جدال بین نیکی و بدی درگرفت اما عاقبت گناه پیروز شد؛لگری مشروب می نوشید و فحاشی می کرد و از همیشه بی رحم تر شده بود.حتی یک شب،مادرش به پایش افتاد اما لگری،مادرش را عقب زد و بی هوش،به زمین انداخت.سپس با بی رحمی به او ناسزا گفت و بی کشتی اش رفت.
دفعه بعد،هنگامی که لگری بین دوستان مستش به باده نوشی مشغول بود،نامه ای به دستش دادند.نامه را باز کرد و طره موی بلند و بور مادرش از آن بیرون افتاد و دور دستش پیچید.در آن نامه به او اطلاع داده بودند که مادرش مرده اما هنگام مرگ،تنها پسرش را بخشیده است.
لگری نامه را سوزاند اما یاد مادر رنگ پریده و مهربانش،در قلب شیطانی و پر از گناه او،فقط وحشت روز قیامت و خشم الهی را زنده می کرد.
لگری نامه را سوزاند و وقتی نامه در شعله های آتش می سوخت،به یاد دوزخ افتاد و لرزید.بعد سعی کرد با می گساری،یاد مادرش را فراموش کند اما شب ها،اغلب در خواب،چهره رنگ پریده مادرش را می دید که کنار تختش ایستاده است و حس می کرد که موی بلند و بور او دور انگشتانش می پیچید.آن وقت عرق سردی بر صورتش جاری می شد و با وحشت از خواب می پرید.
لگری جرعه ای از شراب لیکر خورد و گفت:از کجا آن مو را آورده بود؟آن قدرها هم شبیه آن نبود.اه…فکر می کردم فراموش کرده ام.لعنت بر من.من تنها هستم؛بروم و املین را صدا کنم اما آن میمون هم از من بدش می آید.به جهنم؛مهم نیست؛مجبورش می کنم بیاید.
لگری وارد راهروی بزرگی شد که به طبقه بالا می رفت.راهرو،کثیف و پر از جعبه خرت و پرت های مختلف بود.لگری پایین پلکان ایستاد و صدای آوازی را شنید و شاید به خاطر وضعیت روحی وحشتناکش حس کرد که انگار ارواح در آن خانه قدیمی و ترسناک می خوانند:
"چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
که در روز قیامت در پاس مسند قضاوت مسیح راه نخواهند افتاد
و چه پدران و فرزندانی که از هم جدا نخواهند شد"
لگری گفت:مرده شور این دختره را ببرد.خفه اش می کنم.
و داد زد:املین،املین.
اما انعکاس صدای خودش بر دیوار،با حالتی مسخره جوابش را داد:املین،املین.
از وحشت،قطرات درشت عرق روی پیشانی اش ظاهر شد و قلبش به شدت تپید.حتی فکر کرد شکل سفیدی را می بیند.آن شکل سفید جلویش قد راست کرد و درخشید.بعد،از اینکه مبادا ناگهان جنازه مادرش جلویش ظاهر شد،به خود لرزید.تلوتلو خوران دوباره به سالن برگشت و با خود گفت:فقط می دانم که باید این یارو،تام را ول کنم.اصلا آن کاغذ لعنتی را برای چه می خواستم؟حتما جادو شده ام.آن مو را از کجا آورده بود؟نه…موی مادرم نیست.مطمئنم که من آن را سوزانده ام.مسخره است؛مگر می شود موی یک مرده از قبر دربیاید؟
لپری پایش را محکم به زمین کوبید و سوتی زد و به سگ ها گفت:بلند شوید و دنبال من بیایید.باید بروم سامبو و کویمبو را بیاورم تا آواز بخوانند و برقصند؛از آن رقص های مزخرف.
بعد،کلاهش را به سر گذاشت و به ایوان رفت و مثل همیشه با زدن شیپور،دو مباشرش را احضار کرد.
ساعت یک و دوی بامداد بود و کاسی داشت از پیش عمو تام برمی گشت که صدای جیغ و فریاد و آواز وحشیانه لگری و سیاه پوست ها را شنید که با پارس سگ ها قاتی شده بود.آهسته از پله های ایوان بالا رفت و نگاه کرد؛لگری و دو مباشرش جیغ و داد می کردند و آواز می خواندند و صندلی ها را واژگون می کردند و برای هم شکلک های وحشتناک در می آوردند.
کاسی هم فوری برگشت.بعد از در پشتی گذشت و به نرمی از پلکان بالا رفت و در اتاق املین را زد.
املین در گوشه اتاق نشسته بود و رنگش از ترس پریده بود.گفت:آه کاسی،شما هستید؟خوشحالم آمدید.نمی دلنید امشب پایین پله ها چه سروصدای وحشتناکی راه انداخته بود.نمی توانم از اینجا فرار کنیم و به جای دیگری برویم؟هرجا،توی باتلاق های جنگل،بین مارها...
کاسی گفت:ما به جز گورستان جای دیگری نمی توانیم برویم.خیلی ها را دیده ام که سعی کردند بروند اما نتیجه اش را هم دید ام.تازه،تو نمی توانی توی باتلاق های جنگل دوام بیاوری.سگ ها تعقیبت می کنند و برت می گردانند.بعدش…
- بعدش چه کار می کند؟
کاسی گفت:بهتر است بپرسی چه کار نمی کند.او کارش را بین دزدهای دریایی جزایر هند غربی خوب یاد گرفته.اگر چیزهایی را که من دیده ام بگویم،شب خوابت نمی برد.من صدای جیغ هایی را اینجا شنیده ام که تا هفته ها آن صداها در گوشم بوده.
املین در حالی که خون به چهره اش نمانده بود،گفت:پس بگو من باید چه کار کنم؟او می خواهد من از آن شراب برندی نفرت انگیز بخورم.مادرم همیشه می گفت نباید به این جور چیزها لب بزنم.
کاسی گفت:مادرت می گفت؟چه فایده که مادرها بگویند؟روح و جسم تو به کسی که تو را خریده تعلق دارد.دنیا اینجوری است.
- آه کاسی،به من رحم کن.
- رحم؟مگر من هم دختری مثل تو نداشتم؟خدا می داند او حالا کجاست و متعلق به کیست.نژاد ما نفرین ابدی شده.اگر جرئت داشتم،خودم را می کشتم.
املین گفت:اما خودکشی کار پلیدی است.
- اما پلیدتر از زندگی کنونی ما نیست.

(۱):موی زنان،طره و موی مردان زلف نام دارد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
17

رونالدو
- رونالدو

بدل ایرانی لیونل مسی سر از موزه رئال مادرید درآورد!!!؟؟؟

-

بدل ایرانی لیونل مسی سر از موزه رئال مادرید درآورد!!!؟؟؟

در نوع خودش جالب !
ولی چرا از بارسا و مسی که این همه متعصب بود بهشون روبرگردوند
فکر کنم متوجه حقیقت دنیا شد و فهمید کی تاریخ فوتبال و نوشته

کلمات کلیدی:

رضا پرستش با عکس کریستانو رونالدو !!!
14 نظر
9

Previous 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11  ... Next 
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17