Setayesh | ورزش 11
ads
ads
کانال رسمی سایت ورزش 11
وی سوشیال
آخرین مطالب کاربران
ورود به سایت
Setayesh

تا دنیا دنیاست مسی آقای گل هاست




عضویت:   دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
آخرین حضور:   جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶ ۲۲:۴۹:۴۹
-Setayesh Messi
-1464امتیاز
-29197بازدید
-
42% - کاربر حرفه ای
-عاشقی راه بارسا پیمودن است.همنوا با نیوکمپش بودن است.عشق یعنی باخت تیم ریال.مسی ژاوی ویا آبیدال.بارسای من افتخار عالم است.کی میگه کریس رونالدو آدم است

نتایج زنده فوتبال

با این کاربران آشنا شوید

جدول لا لیگا اسپانیا

رتبه
تیم
بازی
امتیاز
-/+
Setayesh
کلبه عمو تام

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و هفتم

یکی از زن ها پیش عمو تام رفت و پرسید:این چیه؟
عمو تام گفت:انجیل است.
زن گفت:خدای من…من از موقعی که از کنتاکی آمده ام،تا حالا هیچ کتاب مقدسی ندیده ام.
- در کنتاکی بزرگ شدی؟
- آره.هیچ وقت فکر نمی کردم بیایم اینجا.
زن دیگر پرسید:خب این کتاب چی هست؟
- خب انجیل است.
- انجیل چیه؟
زن اول گفت:تا حالا اسمش را نشنیدی؟آن وقت ها که من در کنتاکی بودم،خانمم همیشه برایم انجیل می خواند اما اینجا جز فحش و صدای فحش،چیز دیگری نشنیده ام.
زن گفت:حالا یک کم بخوانید ببینم.
و عمو تام خواند:
"ای همه زحمت کشانی که بار گران دارید،
به سوی من بیایید.
من به شما استراحت و آرامش می دهم."
زن گفت:چه کلمات قشنگی!کی گفته؟
- عیسی مسیح (ع).
زن گفت:کاش می دانستم کجا می شود پیدایش کرد تا پیشش بروم و دوباره آرامش پیدا کنم.بدنم زخم شده و هر روز تنم می لرزد چون سامبو همیشه دنبالم است؛آخر من نمی توانم تند تند کار کنم.هر شب هم تا نیمه شب طول می کشد تا شام بپزد.شب هم هنوز چشمم روی هم نرفته،صبح شده و شبپور بیدار باش می زنند.اگر می دانستم مسیح کجاست،پیشش می رفتم و اینها را بهش می گفتم.
عمو تام گفت:مسیح اینجاست؛مسیح همه جا هست.
- شما که نمی خواهید من باور کنم؟من می دانم که مسیح اینجا نیست.تازه چه فایده؟من بروم به آلونکم تا اگر توانستم،کمی بخوابم.
زن ها به آلونک هایشان رفتند و عمو تام،تنها،در کنار شعله های آتش نشست.تمام آینده فلاکت بار و همه آرزوهای بر باد رفته گذشته از جلوی چشمش گذشت.با خود گفت:آیا خدا اینجا است؟
سپس با دلی شکسته برخاست و افتان و خیزان به کلبه خود رفت.قبل از او،کارگران خسته،جای جای کف کلبه دراز کشیده بودند.هوای سنگین و کثیف حالش را به هم زد اما دست و پایش خسته و کوفته بود.رو انداز پاره پوره ای را که تنها رخت خوابش بود،دورش پیچید و روی کاه ها دراز کشید و به زودی خوابش برد.

***

عمو تام در هر کاری که به عهده می گرفت،کارگری کارکشته و لایق بود.او که فردی وفادار و مدیر بود و خلق و خویی آرام داشت،امیدوار بود که در سایه پشتکار مستمر،قسمتی از سختی های محیط را از میان بردارد؛به همین دلیل،مصمم بود که با صبری مذهبی،رنج ها را به جان بخرد تا شاید راهی برای گریز از این وضع پیش رویش باز شود.
لگری متوجه توانایی های عمو تام شد و او را جزو کارگران ممتاز قرار داد.با این حال،همان طور که آدم های بد از آدم های خوب بیزارند،ذاتا از او بدش می آمد.از طرف دیگر،عمو تام به شیوه های مختلف،همدردی خود را نسبت به رنجبران دیگر نشان می داد و لگری که اینها را می دید،به او حسادت می کرد.لگری،عمو تام را خریده بود تا بالاخره از او به عنوان مباشر استفاده کند و گاه گاهی در غیاب خود،کارها را به دست او بسپرد اما او معتقد بود کسی که این کار را به عهده می گیرد،باید حتما خشن باشد و چون عمو تام آدم خشنی نبود،تصمیم گرفت از او آدم سنگدلی بسازد؛برای همین،چند هفته بعد از آمدن عمو تام،تصمیم گرفت این کار را فوری شروع کند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
12 نظر
13

Setayesh
کلبه عمو تام

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و ششم

لگری گفت:سامبو،این بچه ها را ببر به خوابگاهشان.
بعد،زن دورگه را از املین جدا کرد و به طرف سامبو هل داد و گفت:این زن را هم برای تو خریدم؛بهت قول داده بودم یک زن برایت بیاورم.
زن لرزید و خود را عقب کشید و گفت:آه ارباب،شوهر من در نیواورلانز است.
لگری شلاقش را بلند کرد و گفت:خب که چی؟مگر یک شوهر هم اینجا نمی خواهی؟دهانت را ببند و برو.
سپس به املین گفت:دوشیزه خانم،شما هم بیایید با من برویم خانه.
برای لحظه ای،چهره سیاه و غمگینی از پنجره خانه پیدا شد.لگری در را باز کرد و صدای زنانه ای چیزی گفت و عمو تام که با نگرانی به املین نگاه می کرد،صدا را شنید اما لگری در جواب با عصبانیت گفت:دهانت را ببند.من هر کاری دلم بخواهد با شما می کنم.
اما عمو تام دیگر چیزی نشنید چون فوری به دنبال سامبو به خوابگاهش رفت.
خوابگاه،کوچه باریکی بود با ردیف آلونک های تو سری خورده که دور از خانه و در قسمتی از مزرعه قرار داشت.قلب عمو تام از دیدن آلونک ها فرو ریخت.قبل از رسیدن به آنجا،عمو تام،خودش را دلداری می داد که در کلبه ای هر چند محقر اما ساکت و مرتب،قفسه ای برای کتاب انجیلش خواهد داشت و ساعاتی را پس از کار می تواند تنها باشد.آلونک ها فقط اسکلت هایی بودند که هیچ اسباب و اثاثیه ای نداشتند.کف آنها روی زمین لخت،نیز یک کپه کاه بود و زمینشان هم زیر پاهای آدم های بیشمار سفت شده بود.
عمو تام به سامبو گفت:کدام یکی مال من است؟
سامبو گفت:نمی دانم.فکر کنم همین است.فکر کنم برای یک نفر دیگر جا باشد.توی اینها پر از کاکاسیاه است.نمی دانم با کاکاسیاه های بیشتر چه کار کنم.
خیلی از شب گذشته بود و کارگران،خسته و دسته دسته به آلونک ها برمی گشتند.لباس های زن ها و مرد ها،خاکی و پاره پوره بود و دل و دماغ نداشتند تا با خوشرویی از برده های تازه استقبال کنند.کمی بعد،صداهای خشن آدم هایی آمد که در کنار آسیاب های دستی سر نوبتشان با هم دعوا می کردند.چون تازه می خواستند ذرت های سفتشان را آسیاب کنند تا نانی برای شامشان بپزند.آنها از طلوع آفتاب زیر شلاق مباشر ها کار می کردند و چون این فصل،زمان اوج و فشار کار آنها بود،مباشران مزرعه به هر وسیله ای متوسل می شدند تا رسشان را بکشند.
عمو تام فقط مردان عبوس،اخمو و تبدیل شده به حیوان و زنان ضعیف و دلمرده ای را می دید که زنانگیشان را از دست داده بودند.
قوی تر ها،ضعیف تر ها را کنار می زدند تا زودتر ذرت هایشان را آسیاب کنند برای همین هم طبعا از آنها جز خشونت و خودخواهی حیوانی،نمیشد توقع دیگری داشت.
شب تا دیر وقت،صدای آسیاب شنیده می شد چون تعداد آسیاب های دستی کم بود و ضعیف تر ها باید صبر می کردند تا آخر از همه ذرت هایشان را آسیاب کنند.
سامبو کیسه ذرتی را جلوی زن دورگه پرت کرد و گفت:هی…اسم مزخرفت چیه؟
زن دورگه گفت:لوسی.
- خیلی خب…تو حالا زن من هستی.این را آسیاب کن و شام بپز؛فهمیدی؟
- من زن تو نیستم و نمی شوم.برو.
سامبو پایش را بلند کرد و گفت:لگد می خوری ها!
- اگر دلت بخواهد،می توانی مرا بکشی.هر چه زودتر بهتر.
کویمبو،دو سه زن خسته را کنار زده بود و داشت ذرت هایش را آسیاب می کرد.سامبو گفت:هی…کاکاسیاه پیر،من به ارباب می گویم که تو نمی گذاری زن ها ذرت هایشان را آسیاب کنند.چرا سر نوبتت آسیاب نمی کنی؟
عمو تام بعد از یک روز سفر،خیلی گرسنه بود و داشت از شدت گرسنگی از حال می رفت اما تا دیر وقت منتظر ماند تا نوبت به او برسد و ذرت هایی را که سامبو به او داده بود،آسیاب کند اما دلش برای این دو زن خسته سوخت و ذرت های آنها را برایشان آسیاب کرد و گلوله های آتش را که رو به خاموشی می رفت،یک جا جمع کرد و برای آنها نان پخت.بعد دنبال آماده کردن شام خود رفت اما این کار برای زنان تازگی داشت؛این بود که با این کار خیر کوچک،احساس محبت در قلبشان زنده شد و چهره زن ها حالت مهربانی پیدا کرد و بعد،زن ها،خمیر نان عمو تام را برایش آماده کردند و برایش نان پختند.عمو تام در پرتو شعله های آتش نشست و انجیلش را درآورد تا بخواند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
10

Setayesh
تکیه گاه

تکیه گاه

-

تکیه گاه

در رفاقت،مراقب آدم های تازه به دوران رسیده باشید چون به دیوار تازه رنگ شده،هیچ وقت نمیشه تکیه داد.

"دیوید سالینجر"

کلمات کلیدی:

دیوید سالینجر رفاقت لیونل مسی
7 نظر
9

Setayesh
کلبه عمو تام

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و پنجم

در این موقع،حصار های مزرعه از دور پیدا شد.
املاک لگری قبلا متعلق به مزد ثروتمند و خوش سلیقه ای بود که از نظر زیباسازی خیلی به مزرعه می رسید.وقتی مرد ورشکست شد و مرد،لگری آن را در یک حراج خرید و مثل چیزهای دیگر،از مزرعه فقط برای سودجویی استفاده کرد.به همین دلی حالا مزرعه تبدیل به ویرانه غم انگیزی شده بود.زمین چمن زار زیبای جلوی خانه،حالا علف زاری درهم و برهم بود و پر از سطل های شکسته،چوب های بلال و زباله شده بود و باغ را نیز علف های هرز گرفته بود.
درشکه در راه شنی و پر از علف هرزی که دو طرفش درخت زار بود،پیش می رفت.خانه بزرگ و زیبا،مثل همه خانه هایی بود که در همه جای جنوب دیده می شود؛یک خانه دو طبقه بود که دورتادورش ایوان داشت و از هر طرف درهای مختلفی رو به ایوان باز می شد.
اما خانه نیز غم زده و نامرتب بود.بعضی از پنجره ها را با تخته پوشانده بودند و بعضی از شیشه ها خرد شده بود.پرده کرکره ها نیز روی یک لولا آویزان بود و همه حکایت از آن داشت که خانه به حال خود رها شده است.کف زمین نیز پوشیده از خرده چوب،کاه،جعبه ها و بشکه های درب و داغان بود.
دو سه سگ درنده با شنیدن صدای چرخ گاری از جا بلند شدند و پیش آمدند تا برده ها را تکه تکه کنند اما چند خدمتکار با لباس های پاره پوره،با زحمت زیاد توانستند عمو تام و هم قطار هایش را نجات دهند.لگری در حالی که سگ ها را ناز و نوازش می کرد،با حالتی جدی و راضی به برده ها گفت:می ببینید که اگر سعی کنید فرار کنید،چی در انتظارتان است.این سگ ها تربیت شده اند تا سیاه ها را شکار کنند؛شما را یک لقمه می کنند.پس مواظب رفتارتان باشید.
بعد به خدمتکاری که لباس پاره پوره و کلاهی بی لبه بر سر داشت و رفتارش مثل مباشرها بود،گفت:سامبو چه خبر؟کارها چطور پیش می رود؟
- خیلی خوب ارباب.
سپس رو به خدمتکار دیگری کرد و گفت:کویمبو،کارهایی را که گفتم،کردید؟
سامبو و کویمبو مباشران سیاه پوست مزرعه بودند.لگری آنها را مثل سگ هایش،وحشی و بی رحم بار آورده بود.در حقیقت،لگری مثل بعضی از سلاطین تاریخ،مزرعه اش را با استفاده از اختلاف و دشمنی نیروهای زیردستش اداره می کرد.سامبو و کویمبو از ته قلب از هم متنفر بودند و برده های مزرعه نیز به شدت از هر دوی آنها متنفر بودند.لگری آنها را به جان هم می انداخت و مطمئن بود که با کمک تک تک آنها،از همه چیز و همه اتفاقات مزرعه باخبر می شود.
اما از آنجا که هیچ کس نمی تواند بدون روابط اجتماعی زندگی کند،لگری نیز دو سیاه دوروبرش را ترغیب می کرد تا حدودی با هم خودمانی و صمیمی باشند.اگرچه این صمیمیت ممکن بود هر لحظه برای یکی از آنها باعث دردسر شود چون با کوچکترین عمل تحریک آمیز،یکی از آنها همیشه آماده بود تا با اشاره اربابش از دیگری انتقام بگیرد.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
6 نظر
12

Setayesh
کارمند نمونه استان همدان

کارمند نمونه استان همدان

-

کارمند نمونه استان همدان

عکس کارمندان تجلیل شده استان همدان در جشن روز کارمند
آقای محمدرضا تاجوک،پدر من،ردیف نشسته،نفر اول از سمت چپ

کلمات کلیدی:

محمدرضا تاجوک استان همدان شهرستان ملایر
12 نظر
15

Setayesh
تنهاترین پادشاه

تنهاترین پادشاه

-

تنهاترین پادشاه

سخت ترین مرحله تنهایی آنجاییست که باید به همه ثابت کنی که چقدر قوی هستی.
مثل همیشه قوی باش مرد...

کلمات کلیدی:

لیونل مسی تنهایی قوی باش
8 نظر
12

Setayesh
خودت

خودت

-

خودت

تنها کسی که باید بهش تکیه کنی،خودت هستی.
پس عاشق خودت باش و خودت رو بغل کن.

کلمات کلیدی:

تکیه گاه عاشق لیونل مسی
11 نظر
14

Setayesh
کلبه عمو تام

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و چهارم

عمو تام و هم قطار های خسته اش را عقب گاری درب و داغانی سوار کردند و گاری در جاده ای ناهموار به راه افتاد.جاده،جاده دور افتاده و متروکی بود که پیچ و تاب خوران از میان درختان غم انگیز و بی حاصل کاج می گذشت.هر از گاهی،مار آبی نفرت انگیزی دیده می شد که میان کنده های شکسته شاخه های خرد شده درختانی می لغزید که در آب در حال گندیدن بودند.اگر سواری با جیب پر از پول و اسبی کاملا مجهز در آن جاده خلوت می رفت،دلش می گرفت.برای همین،مسلما جاده برای کسانی که با هر قدم از عزیزانشان دورتر می شدند،متروک تر و غم انگیز تر به نظر می رسید.
با وجود این،معلوم بود که لگری خیلی خوشحال است.گاه گاهی نیز بطری شرابی را که در جیبش داشت،درمی آورد و می نوشید.بعد برگشت و نگاهی به چهره غم زده برده ها کرد و گفت:آواز بخوانید بچه ها؛یالا.
برده ها به یکدیگر نگاه کردند و وقتی لگری،شلاقش را در هوا تکان داد و دوباره "یالا" را تکرار کرد،عمو تام یکی از سرود های متدیست ها را خواند:
"بیت المقدس،خانه سعادت من
ای نام همیشه عزیز من
پس کی غم هایم پایان می یابد؟"
لگری نعره زنان گفت:خفه شو سیاه عوضی.فکر کردی من می خواهم به سرود شما متدیست های لعنتی گوش کنم؟گفتم یک چیز شاد بخوانید؛زود باشید.
یکی از برده ها آوازی بی معنی را که بین برده ها رواج داشت،خواند:
"ارباب دید که راکون می گیرم.
بالا بپرید؛بالا بچه ها
از خنده روده بر شد.
ماه را می بینی؟هه هه هه
بچه ها هه هه
هه هه هه"
سیاه ها شعر را با سر و صدای زیاد می خواندند و زور می زدند تا شاد باشند اما هیچ دعای سوزناکی،بیش از آهنگ هم سرایی آنها،نمی توانست اندوه عمیقشان را برساند.
لگری به طرف املین چرخید و دستش را روی شانه او گذاشت و گفت:دیگر رسیدیم.
املین وحشت کرد چون ترجیح می داد به جای اینکه لگری دستش را روی شانه او بگذارد،او را کتک بزند.به همین دلیل،بی اختیار،خودش را به زن دورگه چسباند طوری که گویی او مادرش است.
لگری با انگشتان زبرش،نرمه گوش او را لمس کرد و گفت:تو هیچ وقت گوشواره نداشتی؛نه؟
املین در حالی که سرش پایین بود و می لرزید،گفت:نه ارباب.
- خب وقتی به خانه برسیم،یک جفت گوشواره بهت می دهم؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.دلیلی ندارد اینقدر از من بترسی.من نمی خواهم بگذارم تو کارهای سخت بکنی؛با من بهت خوش می گذرد و مثل خانم ها زندگی می کنی؛به شرط اینکه دختر خوبی باشی.
لگری خیلی مهربان شده بود؛آن هم فقط به خاطر اینکه زیادی نوشیدنی خورده بود.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
8 نظر
11

Setayesh
کارمند نمونه استان همدان

کارمند نمونه استان همدان

-

کارمند نمونه استان همدان

وقتی بچه بودم،همیشه می گفتم چرا بابایی،بعضی شب ها خونه نمیمونه؟
چرا بعضی روزها ساعت ۷ صبح میره سرکار و ساعت ۸ شب برمی گرده خونه؟
اصلا چرا بابایی میره سرکار؟
چی میشه اگه نره؟
الان می فهمم که چیزی نمیشه…هیچ اتفاقی نمیفته اگه نره سرکار…
فقط اون موقع من دیگه آرامشی رو توی زندگیم تجربه نمی کنم...
آسایش خودت رو فدای آسایش من کردی…
فقط به خاطر اینکه من راحت باشم…
می دونم که برای تو هم سخت نبود…
تو هم می تونستی…
می تونستی همه وقتت رو الکی بگذرونی و شب ها پیش خانواده خودت باشی…
خیلی راحت به دخترت بگی:نمی تونم برات فراهم کنم…در توانم نیست…
ولی می دونی چیه بابایی؟
تو یک مردی…
فقط یک مرد برای خانوادش خرج می کنه…
عاشقشون میشه…
و میمونه…
فقط یک مرد ۲۸ سال از عمرش رو میده برای راحتی خانوادش…
بابایی حالا مزد همه زحمت هایی که توی این ۲۸ سال کشیدی رو گرفتی…
فقط یک کلمه می تونه تو رو توصیف کنه:"نمونه"…
فقط یک چیز از خدا می خوام…
فقط می خوام سایه مردونه ات همیشه بالای سرم باشه…
همیشه بهت بگم "بابا رضا"…
پیشم باشی…
تا ابد به اسمت افتخار می کنم بابایی…
محمدرضا تاجوک پدر ستایش…

پ.ن:انتخاب محمدرضا تاجوک به عنوان کارمند نمونه استان همدان از شهرستان ملایر

کلمات کلیدی:

محمدرضا تاجوک استان همدان شهرستان ملایر
12 نظر
15

Setayesh
کلبه عمو تام

کلبه عمو تام

-

کلبه عمو تام

فصل صد و شصت و سوم

زن ها بی اختیار نفسشان را حبس کردند و مردان،غم زده و دلتنگ شدند.
لگری چرخید و به قسمت بار کشتی رفت.سپس به مردی که در مدت صحبت هایش کنارش بود،گفت:من از آن کشاورزهای محترمی نیستم که انگشتانی مثل گل یاس دارند و مباشرهای لعنتی دور و برشان ول می گردند و سرشان کلاه می گذارند.به این مشت من نگاه کنید.این مشت را آنقدر به سر سیاه ها کوبیدم که مثل سنگ شده.
مرد کنار دستش گفت:لابد قلبتان هم مثل مشتتان شده.
لگری قاه قاه خندید و گفت:بله؛هیچ کس به سنگدلی من نیست؛سیاه ها نمی توانند نه با جیغ و ویغ و نه با چرب زبانی،مرا نرم کنند.
- جنس جوری دارید؟
لگری گفت:بله؛آن تام،جنس کمیابی است.یک کم گران خریدمش؛برای اینکه گاری چی بشود یا مزرعه را اداره کند.آن زن زردنبو هم فکر می کنم مریض است اما به اندازه ای که خریدمش،ازش کار می کشم.انگاری یکی دو سال بیشتر دوام نمی آورد.البته من سیاه ها را ذخیره نمی کنم؛رسشان را می کشم و یکی دیگر می خرم،این راه و روش من است.زحمتش کمتر است؛تازه،ارزان تر هم تمام می شود.
و لیوان مشروبش را مزه مزه کرد.
- معمولا چقدر دوام می آورند؟
- نمی دانم؛بسته به جثه و بنیه شان است؛هیکل دارهایشان شش هفت سال و آشغال هایشان دو سه سال.اولش،من خودم را به زحمت می انداختم و وقتی مریض می شدند،دوا درمانشان می کردم،بهشان لباس و رختخواب می دادم و همه جور وسایل راحتی برایشان درست می کردم اما فایده ای نداشت؛خیلی ضرر می کردم.حالا چه مریض باشند و چه سالم،ازشان کار می کشم.وقتی هم که مردند،یکی دیگر می خرم؛اینجوری هم ارزان تر است هم راحت تر.
درست در همین موقع،املین در طبقه پایین کشتی داشت با زن دورگه ای که بهش زنجیر شده بود،صحبت می کرد.
املین پرسید:اربابت کی بود؟
- ارباب من آقای پالیس بود.
- باهات خوب بود؟
- خوب بود تا اینکه مریض شد؛بیشتر از شش ماه مریض بود و خیلی آشفته و بداخلاق شد؛شب و روز نمی گذاشت کسی استراحت کند؛هیچ کس از دستش راحتی نداشت؛هر روز بداخلاق تر میشد؛شب ها مرا تا صبح بیدار نگه می داشت تا اینکه دیگر نتوانستم بیدار بمانم و یک شب،خوابم برد.او هم گفت که مرا به بدترین اربابی که پیدا کند،می فروشد؛با اینکه قول داده بود بعد از مرگش مرا آزاد کند.
- کسی را هم داشتی؟
- بله؛شوهرم آهنگر بود.اربابم او را کرایه می داد.آنقدر زود مرا فرستادند بفروشند که وقت نکردم او را ببینم.چهار تا هم بچه دارم.آه خدای من!
و با دستانش،صورتش را پوشاند.
زن دورگه پیرو کلیسای متدیست بود؛هرچند آنقدرها هم زن روشنی نبود.املین آموزش بیشتری دیده بود؛خواندن و نوشتن یاد گرفته بود و خانم مومنش به او انجیل یاد داده بود.
کشتی با باری از غم در طول رودخانه ردریور پیش می رفت.کمی بعد،بالاخره کشتی در کنار شهر کوچکی ایستاد و لگری و گروه برده هایش همگی پیاده شدند.

کلمات کلیدی:

کلبه عمو تام هریت بیچر استو لیونل مسی
13 نظر
20

صفحه بعدی

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به شرکت خورشیدعصر ارتباطات می باشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر نام و لینک منبع غیر قانونی بوده و قابل پیگرد میباشد.
Copyright © 2013-17