جام جهانی 2018
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
عضویت:   دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
آخرین حضور:   یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۶ ۲۳:۵:۱۳
-Dr Setayesh
-دو قدم تا کنکور
-متخصص چشم آینده
-1568امتیاز
-56067بازدید
-
43% - کاربر حرفه ای
-هرگز نگو:خسته ام زیرا اثبات می کنی ضعیفی.بگو:نیاز به استراحت دارم.💪💪 هرگز نگو:نمی توانم زیرا توانت را انکار می کنی.بگو:سعی ام را می کنم.💪💪 هرگز نگو:خدایا پس کی؟زیرا برای خداوند تعیین تکلیف می کنی.بگو:خدایا بر صبوریم بیفزا.🙏🙏 هرگز نگو:حوصله ندارم زیرا برای سعادتت ایجاد محدودیت می کنی.بگو:باشد برای وقتی دیگر.چشمانت را روی آن ببند.🙈🙈 هرگز نگو:شانس ندارم زیرا به محبوبیتت در عالم بی حرمتی می کنی.بگو:حق من محفوظ است.😊😊👑👑👑👑👑👑👑شب هایی که بیدار ماندی،روزهایی که جنگیدی،سرکوفت هایی که شنیدی،شکست هایی که خوردی،همه و همه تبدیل به شیرین ترین خاطرات می شوند؛اگر کم نیاوری و رویایت را دنبال کنی👊👊👑👑👑👑👑👑👑اگر تو سوار زندگی نشی،زندگی خراب میشه روت. (انیمیشن the Boss Baby)💪💪👑👑👑👑👑👑👑مسیر موفقیت یک راه صاف و مستقیم نیست بلکه راهی پر فراز و نشیبه؛مثل یک کشتی در دریا و تویی که الان کاپیتان کشتی هستی.آشفته دریا را رام کن.(انیمیشن the Boss Baby)💪💪👑👑👑👑👑👑👑آلیس گفت:باورم نمی‌شود.ملکه با تأسف گفت:باورت نمی‌شود؟دوباره سعی کن.نفس عمیقی بکش و چشم‌هایت را ببند.آلیس خندید:فایده‌ای ندارد؛به زحمتش نمی‌ارزد؛آدم نمی‌تواند چيزهای غيرممکن را باور کند.ملکه گفت:به جرأت می‌گویم دلیلش این است که زیاد تمرین نداری. وقتی من سن و سال تو بودم،روزی نیم ساعت این کار را می‌کردم.گاهی حتی پیش از صبحانه،حدود شش چیز غیرممکن را تصور می‌کردم.وقتی آدم جرأت خیال‌پردازی را داشته باشد،معجزه‌های زیادی رخ می‌دهد.مشکل این است که مردم هیچ‌وقت چیزهای غیرممکن را تصور نمی‌کنند.(آلیس در سرزمین عجايب)👍👑👑👑👑👑👑👑قوی ترین ها همیشه کسانی نیستند که پیروز می شوند،بلکه آن هایی هستند که وقتی می بازند،تسلیم نمی شوند.💪💪👑👑👑👑👑👑👑قوی باش و نترس.هرگاه بترسی،شکست می خوری.ترس از تنگدستی،شکست،ترس از دست دادن؛ترس هیچ قدرتی برایت به جا نمی گذارد؛وقتی هراسانی،آنچه که از آن بیم داری را سوی خود می کشانی❌⛔️🚫👑👑👑👑👑👑👑چیزهای خوب نصیب کسانی می شود که باور دارند👌چیزهای بهتر نصیب کسانی می شود که صبورند و بهترین چیزها نصیب کسانی می شود که تسلیم نمی شوند.👊👊👑👑👑👑👑👑👑محدودیتی اگر هست،فقط توی ذهن‌های خودتونه.فقط پاشو؛واسه رسیدن به هدفت باید بجنگی💪تو هیچی کم نداری👍فقط باید تلاش کنی👉👑👑👑👑👑👑👑 نقل است که نیمه شب،چند دوست به قایق‌سواری رفتند و مدت زیادی پارو زدند.سپیده که زد،با هم در گفتگو برآمدند که چقدر راه رفته‌ایم؟تمام شب را پارو زده‌ایم.باید مسیری خیلی طولانی را پیموده باشیم اما نور خورشید که دور و برشان را روشن کرد،دیدند درست در همان جایی هستند که شب پیش بودند.آنان تمام شب را پارو زده بودند ولی یادشان رفته بود طناب قایق را از ساحل باز کنند.😳😳در اقیانوﺱ بی پایان هستی.انسانی که قایقش را از این ساحل باز نکرده باشد،هر چقدر هم که رنج ببرد،به هیچ کجا نخواهد رسید.قایق تو به کجا بسته شده است؟به بدنت؟افکارت؟ترس ها و نگرانی هایت؟گذشته ات؟عواطفت؟ترس،ناامیدی،باورهای اشتباه،طناب هستند.🔒🔗مهم نیست که چقدر نماز بخوانی.به رحمت خدا که ایمان نداشته باشی،طناب بسته ای.مهم نیست که چقدر کار و تلاش کنی،به روزی بیکران خدا و ثروت بی نهایتش که به تو هم خواهد بخشید،ایمان نداشته باشی،همچنان فقیر خواهی بود.مهم نیست که چقدر درس خوانده ای و چه مدرکی گرفته ای،همین که باور درست نداشته باشی،نمی توانی پول در بیاوری.💰💰مهم نیست که چقدر سن و سال داشته باشی،باورهایت که ایراد داشته باشد،پیشرفت نخواهی کرد.خیلی چیزهای به ظاهر مهم،آنقدرها هم مهم نیستند.باورهای غلط،ناامیدی و ترس طناب هایی هستند که هرچقدر تلاش کنی،بدون باز کردنشان از خودت،حرکت نمی کنی.باید باور داشته باشی که خدا برایت خوشبختی،سلامتی،ثروت،خوشحالی و عاقبت بخيری می خواهد.💡💡اگر هنوز باور نداری،تمام عمر هم که تلاش کنی،نه ثروت می آفرینی،نه زندگی عالی می سازی و نه آنچه که عالی ترین است،می شود.✅تلاش زمانی جواب می دهد که باورهای عالی داشته باشی.👑👑👑👑👑👑👑هیچ رازی در مورد موفقیت وجود ندارد چرا که موفقیت نتیجه برنامه ریزی،کار سخت و یاد گرفتن از شکست ها است.موفقیت یک شبه به وجود نمی آید.(کالین پاول)✏️🔍📘👑👑👑👑👑👑👑شکست خوردن و زمین خوردن یک اتفاق است.تسلیم شدن و بلند نشدن یک انتخاب است.نگذار انتخاب هایت اسیر اتفاق ها شود.❌ده بار هم زمین خوردی،یازده بار از زمین بلند شو.🔝👑👑👑👑👑👑👑استاد ریاضی داشتیم که یک روز خارج از وقت درس گفت:اعداد کوچکتر از یک خواص عجیبی دارند؛شاید بتوان آنها را با آدم ها مقایسه کرد،مثل 0.2: وقتی در آنها ضرب می شوی یا می خواهی با آنها مشارکت کنی،تو را هم کوچک می کنند. وقتی می خواهی با آنها تقسیم شوی و مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی،مشکلاتت بزرگتر می شوند.وقتی با آنها جمع می شوی و در کنارشان هستی،مقدار زیادی به تو اضافه نمی کنند و چیزی به تو نمی آموزند.اگر آنها را از زندگی کم کنی،چیز زیادی را از دست نداده ای.زندگی ارزشمند خودتان را به خاطر آدم های کوچک و حقیر،بی ارزش نکنید و به بزرگی خودتان ایمان داشته باشید.🎖🥇🏅🏆👑👑👑👑👑👑👑منتظر زمان مناسب نمانید؛اقدام کنید.⏰از شکست نترسید؛از آن استفاده کنید.💪منتظر مسیر نباشید؛ایجادش کنید.✴️منتظر فرصت نباشید؛خلقش کنید.✴️به کم قانع نشوید؛بهترین ها را به دست آورید.✊👊مقایسه نکنید؛منحصربه فرد باشید.🏆🥇بدشانسی ها نجنگید؛تغییر وضعیت ندهید.💪به اشتباهاتتان فکر نکنید؛از آنها یاد بگیرید.📝📝عقب نشینی نکنید؛عبور کنید.🏃🏃‍♀چشم هایتان را نبندید؛ذهنتان را باز کنید.👁👁از زندگی نگریزید؛آن را بپذیرید.👣👣👑👑👑👑👑👑👑موفقیت فرمول مشخصی دارد:یک درصد استعداد و ۹۹ درصد پشتکار💪💪👑👑👑👑👑👑👑تو حق داری دنیای اطرافت را خودت بکشی ولی وقتی ترسیمش کردی،باید با تمام وجودت برای تحقق بخشیدنش بجنگی.⚔🛡⚔👑👑👑👑👑👑👑شما برای به انجام رساندن هدف و رسالتی خاص پا به این کره خاکی گذاشته اید.فرصت محدود است؛همین امروز اولین گام را در جهت تحقق رویاهایتان بردارید.(دارن هاردی)🗣👍👊💪👑👑👑👑👑👑👑زندگی با مردم دنیا مانند دویدن در گله اسب است؛🏇🏇🏇تا می تازی،با تو می تازند.زمین که خوردی،جلوترها هرگز برای تو به عقب برنمی گردند و عقب ترها به داغ روزهایی که می تاختی،تو را لگدمال خواهند کرد.👑👑👑👑👑👑👑بزرگ فکر کن.تقدیر،تقویم افراد عادی است و تغییر،تدبیر افراد عالی.نگذار ذهن های کوچک متقاعدت کنند که رویاهایت زیادی بزرگند.❌موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن:🤔آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا به تو بخندند😂 و آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند.🙂👑👑👑👑👑👑👑هیچ کس تا به امروز با اگر و اما و شاید به خواسته هایش نرسیده است.اگر واقعا خواهان موفقیت هستید،باید 👑سلطان👑 "بایدها" باشید،نه بنده "شایدها"👑👑👑👑👑👑👑اشکالی ندارد؛بگذار تمام دنیا پشتت را خالی کنند؛بگذار هیچ کس هوایت را نداشته باشد؛بگذار بی پناه و بی پشتوانه رهایت کنند.شانه هایت را بالا بینداز و با خودت تکرارکن:🗣فدای سرم؛فدای سرم اگر برایشان خوب خواستم و خوب مرا نخواستند؛فدای سرم که دنیایشان با دنیای من فرق داشت.نفسی عمیق بکش و به اهدافت خیره شو.خودت را گول نزن؛تو تا همین جایش هم کسی را نداشتی اما توانستی.ادامه اش برای تو.هیچ کاری ندارد.دیگران را بیخیال.باز هم روی پاهای خودت بایست.هرگاه باور کنی "هیچ شانه ای امن تر از شانه های خودت نیست"،به قله خواهی رسید.همه چیز به خودت بستگی دارد.خودت را باور کن.

نتایج زنده فوتبال
مقایسه مسی و رونالدو

با این کاربران آشنا شوید

جدول لا لیگا اسپانیا

رتبه
تیم
بازی
امتیاز
-/+
1
33
83
64
4
34
66
26
5
34
56
1
6
33
51
5
7
33
48
-11
8
34
48
8
9
34
47
-6
10
34
45
6
12
34
43
-10
15
34
40
-13
16
34
39
-12
17
34
37
-17
19
34
21
-47
20
34
20
-29
Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هشتادم

فرار کاسی و املین،خلق و خوی تند و خشن لگری را به نهایت درجه خود رساند و همان طور که انتظار می رفت،همه خشمش متوجه عمو تام بیچاره و بی دفاع شد.وقتی لگری،فرار کاسی و املین را بین برده ها اعلام کرد،چشمان عمو تام ناگهان برق زد و دستانش را به سوی آسمان بلند کرد اما این حرکت او از چشم لگری دور نماند.به علاوه،لگری دید که عمو تام به جمع تعقیب کنندگان ملحق نشد.ابتدا می خواست او را مجبور به این کار کند اما چون یکدندگی عمو تام را دیده بود و برای تعقیب فراری ها عجله داشت،با عمو تام درگیر نشد.
عمو تام نیز با تعداد کمی از برده ها در محل آلونک ها ماندند و برای فراری ها دعا کردند.
وقتی لگری،مایوس و مبهوت از تعقیب بازگشت،همه تنفر طولانی اش از عمو تام در وجودش به شکلی مرگبار و سرکش ظاهر شد.
آیا این مرد از همان موقع که او را خریده بود،به مبارزه دعوتش نکرده بود؟
آیا روح ساکت او مثل آتش جهنم،او را نمی سوزاند؟
آن شب،لگری در تختش نشست و با خود گفت:از او متنفرم…متنفرم.آیا او مال من نیست؟آیا نمی توانم هر کاری دلم خواست باهاش بکنم؟کی می تواند جلوی مرا بگیرد؟
و بعد مشتش را چنان فشرد که گویی می خواهد چیزی را در دستش خرد کند.
با این وجود،روز بعد نیز تصمیم گرفت چیزی نگوید بلکه فقط گروهی از افراد را از مزارع مجاور با سگ ها و تفنگ هایشان جمع کرد تا باتلاق های جنگل را محاصره کنند و خوب و دقیق آنجا را بگردند.اگر موفق می شد که چه بهتر اما اگر موفق نمی شد،عمو تام را احضار می کرد و به خدمتش می رسید.
روز بعد،کاسی از پنجره انبار،بیرون را نگاه کرد و گفت:امروز دوباره به شکار ما می روند.
سه چهار مرد اسب سوار،جلوی خانه،تمرین پرش می کردند و چندین قلاده سگ غریبه،با برده هایی که آنها را نگه داشته بودند،در کشمکش بودند و سگ ها به هم دیگر پارس می کردند.دو نفر از مباشران مزارع کناری و چند نفر از دوستان کافه ای لگری در شهر مجاور نیز برای تفریح به کمک او آمده بودند.
آنها مدت زیادی را با شور و شوق و دقت تمام دنبال شکار فراری ها رفتند اما کارشان بی نتیجه ماند.
وقتی لگری جلوی خانه از اسب پیاده شد،خسته و دمغ بود.روی کاناپه ای در سالن دراز کشید و گفت:کویمبو،فوری برو و تام کثافت را بیاور اینجا.همه این کارها زیر سر اوست.من همه چیز این قضیه را از جلد سیاهش می کشم بیرون.
سامبو و کویمبو،با اینکه از یکدیگر بدشان می آمد،هر دو به شدت از عمو تام متنفر بودند چون لگری ابتدا که عمو تام را خریده بود،به آنها گفته بود که می خواهد عمو تام را در غیاب خودش مباشر مزرعه کند و همین باعث شده بود که آنها کینه عمو تام را به دل بگیرند.این بود که کویمبو فوری رفت تا دستور اربابش را اجرا کند.
عمو تام از نقشه فراری ها باخبر بود و می دانست که آنها کجا قایم شده اند.به علاوه،از کینه شدید و قدرت خودکامه اربابش هم که باید جلویش می ایستاد،خبر داشت.با وجود این،در خود نیرویی الهی احساس می کرد تا به جای خیانت به آن زنان درمانده،با مرگ مواجه شود.
عمو تام،سبدش را در ردیف سبدهای دیگر گذاشت و گفت:خدایا،روحم را به تو می سپارم.
و سپس خود را به دستان خشن و بی رحم کویمبو سپرد.
کویمبو گفت:دیگر نمی توانی قسر در بروی.آدم به برده های اربابش کمک می کند تا فرار کنند؟حالا می بینی چه بلایی سرت می آید.
وقتی عمو تام و کویمبو وارد سالن شدند،لگری از جا بلند شد و به طرف عمو تام آمد و با خشونت،یقه کتش را گرفت و در حالی که از خشم،دندان هایش را به هم فشار می داد،گفت:خب تام،می دانی که تصمیم گرفته ام بکشمت؟
عمو تام به آرامی گفت:احتمالش زیاد است ارباب.
- بله؛من تقریبا تصمیمم را گرفته ام مگر اینکه بگویی راجع به کاسی و املین چه می دانی.
عمو تام چیزی نگفت.
لگری پایش را به زمین کوبید و مثل شیری غرید:شنیدی چه گفتم؟حرف بزن.
- من چیزی ندارم بگویم ارباب.
- تو پیر مسیحی سیاه،چطوری جرئت می کنی به من بگویی نمی دانم؟
عمو تام باز هم چیزی نگفت.
لگری نعره زنان ضربه محکمی به عمو تام زد و گفت:بگو چه می دانی.
عمو تام گفت:من می دانم ارباب اما نمی توانم بگویم.فقط می توانم بمیرم.
لگری نفس عمیقی کشید و با خشمی فروخورده،بازوی عمو تام را گرفت و صورتش را نزدیک صورت عمو تام برد و صدایی وحشتناک گفت:گوش کن تام.تو فکر می کنی چون من قبلا ولت کردم،این بار هم به حرفم عمل نمی کنم؟این بار تصمیم خودم را گرفته ام و حساب همه چیز را کرده ام.یا رامت می کنم یا می کشمت؛یکی از این دو تا.قطره قطره خونت را از بدنت می کشم بیرون تا به حرف بیایی.
عمو تام نگاهی به اربابش کرد و گفت:ارباب،اگر مریض بودید یا دچار دردسر می شدید یا در حال مرگ بودید،من می توانستم شما را نجات دهم و مثل آقایمان که خونش را به خاطر من داد،به راحتی و با دادن قطره قطره خونم،جان قیمتی شما را حفظ کنم.ارباب،دست از این گناه بزرگ بردارید.شما بیشتر از من صدمه می بینید.اگر به بدترین کارها متوسل شوید،رنج های من به زودی تمام می شود اما اگر شما توبه نکنید،رنج های شما تمام نشدنی است.
حرف های عمو تام مثل نوای موسیقی آلمانی در طوفانی سهمگین بود.
لگری بهت زده ایستاده بود و به عمو تام نگاه می کرد.در آن سکوت،حتی می شد صدای تیک تیک ساعت را شنید.لحظه ای با دودلی و تردید و بی تصمیمی گذشت اما روح شیطانی لگری،دوباره و این بار هفت بار قوی تر از قبل به وجودش بازگشت.کمی بعد،لگری در حالی که از خشم،دهانش کف کرده بود،قربانی اش را به زمین کوبید.
سامبو که با همه سنگدلی اش،دلش به حال صبوری عمو تام سوخته بود،گفت:ارباب،چیزی نمانده تمام کند.
لگری داد زد:برو کنار.من رامش می کنم.اگر حرف نزند،قطره قطره خونش را از تنش بیرون می کشم.
عمو تام چشمانش را باز کرد و به اربابش نگاه کرد و گفت:ای بیچاره بدبخت.بیشتر از این نمی توانی کاری کنی اما من با تمام وجود شما را می بخشم.و بعد از هوش رفت.
لگری جلو رفت تا نگاهی به عمو تام بکند.لگری گفت:فکر کنم بالاخره تمام کرد.آره مرده؛بالاخره دهانش را بست و خفه شد.
اما عمو تام هنوز کاملا نمرده بود.کلمات سحرآمیز و دعاهای مومنانه عمو تام بر قلب های آن دو سیاه وحشی و بی رحم،سامبو و کویمبو،تاثیر عمیقی گذاشته بود.
به محض اینکه لگری از اتاق بیرون رفت،آنها سعی کردند او را به هوش بیاورند و به زندگی بازگردانند چون فکر می کردند دارند به عمو تام لطف می کنند.
سامبو و کویمبو گفت:ما کار خیلی بدی کردیم اما امیدواریم ارباب تقاصش را پس بدهد نه ما.
سپس زخم های عمو تام را شستند و از پنبه های دور ریخته شده،رخت خوابی برای عمو تام درست کردند تا او را روی آنها بخوابانند.حتی یکی از آنها به خانه رفت و وانمود کرد خسته است و با التماس،یک لیوان نوشیدنی از لگری برای خودش گرفت و آورد و مقداری از آن نوشیدنی را در گلوی عمو تام ریخت.بعد گفت:تام،ما خیلی در حق تو بدی کردیم.
عمو تام با صدای ضعیفی گفت:من،شما را از صمیم قلب بخشیدم.
- تام،به ما بگو این مسیح کیست.این مسیح که تمام شب کنار تو بود،کیست؟
این سوال،جان تازه ای در روح ناتوان عمو تام دمید.عمو تام در جمله پرمعنا و سحرآمیز،از زندگی و مرگ مسیح و قدرت نجات بخش او با آنها سخن گفت.آن دو مرد وحشی هر دو به گریه افتادند.
سامبو گفت:پس چرا ما هیچ وقت چیزی راجع به مسیح نشنیده بودیم؟ای مسیح،به ما رحم کن.
عمو تام گفت:بیچاره ها،دوست داشتم اگر می توانستم همه چیزم را می دادم تا شما به مسیح ایمان بیاورید.ای مسیح،این دو روح را هم به من ببخش.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
10 نظر
12

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و نهم

اتاق خواب کاسی درست زیر همین انباری بود.یک روز کاسی بدون مشورت با لگری،اسباب و اثاثیه اتاقش را به جایی دور از آنجا منتقل کرد.لگری آن روز پس از گردش و اسب سواری به خانه بازگشت و پرسید:سلام کاسی.خبر تازه چیه؟
کاسی گفت:هیچ چیز.فقط من اتاقم را عوض کرده ام.
- برای چه؟
- چون دلم می خواهد بعضی وقت ها یک کم بخوابم.
- خب بخواب.مگر کسی نمی گذارد بخوابی؟
- اگر بخواهی می توانم برایت بگویم.
- بنال زنیکه هرزه.
- چیزی نیست.فکر کنم برای تو هم مهم نباشد.فقط از نیمه شب تا صبح،از انبار صدای ناله و شیون و شلاق و خش خش و غلت خوردن روی زمین می آید.
لگری نگران شد اما به زور خندید و گفت:از انباری؟مگر آنجا کیه کاسی؟
کاسی نگاه تندی به لگری کرد؛نگاهی که تا مغز استخوان او اثر گذاشت.بعد گفت:این را تو باید بگویی سایمون.
لگری فحشی داد و دو سه ضربه شلاق به کاسی زد اما کاسی به نرمی به طرف دیگر پرید و از در بیرون رفت.سپس برگشت و گفت:اگر در اتاق من بخوابی،خودت همه چیز را می شنوی.شاید بهتر باشد امتحان کنی.
بعد فوری در را بست و از پشت،کلون آن را انداخت.لگری خط و نشان کشید و تهدید کرد که در را می شکند اما بعد،به فکر فرو رفت و با نگرانی به سالن پذیرایی رفت.
کاسی حس کرد که تیرش به هدف خورده است و از آن ساعت به بعد،با مهارت تمام،سعی کرد در دل لگری وحشتی به پا کند؛او در سوراخ های الوار های بام،گردن بطری های شکسته را قرار داد تا به محض اینکه باد وزید،صدای ناله های بسیار غم انگیز و اندوهناکی از آن بلند شود و وقتی هم که باد تند شد،صدای ناله تبدیل به جیغ و شیون بشود.
برده ها گاه گاهی این صداها را می شنیدند.به همین دلیل،افسانه قدیمی وجود روح و اشباح در انباری دوباره در ذهنشان زنده شد.از طرفی،با اینکه کسی جرئت نداشت درباره این موضوع با لگری صحبت کند،لگری وجود چنین فضایی را در اطرافش حس می کرد.
یکی دو شب بعد،لگری در سالن،کنار شعله های لرزان آتش نشسته بود.آن شب،شبی طوفانی بود؛شبی که یک عالم صداهای عحیب و غریب در خانه قدیمی و زهوار در رفته پیچیده بود.پنجره ها به هم می خورد.پنجره های کرکره ای به هم کوبیده می شد.باد زوزه می کشید و در دودکش ها می پیچید.
لگری چند ساعتی به حساب هایش رسیدگی کرد و روزنامه خواند.بعد روزنامه اش را روی میز گذاشت و کتابی را که قبلا دیده بود کاسی می خواند،از روی میز برداشت و ورق زد.کتاب،مجموعه ای از داستان های پر از قتل و خونریزی و اشباح و ارواح و اتفاقات خارق العاده ای همراه با نقاشی بود.لگری با اینکه چند بار اخ و پیف کرد اما کتاب را ورق زد و بعد از اینکه مدتی خواند،فحشی داد و کتاب را روی میز پرت کرد.بعد گفت:کاسی،تو که به اشباح اعتقاد نداری؟من فکر می کردم باشعورتر از این حرف ها هستی که از سروصداها بترسی.
کاسی با بدخلقی گفت:مهم نیست من چه عقیده ای دارم.
- موقعی که در دریا بودم،ملوان ها سعی می کردند مرا با قصه های ترسناک بترسانند اما من اصلا نمی ترسیدم.
کاسی از گوشه اتاق،نگاه تندی به او کرد؛از آن نگاه هایی که لگری را همیشه مضطرب می کرد.
لگری گفت:آن صداها چیزی جز صدای موش و باد نیست؛موش ها صدای عجیب و غریبی از خودشان درمی آورند.در کشتی،گاهی من این صداها را می شنیدم.
کاسی می دانست لگری از نگاه او مضطرب می شود.این بود که جوابی نداد و هم چنان به او زل زد.
لگری گفت:حرف بزن زن.چه می گویی؟
کاسی در حالی که هم چنان به لگری زل زده بود،گفت:موش ها می تواننید از پله ها پایین بیایند؟می توانند از دالان بگذرند؟در قفل شده را باز کنند و یک صندلی بگذارند پشت آن؟می توانند بیایند تا تخت خوابت و دستشان را به طرفت دراز کنند؟
و دست سرد و یخ زده اش را روی دست لگری گذاشت.لگری از جا پرید و عقب رفت و فحشی به کاسی داد و گفت:زن چه می خواهی بگویی؟آیا کسی این کارها را کرده؟
کاسی درحالی که لبخندی ترسناک می زد،گفت:نه،البته که نه.من گفتم؟
- اما تو گفتی.واقعا دیدی؟بگو،بگو چی بوده کاسی.
- اگر می خواهی بدانی خودت در آن اتاق بخواب.
- از انبار زیر شیروانی آمد کاسی؟
- آمد؟چی آمد؟
- یعنی چی؟همین را که گفتی.
کاسی با بدخلقی گفت:من چیزی نگفتم.
لگری مضطرب بود و در اتاق قدم می زد.گفت:من همین امشب باید سر از این موضوع دربیاورم.می روم هفت تیرهایم را بردارم.
- بردار و در آن اتاق بخواب.دوست دارم ببینم چه می کنی.با هفت تیرت بهش شلیک کن.
لگری پایش را به زمین کوبید و ناسزایی گفت.
کاسی گفت:فحش نده؛هیچ کس صدای تو را نمی شنود.گوش کن؛صدای چی بود؟
لگری تکانی خورد و گفت:چی؟
ساعت قدیمی و سنگین آلمانی در گوشه اتاق،آهسته،دوازده ضربه نواخت.لگری نه چیزی می گفت و نه حرکتی می کرد؛دچار وحشتی مرموز شده بود.
کاسی در حالی که ضربه ها را می شمرد،گفت:شد دوازده تا.حالا برویم ببینیم.
بعد برگشت و دری را که به راهرو راه داشت،باز کرد و ایستاد و وانمود کرد که گوش می کند.گفت:گوش کن؛صدای چی بود؟
لگری گفت:فقط صدای باد است لعنتی.نمی شنوی چه زوزه ای می کشد؟
کاسی زمزمه کنان گفت:سایمون،بیا اینجا.
بعد دستش را گرفت و او را تا پای پلکان برد و گفت:گوش کن؛می دانی این صدای چیه؟
صدای جیغی وحشیانه در پلکان طنین انداز شد.صدا از انباری بالای سرشان می آمد.زانوهای لگری لرزید و به هم خورد و رنگ چهره اش از ترس پرید.کاسی نیشخندی زد؛نیشخندی که خون را در رگ های لگری منجمد کرد.
کاسی گفت:بهتر نیست هفت تیر هایت را دستت بگیری؟موقعش رسیده که سر از موضوع دربیاوری؛بهتر است بروی بالا توی انباری.
لگری فحشی داد و گفت:نمی روم.
- چرا؟روح و شبحی در کار نیست.بیا.
بعد،در حالی که می خندید و از پلکان مارپیچ بالا می رفت،پشت سرش را نگاه کرد و گفت:بیا.
- تو شیطانی.برگرد عجوزه؛برگرد کاسی؛نرو.
اما کاسی مثل دیوانه ها می خندید و بالا می رفت.لگری،صدای در دالانی را که به انباری می خورد،شنید و بعد،کاسی که پیش بینی باد را کرده بود،مخصوصا در انباری را باز کرد و باد تندی از پلکان به پایین وزید و شمعی را که در دست لگری بود،خاموش کرد.سپس صدای جیغ ترسناکی آمد؛انگار کسی بغل گوش لگری جیغ کشید.لگری دیوانه وار پابه فرار گذاشت و به سالن برگشت.
چند لحظه بعد،کاسی درحالی که آرام و خوشرو بود و رنگش پریده بود و در چشمانش همان برق ترسناک دیده می شد،پیش لگری برگشت و گفت:امیدوارم که راضی شده باشی.
لگری گفت:مرده شور ببردت لعنتی.
- چرا؟من فقط رفتم بالا و در را بستم.مگر فکر می کنی در انباری چه خبر است سایمون؟
- به تو ربطی ندارد.
- خب به هر حال خوشحالم از اینکه در اتاق زیر انبار شیروانی نمی خوابم.
با بازی هایی که کاسی سر لگری درآورد،لگری ترجیح می داد سرش را در دهان شیر بکند اما انباری بالای سرش را وارسی نکند.
آن شب وقتی همه در خواب بودند،کاسی،آهسته و با احتیاط،مقدار زیادی آذوقه را که برای چندین روزشان کافی بود،جمع کرد و بیشتر لباس های توی قفسه لباس های خودش و املین را یکی یکی به انباری منتقل کرد.همه چیز آماده بود و آنها فقط منتظر فرصت مناسب بودند تا نقشه فرارشان را اجرا کنند.
کاسی یک بار که تصادفا لگری خوش خلق بود،از موقعیت استفاده کرد و با چرب زبانی،لگری را راضی کرد که او را به شهر مجاور که درست کنار رودخانه ردریور بود،ببرد و بعد،با حافظه قوی و استثنایی که داشت،همه پیچ های جاده ها را به خاطر سپرد و زمان لازم برای گذشتن از آنها را حساب کرد.
بالاخره زمان اجرای نقشه رسید.
یک روز غروب که لگری به مزرعه های مجاور رفته بود،کاسی در اتاق املین بود و هر دو مشغول درست کردن دو بسته کوچک بودند.کاسی به املین گفت:خب،اندازه اش خوب است.حالا کلاهت را بگذار سرت تا برویم؛دیگر وقتش است.
- اما باز هم ممکن است ما را ببیند.
- در هر حال آنها،ما را تعقیب می کنند.ما یواشکی از در پشتی خارج می شویم و می رویم طرف پایین آلونک ها.سامبو و کویمبو حتما ما را می بینند و تعقیبمان می کنند.ما می رویم بین باتلاق های جنگل.آنها دیگر نمی توانند ما را تعقیب کنند اما به همه خبر می دهند و سگ ها را دنبال ما می فرستند.وقتی آنها دارند این طرف و آن طرف می روند و در هم می لولند،من و تو از توی نهری که به پشت خانه می رسد،برمی گردیم پشت خانه.با این کار سگ ها به اشتباه می افتند چون در آب یک جا نمی ماند.در این موقع،همه از خانه برای تعقیب ما بیرون رفته اند و هیچ کس در خانه نیست.ما هم از در پشتی می آییم توی خانه و می رویم توی انباری زیر شیروانی.من آنها،توی آن صندوق بزرگ داخل انباری،جای خوبی درست کردم؛باید مدتی را در انباری بمانیم چون آنها،زمین و زمان را برای تعقیب ما به هم می ریزند.حتما لگری چند تا از مباشرهای مزارع دیگر را هم جمع می کند و همه جا،حتی وجب به وجب باتلاق های جنگل را دنبال ما می گردند.لگری خیلی به خودش می نازد که تا حالا کسی از دستش فرار نکرده برای همین بگذار هرچه دلش می خواهد،بگردد.
دو فراری،بی صدا از خانه بیرون خزیدند و در تاریکی شب به آلونک ها رسیدند.همان طور که کاسی پیش بینی کرده بود،وقتی آنها به منطقه باتلاقی که دور تا دور مزرعه را گرفته بود،رسیدند،کسی آنها را صدا زد تا بایستند اما این آدم سامبو نبود بلکه خود لگری بود که با فحش و ناسزاگویی و حالتی خشمگین،آنها را تعقیب می کرد.
وقتی لگری آنها را صدا زد،املین که دست کاسی را گرفته بود،خودش را باخت و گفت:کاسی من دارم از هوش می روم.
کاسی دشنه ای کوچک از جیبش درآورد و تیغه براق آن را جلوی چشمان املین گرفت و گفت:اگر از هوش بروی،می کشمت.
این حرکت کاسی کاملا موثر واقع شد و املین از هوش نرفت و توانست با کسی در راه پیچ در پیچ باتلاق های جنگل پیش برود؛راهی که آنقدر تاریک و وسیع بود که لگری از تعقیب آنها کاملا ناامید شد اما خنده ای کرد و گفت:خوب خودشان را در تله انداختند،هرزه ها.
سپس به محل آلونک برده ها رفت.کارگران تازه از مزرعه برگشته بودند.لگری داد زد:آهای سامبو،کویمبو،همه بیایید.دو تا فراری در باتلاق ها هستند.به هر کاکاسیاهی که آنها را دستگیر کند،پنج دلار می دهم.سگ ها را هم باز کنید؛تایگر و فی یوری و بقیه سگ ها را باز کنید.
این خبر جنجال زیادی به پا کرد.خیلی از برده ها به امید گرفتن پاداش یا برای خوش خدمتی پیش دویدند اما هر کدام به یک طرف می دویدند؛برخی مشعل روشن می کردند و بعضی،سگ های جفت را از هم باز می کردند.پارس وحشیانه سگ ها نیز جنجال و شلوغی را دو چندان کرده بود.سامبو تفنگ را از اربابش گرفت و گفت:ارباب،اگر نتوانستم آنها را دستگیر کنم،اجازه تیراندازی به آنها را دارم؟
- اگر دلت خواست،می توانی کاسی را با تیر بزنی چون موقعش رسیده که به درک واصل شود اما دختره را نزنید.خب بچه ها،بجنبید.هر کس آنها را دستگیر کند،پنج دلار و یک لیوان نوشیدنی پیش من دارد.
کل دسته تعقیب کنندگان،از آدم ها گرفته تا سگ ها،مشعل به دست و با سروصداها و فریاد و نعره های وحشیانه و پارس کنان،به طرف باتلاق های جنگل پیش رفتند و در فاصله ای کم از پشت آنها نیز همه خدمتکاران خانه اربابی،آنها را تعقیب می کردند.وقتی املین و کاسی،یواشکی از در قبلی خانه به داخل آن خزیدند،هیچ کس در خانه نبود اما هنوز صدای فریاد و نعره تعقیب کنندگان،فضا را پر کرده بود و املین و کاسی می توانستند از پنجره های سالن پذیرایی،دسته تعقیب کنندگان و نور مشعل هایشان را در امتداد باتلاق های جنگل ببینند.کاسی با خونسردی گفت:لازم نیست عجله کنیم.همه رفتند بیرون برای شکار ما.تفریح خوبی برای امشبمان است.می توانیم با آرامش به انباری برویم.
بعد،در حالی که کلیدی از پالتوی لگری که از فرط عجله روی میز انداخته بود،برمی داشت،گفت:در ضمن باید برای خرج سفرمان هم پول برداریم.
سپس کشوی میز لگری را با کلید باز کرد و یک دسته اسکناس درآورد و به سرعت آنها را شمرد.
املین گفت:بهتر است این کار را نکنیم.
- چرا؟ببینم بهتر است در باتلاق های جنگل از گرسنگی بمیریم یا با اینها به ایالت های آزاد برویم؟با پول می شود هر کاری کرد دختر.
بعد پول ها را در سینه اش گذاشت.
املین گفت:این دزدی است.
کاسی مسخره کنان خندید و گفت:دزدی؟آنهایی که روح و جسم ما را می دزدند،نباید از دزدی با ما صحبت کنند.همه این پول ها دزدی است؛دزدی از موجودات بدبخت و گرسنه ای که عرق می ریزند و کار می کنند و بالاخره به درک واصل می شوند تا لگری سود ببرد.خب،بیا برویم به انباری.من آنجا به اندازه کافی شمع و کتاب انبار کرده ام تا وقتمان را بگذرانیم.مطمئن باش که آنها دنبال ما به آنجا نمی آیند و اگر بیایند،من نقش ارواح را برایشان بازی می کنم.
در انباری،صندوق غول پیکری را که قبلا با آنها،مبلمان خانه را حمل کرده بودند،یک وری روی زمین گذاشته بودند و درش رو به دیوار بود.کاسی فانوس کوچکی را روشن کرد و آنها داخل صندوق خزیدند.آنجا،کاسی قبلا یک جفت تشک و نازبالش و شمع و لباس های کافی برای سفرشان ذخیره و جاسازی کرده بود.
آن دو مدتی ساکت بودند.کاسی کتابی را به فرانسه می خواند و املین از خستگی خوابش برد و مدتی چرت زد اما با صدای فریادها و نعره های بلند و تلق تلوق اسب ها و پارس سگ ها از خواب پرید.
کاسی با خونسردی گفت:از شکار برگشته اند.نترس.می توانی از این سوراخ،بیرون را ببینی.می بینی؟همه آنجا هستند.سایمون مجبور است امشب دست از تعقیب ما بردارد.می بینی چقدر اسبش توی باتلاق ها گلی شده؟سگ ها هم لب و لوچه شان آویزان است.
املین گفت:یواش؛شاید صدایتان را بشنوند.آن وقت چی می شود؟
- اگر آنها از انباری صدایی بشنوند،دور و بر انباری نمی گردند؛پس خطری وجود ندارد.هرچه قدر دلت می خواهد سروصدا کن چون آنها را بیشتر می ترساند.
بالاخره سکوت نیمه شب بر خانه حاکم شد و لگری در حالی که به بخت خودش لعنت می فرستاد و قسم می خورد که فردا از فراری ها انتقام بگیرد،به رختخواب رفت.


از همه کسایی که این داستان رو پیگیری می کنن،بابت تاخیر دو هفته ای که پیش اومد،معذرت می خوام.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
9 نظر
13

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و هشتم

یک شب،هنگامی که همه برده ها در کلبه عمو تام در خواب عمیق بودند،ناگهان عمو تام با دیدن چهره کاسی از سوراخی بین کنده های درخت که جای پنجره بود،از خواب بیدار شد.کاسی بی صدا اشاره کرد تا عمو تام بیرون برود.عمو تام از کلبه بیرون رفت.
ساعت یک و دو نیمه شب یک شب مهتابی بود.نور ماه بر چهره کاسی افتاده بود و عمو تام دید که چشمان درشت کاسی برخلاف همیشه که از ناامیدی موج می زد،از خشمی تند برق می زند.
کاسی گفت:بیا اینجا پدر تام.یک خبر برایت دارم.دوست داری آزاد شوی تام؟
- هر وقت خدا بخواهد،آزاد می شوم.
کاسی گفت:اما می توانی امشب آزاد شوی؛بیا،بیا برویم تام.او در خوابی عمیق است.من به اندازه کافی دارو در شراب برندی او ریخته ام.کاش داروی بیشتری داشتم تا دیگر احتیاجی به تو نباشد اما بیا؛در پشتی باز است.یک تبر آنجا گذاشتم.در اتاق هم باز است.من راه را بهت نشان می دهم.اگر دستان من قدرت داشت،خودم این کار را می کردم.بیا.
اما عمو تام،با اینکه کاسی،او را به جلو هل می داد،ایستاد و عقب رفت و گفت:نه خانم جان.من هرگز این کار را نمی کنم.
-به سرنوشت این برده های بدبخت فکر کن تام؛ما می توانیم همه آنها را آزاد کنیم؛می توانیم به باتلاق های جنگل برویم و در یک جزیره با هم زندگی کنیم.هر جور زندگی کنیم،بهتر از این زندگی است.
عمو تام گفت:نه؛از بدی،خوبی به وجود نمی آید.
کاسی برگشت و گفت:پس خودم این کار را می کنم.
عمو تام جلوی کاسی زانو زد و گفت:نه خانم کاسی.به خاطر مسیح که جانش را برای شما داد،روح با ارزشت را به شیطان نفروش این کار نتیجه اش فقط بدی است.مسیح،ما را دعوت به انتقام نکرده.ما باید رنج بکشیم و منتظر خواست خدا باشیم.
- منتظر باشیم؟مگر من تا حالا منتظر نبودم؟آنقدر منتظر شده ام که سرگیجه گرفته ام و قلبم درد می کند.مگر او صدها برده بدبخت را زجرکش نکرده؟آنها،مرا دعوت به انتقام می کنند.اجل لگری سر رسیده.من خون قلب او را می خواهم.
عمو تام دستان کوچک کاسی را گرفت.عضلات دست کاسی از شدت انقباض می لرزید.گفت:نه،نه،نه؛این بیچاره روح از دست داده،تو نباید این کار را بکنی.آقای عزیز و مقدس ما،هرگز غیر از خون خودش،خون کس دیگری را نریخت و آن هم برای ما بود که آن موقع دشمنش بودیم.خدایا،ما را یاری کن تا از او پیروی کنیم و دشمنانمان را دوست داشته باشیم.
کاسی نگاه تندی به او انداخت و گفت:دوست داشته باشیم؟همچین دشمن هایی را؟من قدرت چنین کاری را ندارم.
عمو تام در حالی که چشمانی گریان و صدایی فروخورده به آسمان نگاه می کرد،گفت:وقتی ما بتوانیم دشمنانمان را دوست داشته باشیم و دعا کنیم،نبرد تمام می شود و نوبت پیروزی می رسد.
احساسات عمیق و پر شور عمو تام و لحن مهربان و اشک های او همچون شبنمی بود بر روح هیجان زده و آشفته زن.عمو تام حس کرد که عضلات دستان کاسی شل شد.
کاسی گفت:مگر من نگفتم شیاطین دنبالم هستند؟پدر تام،من از وقتی که بچه هایم را فروختند،نتوانسته ام دعا کنم؛نمی توانم دعا کنم.
عمو تام گفت:من برای تو دعا می کنم کاسی.به سوی مسیح برگرد؛او برای التیام قلب های شکسته آمد.
کاسی ساکت بود اما اشک های درشت از چشمان غمگینش جاری شد.
عمو تام گفت:اگر توانستید از اینجا فرار کنید؛شما و املین.فقط اگر توانستید بدون خونریزی بروید،فرار کنید.
- پدر،شما هم با ما می آیید؟
عمو تام گفت:نه.یک موقعی می خواستم و می توانستم؛اما خداوند می خواهد من در میان این بیچاره ها باشم و کاری برایشان انجام دهم.من بین آنها می مانم و تا آخر رنج می کشم اما شما با من فرق دارید؛شما تحمل این رنج ها را دارید.بهتر است اگر میتوانید بروید.
- اما من راه فراری جز قبرستان نمی شناسم.پرنده و چرنده و حتی مارها و سوسمارها،خانه و محل استراحت دارند اما ما جایی نداریم.سگ های آنها در باتلاق های جنگل ما را شکار می کنند.همه چیز و همه کس علیه ما هستند،حتی حیوانات.کجا برویم؟
عمو تام گفت:خدایی که دانیال نبی را در لانه شیرها نجات داد و بچه ها را از آتش نجات می دهد،هنوز زنده است و مطمئن هستم که شما را هم نجات می دهد.
کاسی بارها و ساعت ها به انواع و اقسام نقشه های فرار ممکن و محتمل فکر کرده بود اما به دلیل اینکه همه آنها غیرعملی بود،آنها را کنار گذاشته بود اما اینک،ناگهان نقشه ای با تمام جزییاتش در ذهنش جرقه زد؛نقشه ای که بسیار ساده و عملی بود.
کاسی گفت:باشد پدر تام.سعی می کنم فرار کنم.
عمو تام گفت:خدا یارتان باشد.آمین.
انبار زیر شیروانی خانه لگری،مثل همه انبار های زیر شیروانی،جایی وسیع و متروک،پر از گرد و خاک و تارهای عنکبوت بود که خرت و پرت های به درد نخور را در آن جا داده بودند.خانواده ثروتمندی که در دوران خوشی اش در این خاک زندگی می کرد،مبلمان نفیسی را که از خارج وارد کرده بودند،با خود بردند اما بعضی از آنها را در اتاق ها جا گذاشتند که در حال پوسیده شدن بود و مقداری از آنها هم در انباری زیر شیروانی انبار شده بود.یکی دو صندوق غول پیکر را هم که با آنها مبلمان را آورده بودند،هنوز چسبیده به دیوار انباری زیر شیروانی بود.انباری پنجره کوچکی نیز داشت که از شیشه های کثیف پر از غبار آن،نور بر صندلی های خاک گرفته می تابید.این انباری فضایی ترسناک داشت و به نظر مثل خانه اشباح می آمد.
چند سال پیش،لگری،زن سیاه پوستی را که از دستش عصبانی بود،چند هفته ای در این انباری حبس کرد.از اینکه در آنجا چه بر سر زن بیچاره آمد،چیزی نمی گوییم؛فقط یک روز جسد این موجود بدبخت را از آنجا بیرون آوردند و دفن کردند و بعد از آن شایعه شد که صدای فحش و ناسزا و ضربات شلاق و جیغ و شیون و ناله از آنجا شنیده می شود.حتی یک بار،وقتی لگری اتفاقی اینجور شایعات را شنید،خشمگین شد و قسم خورد که هر کس از آن به بعد از اینجور داستان ها درباره انباری بگوید،چند هفته ای او را آنجا غل و زنجیر می کند تا خودش بفهمد آنجا چه خبر است.همین تهدید کافی بود که جلوی این حرف ها گرفته شود.
کم کم دیگر کسی در پلکانی که به طرف انباری می رفت و حتی دالان منتهی به پلکان رفت و آمد نمی کرد و از ترس،درباره آن حرفی نمی زد و آن افسانه فراموش شد اما به فکر کاسی رسید که از این عقیده خرافی که لگری خیلی به آن اهمیت می داد،برای آزادی خودش و املین حداکثر استفاده را بکند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو
12 نظر
13

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و هفتم

مدت ها قبل از اینکه زخم های عمو تام خوب بشود،لگری او را مجبور کرد دوباره به مزرعه برگردد و کار کند.عمو تام ابتدا دلش را خوش کرده بود که در وقت بیکاری اش انجیل می خواند اما آنجا خبری از اوقات بیکاری نبود.آن موقع از سال،فصل اوج کار بود و لگری هفت روز هفته،حتی روزهای یکشنبه،از برده هایش کار می کشید تا پنبه بیشتری به دست آورد و شرط بندی را ببرد چون اگر هم چند برده بیشتر از پا درمی آمد،می توانست برده های بهتری بخرد.
عمو تام اوایل،هر شب،بعد از کار سخت روزانه در پرتو آتش،یکی دو آیه از انجیل را می خواند اما بعد از آن کتک های بی رحمانه ای که خورد،وقتی به آلونک برمی گشت،آنقدر خسته بود که موقع خواندن انجیل سرش گیج می رفت و چشمانش،چیزی را نمی دید؛به همین دلیل از خستگی کنار دیگر برده ها دراز می کشید.
آیا عجیب بود که آن آرامش و ایمان و توکلی که او تاکنون داشت،جایش را به سرگردانی روح و یاس و ناامیدی بدهد؟
هفته ها و ماه ها می شد که عمو تام در تاریکی و غم با روحش در کشمکش بود.به نامه ای که خانم اوفلیا به دوستانش در کنتاکی نوشته بود،فکر می کرد و دائم دعا می کرد که خداوند،کسی را برای نجات او بفرستد؛هر روز امیدوار بود که خداوند،کسی را برای بازخرید او بفرستد اما هیچ کس نمی آمد؛برای همین داشت زیر فشار این فکر که عبادت خدا بی فایده است و خدا،او را فراموش کرده است،خرد می شد.
عمو تام دیگر به کاسی و املین هم فکر نمی کرد.در حقیقت،دیگر وقت نداشت با کسی همدردی کند.یک شب که کتاب انجیل می خواند،از خود پرسید که "آیا کلمات معنای خود را از دست داده اند؟" یا "چشمان تار و حس خسته و کوفته او دیگر نمی تواند وحی الهی را حس کند؟"
عمو تام از ته دل آه کشید و انجیل را در جیبش گذاشت اما در همین موقع قهقهه گوش خراشی کسی را شنید و سرش را بالا آورد؛لگری مقابل عمو تام ایستاده بود.
لگری گفت:خب پیرمرد،دیدی که مذهبت فایده ای ندارد؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری گفت:تو احمقی.وقتی من خریدمت،می خواستم باهات خوب تا کنم.جایت خیلی بهتر از سامبو و کویمبو می شد و راحت می شدی؛به جای اینکه هر دو روز یک بار،شلاق بخوری و لت و پار شوی،می توانستی آزاد و مثل آقا بگردی و سیاه های دیگر را شلاق بزنی.فکر نمی کنی بهتر است عاقل باشی؟این کتاب انجیل را در آتش بینداز و به کلیسای من ملحق شو.
عمو تام گفت:خدا نکند.
- اما دیدی که خدا به تو کمک نکرد.اگر کمک می کرد،نمی گذاشت من،تو را بخرم.مذهب تو یک مشت دروغ بی ارزش است.بهتر است به من ملحق شوی.من برای خودم کسی هستم و می توانم برایت یک کاری بکنم.
- نه ارباب.چه خدا به من کمک بکند و چه نکند،من به او وفادارم و تا آخر نیز به او ایمان خواهم داشت.
لگری با حالتی تحقیرآمیز،تفی توی صورت عمو تام انداخت و لگدی به او زد و گفت:هنوز هم احمقی.مهم نیست.کاری می کنم که بالاخره تسلیم شوی.حالا می بینی.
و برگشت و رفت.
کنایه های کفرآمیز ارباب ظالم عمو تام،روح افسرده او را کاملا متزلزل کرد؛اگرچه دست مومن عمو تام هنوز هم با ناامیدی به صخره ابدی چسبیده بود.عمو تام،گیج و منگ،کنار آتش نشسته بود اما ناگهان انگار همه چیز در اطرافش محو شد و تصویر کسی که تاجی از خار بر سر داشت،پیش رویش ظاهر شد.مرد،شلاق خورده بود و خون آلود بود.عمو تام با احترام به آن چهره صبور نگاه کرد.دستانش را به طرف او دراز کرد و زانو زد.بعد دید که همان چهره با مهربانی به سوی او خم شد و گفت:کسی که پیروز شود،با من به تخت تکیه خواهد زد؛چنان که من پیروز شدم با پدر بر تختش تکیه زده ام.
عمو تام نفهمید که چه مدت آنجا نشسته بود و در آن حال بود.وقتی به خود آمد،آتش خاموش شده و لباس هایش از شنبم خیس شده بود.حالا چنان غرق در شادی بود که دیگر گرسنگی،سرما،خواری،یاس و بدبختی را حس نمی کرد.
چند ساعت بعد،هنگامی که برده های خواب آلود در پرتو خاکستری و کم رنگ صبحگاهی برای کار به مزرعه می رفتند،یک نفر در بین آنها استوار و با روحیه شاد پام برمی داشت و او،عمو تام بود.

***

روح عمو تام لبریز از دلسوزی و همدردی نسبت به بیچارگان دور و اطرافش بود.موقع رفتن به مزرعه و برگشتن از آنجا و موقع کار در مزرعه،هموار به برده های خسته،دلسرد و مایوس کمک می کرد.ابتدا بردگان بیچاره و فرسوده و ستم دیده معنی رفتار او را درست نمی فهمیدند ولی وقتی او هفته ها و ماه ها هم چنان به کارش ادامه داد،کم کم تارهای قلب کرختشان که مدت ها بود که صامت مانده بود،به ارتعاش درآمد.
این مرد عجیب،ساکت و صبور که همیشه آماده بود تا بارهایشان را حمل کند و از کسی کمک نمی خواست،همیشه آخر از همه می آمد و از همه کمتر سهم غذا می خواست و همیشه،حتی آن سهم کمش را هم با نیازمندان تقسیم می کرد و در شب های سرد،برای راحتی زنان بیماری که از سرما می لرزیدند،روانداز پاره پوره اش را به آنها می داد و سبد برده های ضعیف تر را پر از پنبه می کرد و خطر وحشتناک کم شدن پنبه های خودش را به جان می خرید و با اینکه ارباب ستمگر،دائم در تعقیب و در کمینش بود،هرگز کلمه ای زشت و ناسزا بر زبان نمی آورد،کم کم نفوذ عجیبی بین برده ها پیدا کرد.
وقتی فصل اوج کار گذشت و دوباره روزهای یکشنبه به آنها تعطیلی دادند،خیلی از آنها دور عمو تام جمع می شدند و از او می خواستند تا برایشان از عیسی مسیح صحبت کند.برده ها خوشحال بودند که دور هم جمع می شوند و دعا و سرود می خوانند اما کمی بعد،لگری دیگر به آنها اجازه نداد اجتماع کنند و بارها اجتماعاتشان را با فحش و ناسزا به هم زد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
16

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و ششم

هنگامی که ما از تام لوکر جدا شدیم،او در تخت خواب تمیز و مرتبی در خانه یکی از کوآکرها به خود می پیچید و ناله می کرد و عمه دورکاس از او پرستاری می کرد.(۱)
کمی بعد،وقتی تام لوکر حالش بهتر شد،از جا پرید و رواندازش را پس زد و گفت:آن یارو و زنه اینجا هستند؟
عمه دورکاس گفت:آره.
- گوش کن؛بهتر است آنها زودتر از دریاچه بگذرند؛هر چه زودتر،بهتر؛چون ما در سندسکی (Sendesky) آدم هایی داریم که مراقب رفت و آمد کشتی ها هستند.حالا دیگر برایم مهم نیست برای همین اینها را به شما می گویم.خدا کند آنها فرار کنند تا مارکس لعنتی همه جایش بسوزد.ننه بزرگ،بگو زنه سر و لباسش را یک جوری عوض کند چون نشانی هایش را به آنها داده اند.
عمه دورکاس گفت:باشد؛بهشان می گویم.
تام لوکر سه هفته ای در خانه کوآکر ها در بستر بیماری بود و وقتی از تخت خواب بیماری بلند شد،غمگین تر و عاقل تر بود و این بار به جای شکار برده ها،با کمال میل از استعدادش در شکار خرس ها و گرگ ها و حیوانات دیگر استفاده کرد.
از آنجا که تام لوکر گفته بود که مارکس و بقیه دنبال فراری ها هستند،آنها دو دسته شدند:ابتدا جیم و مادرش به سندسکی رفتند و سپس،یکی دو شب بعد،جورج و لیزا و بچه شان،هاری،یواشکی به این شهر رفتند و زیر سقف خانواده ای مهمان نواز ساکن شدند تا خودشان را آماده کنند و از آخرین گذرگاه یعنی رودخانه بگذرند.
دو روز بعد،نزدیک صبح،جورج سرش را به دستش تکیه داده بود و زنش را نگاه می کرد که داشت یک دست لباس مردانه را به تنش جفت و جور می کرد چون فکر کرده بود که اینجوری می توانند صحیح و سالم از رودخانه عبور کنند.
سپس لیزا در حالی که جلوی آیینه ایستاده بود،با قیچی موهای بلندش را کوتاه کرد.آنگاه برسی برداشت و رو به شوهرش کرد و گفت:اینجوری یک مرد جوان خوشگل شدم.نه؟
بعد خندید و از خجالت سرخ شد.
جورج گفت:تو همیشه خوشگل می شوی.
در این موقع در باز شد و خانم محترم میانسالی که دست هاری را گرفته بود،وارد اتاق شد.هاری لباس دخترانه ای تنش کرده بود.لیزا دور او چرخی زد و گفت:چه دختر خوشگلی شده.اسمش را می گذاریم هریت.بهش می آید؟
هاری خیلی جدی ایستاده بود و مادرش را در آن لباس های عجیب و غریب نگاه می کرد.لیزا دستش را به سوی هاری دراز کرد و گفت:هاری مادرش را می شناسد؟
هاری خجالت زده به زن همراهش چسبید.
جورج گفت:لیزا تو که می دانی او در کشتی باید از ما جدا باشد؛پس چرا لوسش می کنی؟خانم اسمایت،یادتان نرود که شما عمه ما هستید و با ما سفر می کنید.
خانم اسمایت گفت:شنیده ام که چند نفر نشانی های یک زن و مرد و یک بچه ها را به همه ناخداهای کشتی ها داده اند.
جورج گفت:راست می گویید؟خب پس اگر ما،آنها را دیدیم،بهشان خبر می دهیم.
در این موقع،درشکه ای کرایه ای جلوی در ایستاد و فراریان با خانواده ای که از آنها پذیرایی کرده بودند،خداحافظی کردند.آنها طبق سفارش تام لوکر،تغییر قیافه داده بودند.
تصادفا،خانم اسمایت که یکی از زنان محترم ساکن کانادا بود،می خواست به همان جا که آنجا فرار می کردند،یعنی کانادا برود.بنابراین قبول کرده بود عمه هاری کوچولو باشد.خانم اسمایت دو روز تمام و به تنهایی و با کمک یک عالم شیرینی و شکلات از هاری مراقبت کرده بود تا هاری به او وابسته شود.
درشکه روی اسکله ایستاد و دو مرد جوان از روی تخته ها به داخل کشتی رفتند.لیزا دستش را به دست خانم اسمایت داده بود و جورج مراقب چمدان هایشان بود.
هنگامی که جورج برای تهیه بلیت های بقیه در دفتر ناخدا بود،یواشکی حرف های دو نفر را که کنارش ایستاده بودند،شنید.یکی از آن دو که جزو کارکنان کشتی بود،گفت:من مراقب همه کسانی که سوار شدند،بودم.مطمئنم که آنها در کشتی نیستند.
او این حرف ها را به مارکس که به سندسکی آمده بود تا شاید طعمه هایش را ببلعد،گفت.
مارکس گفت:به زحمت می شود آن زن را از زن های سفیدپوست دیگر تشخیص داد.مرده هم یک دورگه است که پوستش خیلی روشن است.روی یکی از دستانش هم علامت داغ است.
دستی که جورج با آن،بلیت ها و پول خرد را می گرفت،کمی لرزید اما با خونسردی برگشت و با حالتی عادی به مارکس نگاهی انداخت و آرام به آن طرف کشتی رفت که لیزا منتظرش بود.
خانم اسمایت با هاری به قسمت خانم ها رفته بود و در آنجا همه از زیبایی دختر کوچولوی سیه چهره تعریف می کردند.
وقتی زنگ کشتی به صدا درآمد،جورج دید که مارکس از تخته بین کشتی و خشکی پایین رفت و پا به ساحل گذاشت.پس نفس راحتی کشید.
چند ساعت بعد،کشتی به سواحل کانادا رسید و آنها از کشتی پیاده شدند.سپس خانم اسمایت،آنها را به محل راحتی برد که انجمن خیریه مسیحیان به عنوان پناهگاه برای افراد بی خانمان و سرگردان بنا کرده بود.


(۱):یکی از کسانی که به ارباب جورج در پیدا کردن جورج کمک می کرد،تام لوکر بود که با فراری ها درگیر شد و زخمی شد و جورج و خانواده اش و کوآکرها از او مراقبت کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
15 نظر
16

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و پنجم

در همین موقع،لگری در سالن پذیرایی،زیر اتاق املین،در اثر مستی خوابش برده بود.او در خواب زنی با صورت پوشیده با روبند را دید که کنارش ایستاده است.زن،دست سرد و نرمش را روی دست لگری گذاشت.زن با اینکه روبند داشت اما لگری حس کرد که او را می شناسد و به خود لرزید.بعد حس کرد که همان مو دور انگشتانش و بعد،دور گردنش پیچید و تنگ تر و تنگ تر شد؛تا آنجا که دیگر نفسش بالا نمی آمد.بعد فکر کرد زمزمه هایی را می شنود و از وحشت یخ کرد؛لگری درست لبه پرتگاهی وحشتناک بود و با ترس و وحشت سعی کرد خودش را نگه دارد اما دستان سیاهی به سوی او دراز شده بود و او را به پایین می کشید.در این موقع،کاسی از پشت سر او آمد و او را هل داد.بعد،زن پوشیده برخاست و روبندش را کنار زد؛مادرش بود.مادرش از او روی برگرداند و لگری سقوط کرد و پایین و پایین تر رفت و بین سروصداهای درهم و برهم و ناله و جیغ و قهقهه های خنده،ناگهان از خواب پرید.
پرتو سرخ فام صبحگاهی،دزدکی و آرام وارد اتاق شده بود اما مرد گستاخ و پلید،پیام صبح را نشنید.فحش و ناسزایی داد و در لیوان خود شراب برندی ریخت و نیمی از آن را نوشید.سپس به کاسی که در همان موقع از در روبه رویش وارد شده بود،گفت:چه شب بدی داشتم.
کاسی با لحن خشکی گفت:از اینجور شب ها زیاد خواهی داشت،سایمون لگری.
- منظورت چیه زنیکه پررو؟
- یکی از همین روزها می فهمی.حالا گوش کن ببین چه می گویم.می خواهم یک نصیحتی بهت بکنم.
- تو زن شیطان؟
- تام را ولش کن.
- به تو چه ربطی دارد؟
کاسی گفت:بله؛ربطی ندارد.اگر می خواهی هزار و دویست دلار بابت برده ای بدهی و درست در اوج کار،ففط برای اینکه عقده ات را خالی کنی،او را از کار بیندازی،به من ربطی ندارد.من برای تو هر کاری می توانستم،کردم.
- چرا خودت را قاطی کارهای من می کنی؟
- بله درست است.من تا حالا با پرستاری از برده هایت،هزارها دلارت را زنده کرده ام.اگر محصول پنبه ات کم شود،شرط بندی را نمی بازی؛نه؟تام کین بهت فخر نمی فروشد؟و بعد مثل یک زن باید پول شرط بندی را به او بدهی؛نه؟
لگری مثل همه صاحبان مزارع پنبه،جاه طلب بود و می خواست در آن فصل از همه بیشتر محصول پنبه به دست بیاورد چون در شهر مجاور،شرط بندی های زیادی کرده بود.این بود که گفت:باشد؛ولش می کنم؛به شرط اینکه از من معذرت خواهی کند و قول بدهد که رفتارش را بهتر کند.
- اما او این کار را نمی کند؟
- چرا خانم؟
- چون کار او درست بوده و او،این را می داند پس نمی گوید که کار غلطی کرده.
- اما این کاکاسیاه باید هرچه را که من دوست دارم،بگوید وگرنه…
- وگرنه شرط را می بازی چون در اوج کار،او را از مزرعه کنار گذاشتی.
- اما او امروز صبح تسلیم می شود و مثل سگ التماس می کند.
- نه؛نمی شود سایمون.تو اینجور آدم ها نمی شناسی.
- می بینیم.حالا کجاست؟
کاسی گفت:در انباری.
لگری با اینکه قاطعانه با کاسی صحبت کرده بود اما وقتی از سالن بیرون آمد،در شک و دودلی بود.خواب دیشب و هشدارهای کاسی،خیلی رویش تاثیر گذاشته بودند و نمی خواست وقتی با عمو تام مواجه می شود،کسی در انباری باشد.
لگری بالای سر عمو تام رفت و با حالتی تحقیر آمیز،لگدی به او زد و گفت:خب؛حالت چطور است؟نگفتم یک چیزهایی یادت می دهم؟چطور بود؟هنوز هم مثل دیشب خشکه مقدس هستی؟
عمو تام جوابی نداد.
لگری لگدی به او زد و گفت:بلند شو حیوان.
عمو تام سعی کرد بلند شود.لگری خندید و گفت:چیه؟امروز صبح سرحال نیستی؟شاید دیشب سرما خوردی؟
عمو تام تا این موقع توانسته بود سر پا بایستد.
لگری گفت:شیطان پلید؛پس هنوز می توانی بایستی؟فکر کنم به اندازه کافی کتک نخوردی.خب تام،حالا به پاهای من بیفت و از من به خاطر دیشب عذر بخواه.
عمو تام از جایش جنب نخورد.لگری با شلاقش عمو تام را زد و گفت:زانو بزن سگ.
عمو تام گفت:ارباب لگری،من نمی توانم.من فقط کاری که درست می دانستم انجام دادم.دوباره هم همین کار را می کنم.
- اما تو نمی دانی چه بلایی سرت می آید آقا تام.فکر کردی کتک هایی که خوردی،چیزی بود؟نه؛هیچ چیز نبود.دوست داری تو را به درخت ببندند و دورت آتش روشن کنند؟
- ارباب من می دانم که شما کارهای وحشتناکی می کنید اما وقتی جسم مرا کشتید،دیگر نمی توانید کاری بکنید چون ابدیت شروع می شود.
با این حرف،رعشه به روح مرد گناهکار افتاد،طوری که گویی عقرب او را نیش زده باشد،دندان قروچه ای کرد اما از شدت خشم سکوت کرد.
عمو تام گفت:ارباب لگری،شما مرا خریده اید و من برده درستکار و وفادار شما هستم.من تمام کار و نیرویم را در اختیار شما می گذارم اما روح من تسلیم آدم فانی نمی شود؛روح من به خدا تعلق دارد.مطمئن باشید من از مرگ نمی ترسم.می توانید مرا شلاق بزنید،گرسنگی بدهید و بسوزانید اما فقط مرا زودتر به جایی که می خواهم بروم،می فرستید.
لگری با عصبانیت گفت:اما قبل از اینکه بکشمت،تسلیم می شوی.
- شما هرگز نمی توانید چون به من کمک می شود.
- کی به تو کمک می کند؟
- خدای قادر و توانا.
لگری مشتی به عمو تام زد و او را به زمین پرت کرد و گفت:لعنتی.
در همین موقع،دست نرم و سردی روی شانه لگری قرار گرفت.لگری برگشت.دست کاسی بود.لگری یاد خواب وحشتناک دیشبش افتاد.
کاسی گفت:باز احمق شدی؟ولش کن.بگذار من درمانش کنم تا بتواند برود مزرعه.بهت نگفتم که او اینجوری است؟
همه آدم های فاسد نقطه ضعفی دارند و آن هم ترس از خرافات است.لگری برگشت.تصمیم گرفته بود موقتا موضوع را رها کند.گفت:باشد.هر کاری می خواهی بکن.
بعد به عمو تام گفت:و تو هم گوش کن.حالا کاری باهات ندارم چون موقع اوج کار ماست و من به همه برده هایم احتیاج دارم اما کارت را هرگز فراموش نمی کنم.این را به حسابت می نویسم و یک روزی باهات تسویه حساب می کنم.
بعد برگشت و از در بیرون رفت.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
16

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و چهارم

کاسی نیز که می خواست از سالن بیرون برود،ایستاد و با تعجب به لگری نگاه می کرد.لگری مشتش را به طرف سامبو تکان داد و گفت:دیگر از این چیزهای مزخرف برای من نیاور.
بعد سکه یک دلاری را برداشت و از پنجره،توی تاریکی بیرون انداخت.
سامبو که اینطور دید،فوری از در بیرون رفت اما بعد از اینکه سامبو رفت،لگری از حالت وحشت زده اش خجالت کشید.روی صندلی نشست و با بدخلقی،کمی شراب پانچ را مزه مزه کنان نوشید.
اما مشکل لگری چه بود و چرا از یک طره موی بور این همه وحشت کرد؟(۱)
سایمون لگری در آغوش مادری بزرگ شده بود که هنگام کودکی،برایش سرودهای مذهبی می خواند و وقتی بزرگتر شد،این زن مو بور،او را یکشنبه ها به کلیسا می برد.این مادر در نیوانگلند،تنها پسرش را با عشقی خستگی ناپذیر تربیت می کرد اما لگری پا جای پای پدرش پر شر و شور و بی رحمش گذاشت و نصیحت های مادر مهربانش را مسخره کرد.
لگری در همان ایام جوانی برای کسب ثروت از مادرش جدا شد و به دریانوردی پرداخت.یک بار که به خانه برگشته بود،مادرش از سر محبت و عشقی که نسبت به او داشت،به لگری التماس کرد که از زندگی پر از گناهش دست بردارد.در این موقع،در درون لگری،جدال بین نیکی و بدی درگرفت اما عاقبت گناه پیروز شد؛لگری مشروب می نوشید و فحاشی می کرد و از همیشه بی رحم تر شده بود.حتی یک شب،مادرش به پایش افتاد اما لگری،مادرش را عقب زد و بی هوش،به زمین انداخت.سپس با بی رحمی به او ناسزا گفت و بی کشتی اش رفت.
دفعه بعد،هنگامی که لگری بین دوستان مستش به باده نوشی مشغول بود،نامه ای به دستش دادند.نامه را باز کرد و طره موی بلند و بور مادرش از آن بیرون افتاد و دور دستش پیچید.در آن نامه به او اطلاع داده بودند که مادرش مرده اما هنگام مرگ،تنها پسرش را بخشیده است.
لگری نامه را سوزاند اما یاد مادر رنگ پریده و مهربانش،در قلب شیطانی و پر از گناه او،فقط وحشت روز قیامت و خشم الهی را زنده می کرد.
لگری نامه را سوزاند و وقتی نامه در شعله های آتش می سوخت،به یاد دوزخ افتاد و لرزید.بعد سعی کرد با می گساری،یاد مادرش را فراموش کند اما شب ها،اغلب در خواب،چهره رنگ پریده مادرش را می دید که کنار تختش ایستاده است و حس می کرد که موی بلند و بور او دور انگشتانش می پیچید.آن وقت عرق سردی بر صورتش جاری می شد و با وحشت از خواب می پرید.
لگری جرعه ای از شراب لیکر خورد و گفت:از کجا آن مو را آورده بود؟آن قدرها هم شبیه آن نبود.اه…فکر می کردم فراموش کرده ام.لعنت بر من.من تنها هستم؛بروم و املین را صدا کنم اما آن میمون هم از من بدش می آید.به جهنم؛مهم نیست؛مجبورش می کنم بیاید.
لگری وارد راهروی بزرگی شد که به طبقه بالا می رفت.راهرو،کثیف و پر از جعبه خرت و پرت های مختلف بود.لگری پایین پلکان ایستاد و صدای آوازی را شنید و شاید به خاطر وضعیت روحی وحشتناکش حس کرد که انگار ارواح در آن خانه قدیمی و ترسناک می خوانند:
"چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
چه گریه و زاری ها
که در روز قیامت در پاس مسند قضاوت مسیح راه نخواهند افتاد
و چه پدران و فرزندانی که از هم جدا نخواهند شد"
لگری گفت:مرده شور این دختره را ببرد.خفه اش می کنم.
و داد زد:املین،املین.
اما انعکاس صدای خودش بر دیوار،با حالتی مسخره جوابش را داد:املین،املین.
از وحشت،قطرات درشت عرق روی پیشانی اش ظاهر شد و قلبش به شدت تپید.حتی فکر کرد شکل سفیدی را می بیند.آن شکل سفید جلویش قد راست کرد و درخشید.بعد،از اینکه مبادا ناگهان جنازه مادرش جلویش ظاهر شد،به خود لرزید.تلوتلو خوران دوباره به سالن برگشت و با خود گفت:فقط می دانم که باید این یارو،تام را ول کنم.اصلا آن کاغذ لعنتی را برای چه می خواستم؟حتما جادو شده ام.آن مو را از کجا آورده بود؟نه…موی مادرم نیست.مطمئنم که من آن را سوزانده ام.مسخره است؛مگر می شود موی یک مرده از قبر دربیاید؟
لپری پایش را محکم به زمین کوبید و سوتی زد و به سگ ها گفت:بلند شوید و دنبال من بیایید.باید بروم سامبو و کویمبو را بیاورم تا آواز بخوانند و برقصند؛از آن رقص های مزخرف.
بعد،کلاهش را به سر گذاشت و به ایوان رفت و مثل همیشه با زدن شیپور،دو مباشرش را احضار کرد.
ساعت یک و دوی بامداد بود و کاسی داشت از پیش عمو تام برمی گشت که صدای جیغ و فریاد و آواز وحشیانه لگری و سیاه پوست ها را شنید که با پارس سگ ها قاتی شده بود.آهسته از پله های ایوان بالا رفت و نگاه کرد؛لگری و دو مباشرش جیغ و داد می کردند و آواز می خواندند و صندلی ها را واژگون می کردند و برای هم شکلک های وحشتناک در می آوردند.
کاسی هم فوری برگشت.بعد از در پشتی گذشت و به نرمی از پلکان بالا رفت و در اتاق املین را زد.
املین در گوشه اتاق نشسته بود و رنگش از ترس پریده بود.گفت:آه کاسی،شما هستید؟خوشحالم آمدید.نمی دلنید امشب پایین پله ها چه سروصدای وحشتناکی راه انداخته بود.نمی توانم از اینجا فرار کنیم و به جای دیگری برویم؟هرجا،توی باتلاق های جنگل،بین مارها...
کاسی گفت:ما به جز گورستان جای دیگری نمی توانیم برویم.خیلی ها را دیده ام که سعی کردند بروند اما نتیجه اش را هم دید ام.تازه،تو نمی توانی توی باتلاق های جنگل دوام بیاوری.سگ ها تعقیبت می کنند و برت می گردانند.بعدش…
- بعدش چه کار می کند؟
کاسی گفت:بهتر است بپرسی چه کار نمی کند.او کارش را بین دزدهای دریایی جزایر هند غربی خوب یاد گرفته.اگر چیزهایی را که من دیده ام بگویم،شب خوابت نمی برد.من صدای جیغ هایی را اینجا شنیده ام که تا هفته ها آن صداها در گوشم بوده.
املین در حالی که خون به چهره اش نمانده بود،گفت:پس بگو من باید چه کار کنم؟او می خواهد من از آن شراب برندی نفرت انگیز بخورم.مادرم همیشه می گفت نباید به این جور چیزها لب بزنم.
کاسی گفت:مادرت می گفت؟چه فایده که مادرها بگویند؟روح و جسم تو به کسی که تو را خریده تعلق دارد.دنیا اینجوری است.
- آه کاسی،به من رحم کن.
- رحم؟مگر من هم دختری مثل تو نداشتم؟خدا می داند او حالا کجاست و متعلق به کیست.نژاد ما نفرین ابدی شده.اگر جرئت داشتم،خودم را می کشتم.
املین گفت:اما خودکشی کار پلیدی است.
- اما پلیدتر از زندگی کنونی ما نیست.

(۱):موی زنان،طره و موی مردان زلف نام دارد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
14 نظر
18

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و سوم

کاسی ادامه داد:او با بچه هایم با خشونت و با حالتی تحکم آمیز رفتار می کرد.لیزا دختر محجوبی بود اما هنری مثل پدرش جسور و بی باک بود و زیر بار حرف زور هیچ کس نمی رفت.باتلر همیشه با او جنگ و دعوا داشت.من هر روز در ترس و وحشت بودم.سعی می کردم بچه هایم را مجبور کنم مودب تر باشند و باتلر و بچه ها،همدیگر را نبینند اما فایده ای نداشت.او هم هر دوی آنها را فروخت؛یک روز باتلر،مرا به اسب سواری برد و وقتی به خانه آمدم،آنها را پیدا نکردم.او هم گفت که آنها را فروخته است.من هم سرش داد کشیدم و نفرینش کردم.او از من ترسید اما تسلیم نشد؛گفت:بچه ها فروخته است اما دیدن یا ندیدن آنها در آینده،بستگی به رفتار من دارد.
و اینجوری،مرا آرام و مطیع خود کرد.به علاوه به من امیدواری داد و گفت که شاید آنها را دوباره بخرد.
یکی دو هفته گذشت.یک روز که از جلوی دارالتادیب می گذشتم،دیدم جمعیتی جلوی در ایستاده اند و بعد،صدای بچه ای به گوشم رسید.ناگهان،هنری خودم را دیدم که از دست دو سه نفر که او را گرفته بودند،فرار کرد و در حالی که جیغ و فریاد می زد،دوان دوان آمد و لباس مرا گرفت.آنها هم در حالی که فحش می دادند،دنبالش آمدند.یکی از آنها گفت که او را به دارالتادیب می برد و درسی به او می دهد که دیگر فراموش نکند.من به آنها التماس می کردم اما آنها می خندیدند و بعد،پسرم را که جیغ می کشید و به من چسبیده بود،به زور و با پاره کردن لباس من،از من جدا کردند و بردند.پسرم جیغ می کشید و "مادر،مادر" می کرد.یک نفر که آنجا بود،دلش برای من سوخت.من خواستم هر چه پول داشتم،به او بدهم تا او وساطت کند اما او سرش را تکان داد و گفت که پسر من از موقعی که او را خریده اند،گستاخ و نافرمان بوده است.
من دوان دوان به خانه رفتم و وقتی نفس نفس زنان وارد سالن شدم،باتلر آنجا بود.موضوع را به او گفتم و به او التماس کردم که بروم و وساطت پسرم را بکند اما او فقط خندید و گفت که آن بچه باید دیر یا زود ادب می شد.احساس کردم سرم گیج رفت و از خشم دیوانه شدم.چاقوی تیزی از روی میز برداشتم و به او حمله کردم.بعد همه چیز جلوی چشمم سیاه شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به خودم آمدم،در اتاق تمیز و مرتبی غیر از اتاق خودم بودم و پیرزن سیاه پوستی از من پرستاری می کرد.دکتری هم به دیدنم آمد.فهمیدم باتلر رفته و مرا فروخته است.من نمی خواستم حالم خوب شود اما تبم قطع شد و بالاخره،حالم خوب شد و از جا بلند شدم.بعد از آن،لباس شیکی تنم کردند و هر روز مردهایی به دیدنم می آمدند و سیگار می کشیدند و از من سوالاتی می کردند و سر قیمتم چانه می زدند.من غمگین و ساکت بودم برای همین،هیچ کس مرا نمی خرید.آنها تهدیدم کردند که اگر خودم را شادتر نشان ندهم،شلاقم می زنند.بالاخره یک روز،مرد محترمی به نام استوارت به دیدنم آمد و مرا ترغیب کرد که به او بگویم چه اتفاقی برایم رخ داده است.آخرش هم مرا خرید و قول داد که هر کاری از دستش بربیاید،برای پیدا کردن و خریدن بچه هایم انجام دهد.او به مهمانسرایی که هنری در آنجا بود،رفت ولی به او گفتند او را به مالکان مزرعه ای در بالای رودخانه پرل (Perl) فروخته اند و این،تنها چیزی بود که او راجع به هنری پی برد.
بعد،فهمید که دخترم کجاست.دخترم پیش پیرزنی بود.استوارت حاضر شد پول کلانی به پیرزن بدهد اما آن زن،دخترم را نفروخت.باتلر فهمیده بود که استوارت می خواهد دخترم را برای من بخرد؛برای همین برایم پیغام فرستاد که هرگز نمی گذارد دخترم پیش من بیاید.
استوارت خیلی با من مهربان بود.مزرعه خیلی خوبی داشت و مرا هم به آنجا برد.
یک سال بعد،من صاحب پسری شدم و چقدر دوستش داشتم!چقدر شبیه هنری بود!اما تصمیم گرفته بودم که دیگر بچه ای را بزرگ نکنم.این بود که وقتی دو هفته اش بود،او را بوسیدم و وقتی گریه می کرد،به او تنتور تریاک دادم و او هم در 
آغوش من خوابید و مرد و بعد،آن قدر گریه و زاری کردم که همه فکر کردند در اثر اشتباه به بچه ام تنتور تریاک داده ام اما من از این بابت ناراحت نیستم.حداقل او عذاب نکشید.بعد از مدتی دوباره وبا شیوع پیدا کرد و استوارت و خیلی های دیگر که می خواستند زندگی کنند،مردند اما من زنده ماندم و بعد،مرا فروختند و چند بار دست به دست شدم تا اینکه این رذل مرا خرید و به اینجا آورد.
کاسی چند لحظه ای سکوت کرد.عمو تام او را می دید که با بیتابی در طول اتاق قدم می زند.سپس گفت:شما می گویید که خدایی هست و همه این چیزها را می بیند.در صومعه خواهران روحانی می گفتند روز قیامتی هست و همه چیز در این روز معلوم می شود.آن روز من جلوی خدا می ایستم و علیه کسانی که من و بچه هایم را نابود کردند،شهادت می دهم.وقتی من دختر بودم،به نظرم مذهبی بودم؛خدا را دوست داشتم و نماز می خواندم اما حالا،روحم را از دست داده ام و شیاطین دنبالم هستند و شب و روز،مرا عذاب می دهند و پیش می رانند.به زودی و در یکی از همین شب ها،من،لگری را به جایی که باید،می فرستم؛حتی اگر مرا زنده زنده بسوزانند.
بعد،طنین قهقهه وحشیانه ای در اتاق متروک پیچید.کاسی خودش را به زمین انداخت و مثل دیوانه ها،زار زار گریه کرد.چند لحظه بعد نیز از جا بلند شد و گفت:باز هم آب می خواهی؟
عمو تام باز هم آب نوشید و بعد گفت:خانم جان،کاش به سوی او که می تواند به شما آب حیات بدهد،می رفتید.
کاسی پرسید:کجا؟او کیست؟
- همان کسی که داستان زندگی اش را برایم خواندید؛مسیح.
کاسی گفت:اما او اینجا نیست؛اینجا جز گناه و ناامیدی چیز دیگری نیست.سپس آب را کنار دست عمو تام گذاشت و از انباری بیرون رفت.

***

سالن پذیرایی لگری،اتاق بسیار بزرگی بود با یک بخاری دیواری بزرگ.قبلا دیوارهای اتاق،کاغذ دیواری پر زرق و برق و گران قیمتی داشت اما حالا از آن همه،فقط کاغذ دیواری های پوسیده،پاره پوره و بی رنگ و روی دیوار نمناک باقی مانده بود.اتاق بویی تهوع آور داشت؛بویی که معمولا از ترکیب رطوبت،کثیفی و ماندگی در خانه های قدیمی به وجود می آید.به علاوه،زین های اسب،افسارها،چندین نوع زین و یراق اسب،شلاق،پالتو و لباس های مختلف با شلختگی در همه جای اتاق پخش و پلا بود اما سگ های شکاری مخصوص شکار برده ها،در میان آنها جای راحت و دلخواهی برای خود پیدا کرده بودند.
لگری در حالی که داشت برای خود شراب پانچ درست می کرد،غرغر کنان گفت:لعنت به این سامبو که بین من و کارگرانم اختلاف انداخت.حالا این مرد تا یک هفته نمی تواند کار کند؛آن هم در این فصل سال که اوج کار است.
ناگهان صدای کاسی از پشت صندلی اش آمد که گفت:مثل خودت است.
- زن شیطان تویی؟تو برگشتی؟
کاسی با خونسردی گفت:برگشتم تا آن جور که دوست دارم باشم.
- دروغ می گویی زنیکه هرزه.من سر حرفم هستم؛یا رفتارت را درست کن یا برو با بقیه در مزرعه کار کن.
- من زندگی در کثیف ترین آلونک ها را هزاران بار بر زندگی زیر دست تو ترجیح می دهم.
لگری نیشخندی زد و گفت:اما تو زیر دست من هستی.خب،حالا بیا بنشین روی زانوهای من عزیزم و دو کلمه حرف حساب بشنو.
بعد،مچ دستان او را گرفت.
چشمان کاسی برق وحشیانه و ترسناکی زد و گفت:سایمون لگری،مواظب رفتارت باش.تو از من می ترسی؛حق هم داری.مواظب باش چون شیطان در جلد من رفته.
لگری،کاسی را به عقب هل داد و گفت:پس گم شو.به روحم قسم که درست می گویی.چرا مثل همیشه با من دوست نیستی کاسی؟
کاسی با لحن تلخی گفت:مثل همیشه؟
کاسی روی لگری نفوذ زیادی داشت؛نفوذی که معمولا زن های پرشور روی مردان خشن دارند اما اخیرا،گاه گاهی دچار جنونی عنان گسیخته می شد و لگری مثل همه مردهای زمخت و عوام که نسبت به آدم های مجنون عقایدی خرافی دارند و از آنها می ترسند،از کاسی می ترسید.
وقتی لگری،املین را به خانه آورد،همه احساسات زنانه ای که در وجود کاسی بدل به خاکستو شده بود،دوباره در قلبش شعله ور شد.او جانب دختر را گرفت و با لگری دعوای شدیدی کرد.لگری نیز در اوج خشمش قسم خورد که اگر کاسی آرام نشود،او را مثل برده های دیگر به مزرعه می فرستد اما کاسی از روی غرور و برای اینکه تهدید لگری را به مسخره بگیرد،گفت که خودش به مزرعه می رود و یک روز هم به آنجا رفت و کار کرد.
آن روز،لگری تا شب بیتاب بود چون کاسی روی او نفوذی داشت که او نمی توانست از زیر آن بیرون بیاید.
لگری گفت:کاسی،کاشکی رفتارت را درست می کردی.
- تو از رفتار صحبت می کنی؟تو حتی شعور نداشتی تا یکی از کارگرانت را،آن هم در این فصل که اوج کار است،از پای درنیاوری چون اخلاقت شیطانی است.
- درست است که من حماقت کردم اما این مردیکه جلوی من ایستاده بود.باید او را سرجایش می نشاندم.
- اما او تسلیم نمی شود.
- راست می گویی؟او اولین سیاهی است که جرئت کرده جلوی من بایستد.من تمام استخوان هایش را خرد می کنم و بعدش،تسلیم می شود.
در همین موقع،در باز شد و سامبو وارد شد.بعد کرنشی کرد و چیزی را که در کاغذ پیچیده شده بود،به طرف لگری دراز کرد.
لگری گفت:باز چه شده سگ؟
- ارباب،جادو؛یکی از این چیزهایی که سیاه ها از جادوگرها می گیرند تا جادو بهشان کمک کند که وقتی شلاق می خورند،دردشان نگیرد.این را تام با یک نخ سیاه دور گردنش بسته بود.
لگری مثل همه آدم های بی رحم،خرافاتی بود.کاغذ را گرفت و باز کرد.از درون کاغذ یک سکه یک دلاری و یک طره موی بور و براق بیرون افتاد اما مو مثل یک چیز زنده دور انگشتان لگری پیچید.داد زد:لعنتی.
و پایش را محکم به زمین زد و دیوانه وار،مو را از دستش جدا کرد؛طوری که انگار دستش دارد می سوزد.داد زد:این را از کجا آوردی؟ببرش.بسوزانش،بسوزانش.
و آن را در آتش بخاری دیواری انداخت و فریاد زد:برای چی این را برای من آوردی؟
سامبو وحشت کرده بود و دهانش از تعجب باز مانده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
18

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و دوم

بعد به عمو تام گفت:ببینید من الان چه وضعی دارم اما من در یک خلنه مجلل بزرگ شدم.وقتی بچه بودم،در سالن های باشکوه بازی می کردم،مثل عروسک ها لباس می پوشیدم و همه از من تعریف می کردند.بعد برای تحصیل به صومعه رفتم و موسیقی،زبان فرانسه،گلدوزی و چیزهای دیگر یاد گرفتم.وقتی چهارده سالم شد،از آنجا بیرون آمدم تا در مراسم تدفین پدرم شرکت کنم.پدرم از اشراف بود و به طور ناگهانی مرد.وقتی به حساب هایش رسیدگی کردند،دیدند که به زور می توان با آنها قرض هایش را داد.وقتی طلبکار ها صورتی از اموال پدرم را تهیه کردند،مرا هم جزو اموال پدرم گذاشتند؛مادرم برده بود و پدرم همیشه می خواست مرا آزاد کند اما وقت نکرد چون در نیواورلانز وبا شایع شد و پدرم که مردی قوی و سالم بود،در عرض چهار ساعت مرد.
یک روز بعد از مراسم تدفین پدرم،زن پدرم،بچه هایش را برداشت و به مزرعه پدر خودش رفت.وکیل جوانی را هم گذاشتند تا بدهکلری های پدرم را بپردازد.او هم یک روز،مرد جوانی را که به نظر من خوشگل ترین مردی بود که تا حالا دیده ام،با خودش آورد.
هرگز آن روز را فراموش نمی کنم؛من تنها و غمگین بودم و او مهربان و باوقار بود.گفت که مرا قبل از اینکه به صومعه بروم،دیده و عاشق من شده و می خواهد حامی و دوست من باشد اما نگفت که مرا دو هزار دلار خریده و من به او تعلق دارم.با این حال،من با کمال میل حاضر بودم که متعلق به او باشم چون عاشقش شده بودم؛عاشق.همیشه هم تا نفس دارم،عاشقش خواهم بود.
او مرا به خانه ای زیبا برد که خدمتکاران،اسب و کالسکه و مبلمان و لباس های مختلف داشت.او هر چه را که می شد با پول خرید،در اختیار من گذاشت و من همه هوش و حواسم پیش او بود.من،او را از خودم هم بیشتر دوست داشتم اما فقط یک خواسته داشتم:می خواستم با من ازدواج کند اما او،مرا قانع کرد که این کار از نظر قانونی غیرممکن است و اگر ما نسبت به هم وفادار باشیم،از نظر خدا انگار که ازدواج کرده ایم.
و مگر من اینجوری نبودم؟مگر هفت سال هر کاری می کردم،برای او نبود؟مگر زندگی و نفس کشیدنم برای جلب رضایت او نبود؟
اما او مبتلا به تب زرد شد.بیست شبانه روز،تنهایی،از او پرستاری کردم و همه جور دوا به او دادم و هر کاری از دستم برمی آمد،برایش انجام می دادم.او به من می گفت که فرشته رحمت هستم و زندگی اش را نجات داده ام.ما صاحب دو فرزند زیبا شدیم؛اولی،پسری بود که اسمش را هنری گذاشتیم.هنری شکل پدرش بود و روحیه و هوش او را به ارث برده بود.امیلی نیز شبیه من بود.به علاوه،او به من می گفت من زیباترین زن لوییزیانا هستم و به من و بچه هایمان افتخار می کرد.
اما بعد،روزهای شوم زندگی ما شروع شد؛پسرعموی او،باتلر،به نیواورلانز آمد.از همان موقع که چشم من به او افتاد،نمی دانم چرا از او ترسیدم.او،هنری را با خود بیرون می برد و اغلب شب ها تا دو سه نیمه شب به خانه نمی آورد.من جرئت نداشتم به شوهرم چیزی بگویم چون او سرزنده و شاد بود.
باتلر،پای شوهرم را به قمارخانه ها کشاند و بعد،او را با یک زن دیگر آشنا کرد و من به زودی فهمیدم که قلبش دیگر مال من نیست.بعد،آن رذل به او پیشنهاد کرد که بابت بدهی هایش سر میز قمار و برای اینکه بتواند با آن ازدواج کند،من و بچه هایم را به او بفروشد.او هم ما را فروخت؛یک روز به ما گفت که برای کاری دو سه هفته به ده می رود.آن روز بیش از همیشه مهربان شده بود.قول داد که برمی گردد اما من حس می کردم که موقع بدبختی ام رسیده است.انگار مثل سنگ شده بودم؛نه می توانستم حرفی بزنم و نه گریه کنم.او بچه هایش را چندین و چند بار بوسید و سوار اسبش شد و رفت.وقتی می رفت،آنقدر نگاهش کردم تا از چشمم ناپدید شد و بعد،افتادم و از حال رفتم.
و بعد،آن مرد پست و رذل آمد.گفت که من و بچه هایم را خریده و اسناد مالکیتش را نشانم داد.من،او را لعنت کردم و گفتم که ترجیح می دهم بمیرم تا با او زندگی کنم.گفت:"هر جور دوست داری اما اگر رفتارت را درست نکنی،بچه هایت را می فروشم و دیگر تا آخر عمر،آنها را نمی بینی."گفت از همان روز اولی که مرا دیده،می خواسته.برای همین شوهرم را مخصوص مقروض و عاشق زن دیگری کرده تا مرا به او بفروشد.
من تسلیم شدم چون دست و بالم بسته بود؛بچه هایم دست او بود چون هر وقت در برابرش مقاومت می کردم،از فروش بچه هایم حرف می زد.مجبور بودم روح و جسمم را در اختیار کسی بگذارم که از او متنفر بودم.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
11 نظر
16

Setayesh
کلبه عمو تام -

کلبه عمو تام

فصل صد و هفتاد و یکم

خیلی از شب گذشته بود.عمو تام در اتاق پنبه پاک کنی متروک و میان دستگاه های از کار افتاده،پنبه های خراب و آشغال های دیگر که روی هم تلنبار شده بود،دراز به دراز افتاده بود و در حالی که سر تا پایش خونی بود،ناله می کرد.هوا دم کرده و خفه بود و انبوهی از پشه ها در آن موج می زدند.
عمو تام زمزمه کرد:خدای بزرگ،لطفی کن تا من بر همه این مشکلات غلبه کنم.
ناگهان عمو تام از پشت سر،صدای پایی را که وارد اتاق می شد،شنید و نور فانوسی را دید.گفت:کیست؟لطفا کمی آب به من بدهید.
کاسی فانوس را زمین گذاشت.از یک بطری،در فنجانی آب ریخت و سر عمو تام را بلند کرد و به او آب داد.
عمو تام گفت:ممنون خانم جان.
کاسی گفت:به من نگو خانم جان؛من هم مثل تو یک برده بدبخت هستم.
بعد،به طرف در رفت و تشک کاهی را که رویش پارچه نخی خیسی پهن کرده بود،به داخل اتاق کشید و گفت:حالا سعی کن غلت بزنی و روی این بروی.
زخم ها و کبودی های بدن عمو تام خشک و سفت شده بود و مدتی طول کشید تا عمو تام روی تشک قرار گرفت ولی به محض قرار گرفتن روی تشک،از خنکی پارچه خیس روی زخم هایش،احساس آرامش کرد.
کاسی که مهارت زیادی در مداوای شلاق و برده های زخم خورده داشت،زخم های عمو تام را تمیز کرد و روی زخم هایش،مرهم گذاشت و عمو تام دردش کمتر شد.بعد،کاسی یک لنگه پنبه به درد نخور را به عنوان بالش زیر سر عمو تام گذاشت.سپس روی زمین نشست،زانوهایش را بغل کرد و با چهره ای غم زده به روبه رویش خیره شد.
کاسی گفت:کارهای تو هیچ فایده ای ندارد دوست بیچاره من.تو شجاعی اما مقاومتت بی فایده است.تو در دست های شیطان اسیر شدی.او خیلی قوی است و تو باید تسلیم شوی.
عمو تام ناله کنان گفت:آه خدای من!خدای من!من چطوری می توانم تسلیم شوم؟
- صدا زدن خدا فایده ای ندارد چون او نمی شنود.تازه،به نظر من خدای وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد،بر ضد ماست؛همه چیز،حتی زمین و آسمان هم بر ضد ماست و ما را هل می دهد به طرف جهنم.پس چرا ما نرویم؟
عمو تام در تاریکی اتاق،با شنیدن این سخنان کفرآمیز،چشمانش را بست و لرزید.
کاسی گفا:تو هیچ چیز درباره لگری نمی دانی اما من می دانم.پنج سال است که من اینجا هستم و روح و جسمم زیر پای این مرد است.من از او متنفرم،همانطور که از شیطان نفرت دارم.تو اینجا در مزرعه دور افتاده ای هستی که ده مایل از مزارع دیگر فاصله دارد.تازه،ما در میان باتلاق ها هستیم.سفید پوستی هم نیست که شهادت بدهد تو را به قصد کشت،شلاق زده یا زنده زنده سوزانده اند یا پوستت را کنده و سگ ها تکه تکه ات کرده اند.(۱)اینجا نه قانونی هست و نه خدایی و نه انسانی؛برای همین مبارزه بی فایده است.فکر می کنی من خودم می خواستم با او زندگی کنم؟من تحصیلات و تربیت عالی نداشتم؟خدای من!او کی بود؟کی هست؟با این حال،من پنج سال است که با او زندگی می کنم و هر روز و هر شب به خودم لعنت می فرستم و حالا،او زن جدیدی پیدا کرده است؛دختری پانزده ساله که مذهبی بار آمده است چون خانمش به او سواد یاد داده تا انجیل بخواند.انجیلش را هم با خودش آورده.
بعد،خنده ای وحشیانه و تلخ کرد و گفت: تازه این سگ های بدبخت و پستی که شما می خواهید به خاطر آنا رنج بکشید،چه کسانی هستند؟آنها در اولین فرصت با شما دشمن می شوند.پس فایده ای ندارد که به خاطر اینکه آنها ناراحت نشوند،خودتان را عذاب دهید.
عمو تام گفت:اما چی آنها را بی رحم کرده؟اگر من تسلیم شوم،کم کم مثل آنها می شوم.
کاسی گفت:اما وقتی ما مجبوریم این کار را بکنیم،محال است خدا این گناه را به حساب ما بگذارد.
عمو تام گفت:بله اما این دلیل نمی شود که ما شرور بشویم.
مدتی بین آنها سکوت برقرار شد و بعد،عمو تام با صدای ضعیفی گفت:خانم جان،من دیدم که آنها کت مرا به گوشه ای انداختند.انجیلم در جیب کتم است.می شود خانم جان لطف کنند و آن را به من بدهند؟
کاسی،انجیل عمو تام را از جیبش درآورد و قسمتی از آن را که عمو تام علامت های درشتی زده بود،باز کرد.آن قسمت،مربوط به صحنه های آخر زندگی مسیح بود.عمو تام از کاسی خواست آن قسمت را برایش بخواند و کاسی با صدایی لطیف و آهنگی زیبا،آن را خواند.بعد،وقتی که به جملات سوزناک
"پدر
آنها را ببخش
چون خود نمی دانند چه می کنند"
رسید،کتاب را به زمین پرت کرد و صورتش را در دستانش پنهان کرد و با صدای بلند و در حالی که بی اختیار می لرزید،زار زار گریه کرد.
عمو تام نیز در حالی که گریه می کرد،گفت:کاش ما می توانستیم راه او را ادامه دهیم.خدایا به ما کمک کن.
کاسی گفت:اما چرا خدا،ما را در وضعی قرار داده که چاره ای جز گناه نداریم؟
عمو تام گفت:اما فکر می کنم ما چاره داریم.
کاسی گفت:آنها دوباره فردا به سراغت می آیند.من همه کارهای آنها را دیده ام.آنها بالاخره مجبورت می کنند تسلیم شوی.
عمو تام گفت:یا عیسی مسیح،مراقب روح من باش و نگذار تسلیم شوم.
کاسی گفت:من قبلا هم از این گریه و زاری و استغاثه ها شنیده ام اما بالاخره،همه تسلیم شده اند.املین هم مثل تو سعی می کند مقاومت کند اما چه فایده؟یا باید تسلیم شوید یا کم کم بمیرید.
عمو تام گفت:پس من می میرم؛جلوی مرگ مرا نمی توانند بگیرند و بعد،دیگر کاری از دستشان برنمی آید.من آماده ام.مطمئنم که خدا به من کمک می کند و مرا نجات می دهد.
کاسی جوابی نداد و فقط به زمین زل زد و با خود زمزمه کرد:شاید راهش همین باشد؛آنهایی که تسلیم شده اند،دیگر هیچ امیدی به آینده ندارند و حالا این دختر هم درست به سن من در آن موقع هاست.
بعد رو به عمو تام کرد و گفت:ببینید من الان چه وضعی دارم اما...

(۱):در دوران رواج برده داری در آمریکا،دادگاه ها،شهادت سیاه پوستان را قبول نمی کردند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
16

صفحه بعدی

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-18